|
|
|
|
|
اصولاٌ هر تصميم گيري بر اساس پيش بيني يك سلسله راه حلها يا گزينه ها و انتخاب بهينه از ميان آنها صورت مي پذيرد و به همين جهت هيچ گاه نمي تواند با اطمينان اعتماد صد در صد توام باشد. پيش بيني هاي ما همواره درجه اي از خطا دارد و بنابراين تصميمات ما نيز همراه با مخاطره است.از اين رو مديران پيش از گرفتن تصميم بايد خود را براي رويارويي با مخاطرات آن آماده سازند.هيچ تصميمي بدون مخاطره نيست قبول مخاطره در تصميم گيري گريز ناپذير است. اما این مخاطرات تنها در صورتی توجیه پذیرند که اتخاذ تصمیم به روشی منطقی صورت گیرد. چرا که با با روش های متفاوتی نسبت به هر برنامه ای می توانیم تصمیم گیری کنیم. چهار شیوه تصمیم گیری را می توان نام برد 1-تصمیم گیری بر اساس تخیل: در عصري كه عدم اطمينان در تصميم گيري ها افزايش يافته است و براي اغلب مديران گردآوري تمام اطلاعات مورد نياز براي تصميم گيري ميسر نيست، برخي با اتكا به تخيل و قضاوت شخصي تصميمات را اتخاذ مي كنند. آنان چنين استدلال مي كنند كه در صورت عدم اطمينان از موضوعي تخيل گرايي و اتكا به قضاوت شخصي بهترين شيوه است و از تخيل به عنوان تفكر خلاق يا مثبت نام مي برند. اين گونه مديران در تصميم گيري ها بيشتر به قدرت تخيل و قضاوت خود متكي هستند تا آمار و اطلاعات. 2-شيوه محافظه كارانه : گروه ديگران از مديران شيوه بسيار محافظه كارانه و محتاطانه اي دارند. اين گروه تا تمامي اطلاعات مورد نياز را جمع آوري نكنند و از هر جهت مطمئن نشوند،تصميمي نمي گيرند. شايد اين عبارت را از آنها شنيده باشيد كه : " من مي خواهم شبها با خيال راحت بخوابم ." اين دسته از مديران تلاش مي كنند از تمامي ابزارها وشيوه هاي علمي تصميم گيري كه مخاطرات را كاهش مي دهد ، نهايت استفاده را به عمل آورند و مخاطرات تصميم گيري هاي خود را به حداقل برسانند. 3-شيوه ميانه روها: در اين شيوه، مديران در انتخاب گزينه ها تمايل به حد وسط از خود نشان مي دهند،بدين معني كه مي كوشند تا راه حلي تركيبي از راه حلهاي ممكن را بدست آورند و در صورت بروز هر موقعيتي ، تا حدي موفق باشند.در جلسات تصميم گيري مديران طرفدار اين شيوه نقش مصالحه كار را ايفا مي كنند،نظرات مختلف را تركيب و تلفيق مي نمايند و سازش و مصالحه اي بين دسته هاي مخالف برقرار مي كنند. 4-تصمیم گیری انقلابی- تصمیم انقلابی نوعی عمل است که با شتاب زده گی هر چه تمامتر صورت گرفته و نسبت به عواقب و پیامدهای چنین تصمیمی توجهی نمی شود. به نظر می رسد تصمیم بنیاد شهید و امور ایثارگران در خصوص خودرو جانبازان یعنی واردات خودرو و استفاده از تسهیلات گمرکی از این جهت که با واکنش به حق بسیاری از جانبازان مواجه شده و اینکه همه طرف های مقابل از جمله گمرک جمهوری اسلامی، بنیاد شهید، ریاست جمهور و خود جامعه هدف را دچار سردرگمی و بلاکلیفی کرده است می تواند در زمره تصمیمات با روش انقلابی و تخیلی قرار گیرد. این تصمیم عواقب بسیار وخیمی را نیز با خود به همراه داشته است: 1- آلوده کردن دیدگاه مردم نسبت به جانبازان 2- گسترش فرهنگ واسطه گری در بین قشر جانباز 3- تشویش و الوده کردن افکار آنان 4- خروج سرمایه بویژه در کشورهای عربی 5- سوء استفاده و ابزاری شدن جانباز 6- افزایش انتظارت کاذب و بسیاری دیگر از اثرات منفی دیگر، اثراتی و عواقبی که می توانست با اتخاذ یک تصمیم عاقلانه و منطقی تر وجود نداشته باشد. در حالی که چنین تصمیم پیچیده و مملو از ابهام می توانست 1- با تخصیص یک خودرو داخل 2- اختصاص مبلغی معادل یک سوم تسهیلات گمرکی در نظر گرفته شده به جانباز 3- ورود خوردو و انجام مراحل اداری ان توسط یک نهاد رسمی 4- و در نهایت با مشورت خود جانبازان در قالب گروه پیگیری امور جانبازان مرتفع گردد. |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 12:43 توسط قاسم اویسی
|
|
||
|
|
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 11:25 توسط قاسم اویسی
|
|
||
|
|
|
|
|
بیناد شهید و امور ایثارگران در کشور به عنوان یک نهاد انقلابی مطرح و در قانون اساسی هم به عنوان یک نهاد انقلابی عنوان شده است. اگر بنیاد شهید و امور ایثارگران از حالت بنیادی و نهادی که اکنون دارد خارج شود و به یک سیستم اداری تبدیل شود، قطعا نمی تواند وظایف خود را به شکل لازم و شایسته انجام دهد. بنیاد شهید وامور ایثارگران نهادی انقلابی است و در خدمت قشر خاصی از جامعه است و من به عنوان یک کارشناس نظرم این است که اگر به یک وزارتخانه تبدیل شود امکان دارد، نتواند به آن شکل لازم نقش خود را انجام دهد. با این حال اگر مجلس و یا مراجع تصمیم گیری تصمیمی بگیرند ما تبعیت از آن را بر خود لازم می دانیم. این سخنان بخشی از صحبت های آقای مسعود زریبافان معاون رییس جمهوری و رییس بنیاد شهید وامور ایثارگران است که در مراسم جشن دانشجویان جدید الورود دانشگاه شاهد مطرح شده است. سخنانی که بنظر می رسد جای انتقاد و بحث فروان دارد. مفهوم انقلابی بودن متعلق به دوره و فضای خاصی است که چنین فضایی با توجه به ویژگی هایی که دارد به ناچاراقضای چنین رویکردی را دارد. انقلابی بودن و روحیه انقلابی داشتن حتی در دوره ای طولانی قابل توجیه است اما انقلابی نگهداشتن یه نهاد و سازمانی که می بایست بر اساس وظائف معین و مشخصی انجام وظیفه کرده و در مقابل ان پاسخ گو باشد اکنون توجیه پذیر نیست. کار انقلابی در دوره ای معنادار است که تحول و تغییر از ویژگی ان دوره بوده و موقتی و زودگذر بودن ان هرگز با ثبات و نظم همخوانی ندارد در چنین دوره ای کار انقلابی هم بصورت ستادی و کوتا مدت و عمدتا نامنسجم صورت می گیرد. اکنون با گذشت نزدیک به سه دهه از شروع جنگ تحمیلی چنین دیدگاهی نسبت به بنیاد شهید و امور ایثارگران هرگز معنا و مفهمومی درستی ندارد. انقلابی بودن این نهاد اکنون زمینه فرار از پاسخگویی، ایجاد هرج و مرج اداری، ایدئولوژی کردن بنیاد، رابطه بازی، خود مختاری و فرافکنی کاستی ها به مسائل اعتقادی را فراهم می کند که این روند هرگز به نفع نظام جمهوری اسلامی و جامعه هدف یعنی جانبازان و خانواده های شهدا ی عزیز نیست.
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 15:1 توسط قاسم اویسی
|
|
||
|
|
|
|
|
مذاكرات اخیر ايران و نمايندگان كشورهاي 1+5 در دو نشست صبح و بعد از ظهر انجام شد . اینکه در این جلسات تمرکز بر چه مباحثی بوده و و چه توافقاتی صورت گرفته است خیلی روشن و شفاف نیست، اما بنظر می رسد ایران در این جلسات تلاش بسیاری کرده است تا ضرورت انجام و استمرار جلسات بیشتری را توجیه پذیر سازد و در مقابل گروه 1+5 نیز تلاش کردند تا هر چه زودتر به نتیجه رسیده و از اتلاف وقت بیشتر ممانعت کنند، تا حدی که امریکا بصورت رسمی اعلام کرده است که صبر امریکا هم حدی دارد. با توجه به اینکه طرفين در پايان اين گفتو گوها توافق كردند دور بعدي مذاكرات تا پايان اكتبر برگزار شود به نظر می رسد ایران تا حد زیادی به اهداف خود نزدیک تر شده باشد. اگر چه به همان اندازه آینده ی دشوارتری را پیش روی خواهد داشت.اما قضاوت منطقی در این خصوص تا زمانی که بطور دقیق روشن نشود که در نهایت در این دو جلسه چه مباحث و توافقاتی بین ایران و گروه مقابل صورت گرفته است بسیار دشوار است. رسانه های عمومی در داخل ایران مذاکرات ژنو را یک پیروزی مسلم برای مردم ایران دانستد. مسئولین مذاکره کننده ایران هر یک تاکید کرده اند که ایران در این نشست از حقوق قطعی و قانونی ملت ایران که دست رسی به فن اوری هسته ای جهت مصارف غیر نظامی است، هرگز عقب نشینی نکرده و این نشست برای ایران یک موفقیت تاریخی بوده است و حتی با اذعان گروه 5 باضافه 1 نسبت به برخی از اشتباهتشان انان از مواضع اولیه خود کوتاه امدند. از سوی دیگر رسانه های غربی نیز از اینکه ایران پذیرفته است که تن به چنین مذاکراتی داده و به گفته انها در این مذاکرات ایران از خود انعطاف بیشتری نشان داده است را یک شکست برای ایران تلقی کردند. مسئولین ایران قبل از انجام این مذاکرات بر این مسئله تاکید فراوان داشتند که در این جلسات راجع به مسئله هسته ای ایران هرگز بحثی صورت نخواهد گرفت در حالیکه عمده مسائل و بیشترین تمرکز در این خصوص بوده است را یکی دیگر از عقب نشینی های ایران تلقی کرده اند . بنابر این سوال اینست که پذیرش کدام دیدگاه به حقیقت نزدیکتر است و واقعیت چیست؟ این درست است یا آن؟ هر دو یا هیچکدام؟نکته اخر اینکه به نظر می رسد این تنها فرصت مناسبی است که ایران می تواند ضمن دفاع از منافع ملی و حق قانونی خود در این خصوص، از ظرفیت های فراهم آمده به نحو زیرکانه تری بهره مند شود. |
||
|
+
نوشته شده در شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 11:35 توسط قاسم اویسی
|
|
||
|
|
|
|
|
مطالعه مقاله اي تحت عنوان (بررسي عوامل مرتبط با سازگاري اجتماعي فرزندان جانباز) مرا بر آن داشت تا خلاصه اي از آن را جهت آشنايي عزيزان درج كنم . اميد اين كه مطالعه آن براي همه بزرگواران سودمند باشد. خلاصه مقاله: - هدف: هدف از مطالعه حاضر عبارتست از : بررسي ارتباط بين سازگاري اجتماعي و متغيرهاي عزت نفس، كيفيت تعاملات خانواده ، اعتقاد مذهبي، آشفتگي هيجاني ، روشهاي كنارآيي (مقابله)، و رابطه والد – كودك در فرزندان جانبازان – يافته ها: متغيرهاي عزت نفس ، كيفيت تعاملات خانواده ، اعتقاد مذهبي ، روشهاي كنارآيي ، كيفيت رابطه والد – كودك ، رابطه مثبتي با سازگاري اجتماعي داشتند. ولي رابطه بين سازگاري اجتماعي و آشفتگي هيجاني فرزندان جانباز به صورت منفي بود. براي تعيين اولويت ميزان همبستگي متغيرها باسازگاري اجتماعي از رگرسيون چند متغيره (روش گام به گام ) استفاده شد كه نشان داد عزت نفس بالاترين تغيير را در پيش بيني سازگاري اجتماعي دارد. - نتيجه: سازگاري اجتماعي با عوامل رواني – اجتماعي مرتبط مي باشد. لطفا لينك شود.
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 16:13 توسط قاسم اویسی
|
|
||
|
|
|
|
|
در ايران در خصوص فقر مي توان به هفت مرحله اشاره كرد. 1- مرحله ابتدايي يا سنتي- در اين دوران با سلطه شاهان مستبد جامعه ايران بشدت دچار عقب ماندگي بود و ظلم و تجاوز در جامعه امري رايج و معمول بود. جامعه ايران در اين دوران بواسطه بهره كشي ظالمانه در جهل و گرسنگي و فقر بسر مي برد. 2- در مرحله بعدي كه به مرحله آغاز زندگي شهري معروف است با اصلاحات ارضي و سياست هاي امير كبير فقر شهري به روستاها و مناطق عشايري نيز اضافه مي شود، مي توان گفت 80 درصد جمعيت بواسطه اصلاحات نيم بند پهلوي اول به شهرها و حاشيه شهرها مهاجرت كردند كه اين مهاجرت هاي بي رويه داراي پيامدهاي وخيم اقتصادي همراه با توزيع فقر بوده است. 3- در مرحله ای دیگر فقر گسترده شهري همراه با بيكاري و مهاجرت ناشي از صنعتي شدن ناقص و يك بعدي به مهاجرت نيروها و افراد بدون مهارت و در نتيجه رشد طبقه متوسط روبه پايين مرحله ديگري از پديده فقر در ايران است. 4- با رشد قيمت نفت در اواخر دورا پهلوي دوم امكان اشتغال و صنعتي كردن جامعه فراهم مي شود و خدمات مسكن و مشاغل ديگر روبه افزوني مي گذارد و در اين دوره جامعه ايران از رفاه نسبتا قابل قبولي در مقايسه با گذشته برخوردار مي گردد. 5- پس انقلاب اسلامي مجددا با رشد گسترده ديگر مهاجرت روبرو هستيم كه در نتيجه چهره شهري فقيرانه تر مي شود اگر برنامه هاي سازندگي جهاد و نهادهاي انقلابي ديگر به كاهش اين فقر كمك كرد اما با بروز جنگ تحميلي با وضع بدتري مواج مي شويم 6- فقر گسترده و شتابان از 1369 تا 1381 را مي توان ناشي از سياست ها و اثار منفي سياست هاي اقتصادي دانست. 7- و هم اكنون در سال 1388اقصاد ايران و مسئله فقر دچار نوسان شديد بوده و برنامه هاي اقتصادي ايران از شفافيت چنداني برخوردار نيست. بطور كلي در ارتباط با فقر در ايران با توجه به مطالب فوق مي توان گفت جامعه مسير فقر را از فقر مطلق يعني تامين حداقل هاي زندگي براي زنده ماندن شروع كرده و در مراحل بعد به فقر نسبي كه تامين نيازهايي فراتر از نيازها ي اوليه است منتهي شده است. اهميت فقر نسبي را نبايد دست كم گرفت چرا كه وجود چنين فقري پيامدها و عوارض شديدتري را نسبت به فقر مطلق در پي خواهد داشت فقر نسبي نشان از نابرابري و تبعض اجتماعي و اقتصادي در جامعه است. گسترش اين تصور ذهني كه افراد با وجود موقعيت و پايگاه هاي يكسان از مزايا و امكانات مادي يكساني برخوردار نيستند احساس كمبود و احساس كمبود زمينه بي اعتمادي و بي اعتمادي اجتماعي نيز به اعتراضات اقتصادي و در نهايت واكنش سياسي منتهي خواهد شد. چيزي كه از سوي مسولان حل و فصل ان ضرورتي انكار ناپذيراست. |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 0:7 توسط قاسم اویسی
|
|
||
|
|
|
|
|
روش تحقيق كيفي بدنبال مطالعه كلي comprehensive و مفهومي و تفسير رفتار انسانها بصورتي طبيعي naturalاست كه بدون دخالت و دخل و تصرف صورت مي گيرد. روش آن بصورت نرم و انعطاف پذير flexible است. در روش كمي با بصورت پرسشنامه و پيمايشي انجام مي دهيم در حاليكه در كيفي ما در ارتباط مستقيم با موضوع هستيم. روش كيفي يك فرايند و پروسه است كه پايان ندارد فرايندي Process است كه شروع مي شود براي اكتشاف، توصيف و تبيين، بر خلاف روش كمي كه ما بر اساس فرمول و چهارچوبي از قبل مهيا حركت مي كنيم. در اين روش ما به چهار مبحث مي پردازيم 1- هستي شناسي ontology بدون اينكه متكي به اماري باشيم مي گوييم فلان چيز وجود دارد يا مثلا زنا بد است. 2- معرفت شناسي Epistemology خودمان بين چيزهايي كه در ظاهر ارتباطي وجود ندارد از نظر ذهني ذهني ارتباط برقرار مي كنيم. مثلا گفته شده است زنا بد است. 3- ارزش شناسي Axiolpgy در مورد موضوعي توضيح داده مي شود و و ارزش گذاري مي شود. زنا بد است زيرا... 4- روش شناسي Metodoloy ما همواره يك چيز گمشده داريم كه با توصيف Describtion خوب مي توان به دست يافت. توصيف گفتن خبر است و توضيح چرايي آن و روش شناسي سبب شناسي آن است. در روش كمي همه موارد فوق را بكار مي گيريم. در روش كيفي مشكل در دو چيز است 1- پايايي Reliability جواب پايدار باشد مثلا سن من 43 سال است. و از هركس من سوال كنم من چند سال دارم همه مي گويند طبق شناسنامه 43 سال داري پس قابل اتكا است. مثلا 10 نفر بگويند درست است. 2- روايي Validity اينكه وسيله اندازه گيري مناسب و روا باشد براي اندازه گيري بنزين واحد ليتر بكار ببريم. نه واحد ديگر در روش كمي ممكن است پايايي باشد ولي روايي نداشته باشد پايايي مقدم بر روايي است. معني پايايي و روايي در روش كيفي همان نيست كه در روش كمي وجود دارد در روش كيفي اعتبار متن و مطلب با تابعين ان است. پنج مرحله روش تحقيق كيفي 1- مردم نگاري مقدماتيEarly ethnology بنيانگذاران ان كشيشان كليسا بودند. تا ذقرن 7و 8 تفسير كتب مقدس شروع شد و در مردم شناسي بحث داروين و مراحل تكاملي ان مطرح شد 2- مردم نگاري مستعمراتي Colonia ethnography تا قرن 18 كه تقسيم بندي جوامع به اروپائيان و غير اروپاييان و استعمار كشورهاي ضعيف منجر شد يعني متمدن و غير متمدن 3- مردم نگاري سرخ پوستان امريكايي ethnology of the American indns در اينجا ديگر بوده گي لفظي است كه براي بومي هاي امريكايي بكار بردند و بقيه را كه غير ان بود تحت الحمايه قرار دادند 4- مردم نگاري سيتي زن هاي امريكايي كه سرخ پوستان ديگر برده نيستند بلكه شهروند. ردفيلد تز برادري را مطرح كرد 5- پست مدرنيسم The preesnt كه مردم نگاري همانندي معروف شد افراد از مرحله غير خودي به خودي تبديل شوند. و طبق قانون هوه سياه و سفيد و غيره در برابر قانون يكسانند. مراحل تكامل علم بشري را كنت از سه كانال مي داند. 1- رباني Mjsticisim بر اساس عقايد انها را پذيرفته ايم. مانند جادو 2- عقلاني Rational مرحله اي كه بين اعتقادات و عق حالت رفت و برگشتي وجود دارد. مانند وحي 3- اثباتي Empricism بر اساس تجربه و ازمون مورد قبول قرار مي گيرد. روش كيفي از مردم نگاري شروع شد دو روش داريم 1- روش etic كه روشي است سطحي و اسمي است nomothetic نام گذاري است كه به ان علوم تعميمي گويند كه بر اساس احتمالات و حجم زيادي را در مي گيرد 2- روش emic يا عمقي كه به ان ايدوگرافيك يعني انديشه نگاري گويند اين روش بصورت تفريدي تك نگاري و گروهاي كوچك به عنوان مطالعه موردي و casestudy است. كه روش كيفي متناسب با اين نوع است. تفاوت تحقيق كمي با كيفي تحقيق كمي- اماري و عددي است- مي گويد كجا؟- جمع اوري داده – تئوري سازي- غير درگير است- فردي استو بدنبال سطح است. بدنبال قطعيت است تحقيق كيفي- توصيف و focus است- مي گويد چگونه رفتار مي كنند؟- مشاهده مهم است- اكتشاف است- با جامعه درگير است و در محيط طبيعي صورت مي گيرد. مباحثه و مذاكره است. به دنبال عمق تفهم هستيم. به دنبال اگاهي ذهني vestehen و نيت گرايي intentionalism كنش گر و بصورت همدلانه است. روش كيفي با ذهن فرد كاردارد پس روايي و پايايي نداريم نقش محقق در علوم طبيعي؟ نقش محقق اين است كه در قضيه درگير است محقق خودش را در دل افراد وارد مي شود. در روش كيفي محقق جدا از context نيست. 1- روش كيفي در نتيجه ناكارامدي روش كمي بوجود امد 2- تلاش دارد بطور عميق تر به پديده ها و زيست جهان بپردازد. 3- روش كيفي بر اهميت علوم انساني تاكيد دارد. 4- ديگر اينكه نظريه مي بايست از داخل كتب ها خارج به عرصه جامعه ايد. و در 5- عده اي فكر كردند روش كيفي مي تواند مورد ازمون جوامعي قرار گيرد كه روش كمي جواب نمي دهد. 6- و تست تفسيرگرايي و برساخت گرايي از ديگر عوامل گرايش به نوع روش بود. در اين روش كنش متقابل و تفكر انتقادي داراي اهميت است. پس محق در روش كيفي كاشف است، ارزشگراست، درون نگر است، فعال است . خلاق است. و ذهن خوان يعني طوري وارد ذهن طرف مي شود مثل اينكه مثل او فكر مي كند. بحث ديگر هرمونتيك است هرمونتيك عينيت گرا يعني وارد ذهن طرف شويم و ان را در متن يعني نيت سسنجي يعني نيت ادم ها را مثل مجسمه در اورد. در هرمونيتيك عينيت گرا يك بخش soft و يك بخش hard داريم براي تفسير شعر حافظ saft و براي تفسير يك قتل hard عمل مي كنيم. هرمونيك فلسفي هم داريم كه منظور همان تفهم تفسيري است و نقس مفسر اين است كه با استفاده از دور هرمونتيك تلاش مي كند از متن يا كنش انساني يك تحليل و تبييني در اورد كه جنبه انتقادي دارد. كه اول بصورت تجزيه و جز جز كردن كل شاخص هاي ان را بسازيم و دوم بصورت هر يك از اين شاخص ها را به هم بچسبانيم اولي اناليز و دومي سنتز است.تحقيق اجتماعي تلفيق نظريه و روش است يك فرايند است و معنا بخشي به كاري است كه انجام مي شود. تحليل پديدار شناسي در پي چگونگي تكوين جهان بين الا ذهاني است دنبال نوعي فهم و درك چگونگي تكوين جهان و اينكه اين جهان چگونه شكل گرفته است به عبارت ديگر اينكه چگونه مي توانيم كنش خود و ديگران را به كنش معنادار تبديل كنيم و چطور انها را بازسازي كنيم . ه سه طريق روش شناسي هرمونتيك فلسفي با معرفت شناسي كلاسيك دكارتي مخالف است. 1- در هرمونيك فلسفي تفهم را مجزا از هستي انسان نمي داند و وقتي روش را رعايت كرديد شما دائم در حال تفسير امور هستيد اما در معرفت شناسي ان را مجزا مي كند. 2- هرمونتيك فلسفي مدعي است كه تاريخ و سنت يك مقوله بيروني نيست و نمي تولن از ان فاصله گرفت. 3- هرمونتيك فلسفي به يك گفتگو و ديالگ معتقد است. نظريه انتقادي و نقش ان در روش كيفي همه صاحب نظران مكتب فرانكفورت و انتقادي يك جور فكر نمي كنند اما نكته مشترك انها در انتقادي بودن ان است. هوركهايمر ادرنو و ماركوزه اين ها بعد از جنگ جهاني اول و ركود اقتصادي و عواقب ان به طرح ديدگاه جديدي پرداختند و معتقد شدند بايد جهان را بصورت ديگر تفسير كرد. دنبال تفسيري از جهان بودند كه نقش بي عدالتي و سلطه توان گران را نشان دهد پيش فرض هاي اين مكتب اينكه: 1- سرمايه يك جور نيست و ذات متغير دارد و انعطاف در ان باعث شد در امريكا و انگلستان انقلاب رخ ندهد 2- سلطه نيز يك شكل ثابت ندارد و شكل ان عوض مي شود و تغيير سرمايه داري را بوجود مي اورد پس تفسير ما از جهان كارگر و كارفرما بايد عوض شود. بعد از جنگ جهاني دوم انتقاديون به امريكا امدند و با فرهنگ امريكا اشنا شدند مشاهدات انها منجر به چند چيز شد 1- ادبيات علوم اجتماعي پر از برابر خواهي و ماركوزه بدنبال انقلاب فرهنگي بود كه ادم ها بايد ازاد باشند و حرفشان را بزنند.2- به دنبال نظم اجتماعي بودند كه دوركيم با همبستگي اجتماعي و عدم تجاوز به هم اين هدف را دنبال كرد و انتقاديون بازسازي علوم اجتماعي را به عهده دانشگاه ها گذاشت و گفتند نبايد دانشگاه به عنوان عاملان سرمايه داري در پي باز توليد نظام سلطه باشند بلكه بايد جايگاه اميد و گفتمان و نقادي باشند. با اين وجود اولا يك نظريه انتقادي نداريم ثانيا مكتب انتقادي در حال تحول است و بدنبال تعريف مشخص نرفتند. ثالثا ذاتا با ثبات مخالف است بر خلاف ماركس كه سلطه را اقتصادي مي داند انتقاديون به مسئله قدرت و سلطه فرهنگي اشاره دارند به همين علت انها به رهايي بخشي و طرد تعيين اقتصادي و انتقاد نسبت به عقلانيت تكنيكي گرايش داشتند. انها وظيفه تحقيقات انتقادي را شناخت و معرفي نيروهايي مي دانستند كه مانع ازادي مي شوند انها نسبت به تحقيقات سنتي كه اهداف انساني را فراموش كردند ايراد گرفتند و معتقدند انها ابزاري كارمي كنند و هدف را فراموش كردند. اگر بخواهيم روش كيفي رواج يابد بايد به دنبال روان كاوي اجتماعي برويم روانكاوان سنتي معتقدند افراد وجودهاي عقلاني و خود مختارند در حاليكه روان كاوان فراساختاري معتقدند انسان را نمي توان بدون تاثير از قلمروهاي سياسي و فرهنگي و اجتماعي دانست و هوش شما يك برساخت اجتماعي است يعني خواست و اميال ما در بستر اجتماعي و فرهنگي شكل مي گيرد. رويكرد انتقادي مي گويد جامعه اي كه ميل از ان برخواست مي شود جامعه سلطه است كه نمي گذارد ما بر اساس ميل عمل كنيم پس ما هم تواناييم و هم ناتوان. فرايند تحقيق كيفي 1- محقق را به عنوان سوژه چند فرهنگي تلقي كردن 2- رويكرد پارادايمي داشته باشيم 3- استراتژي تحقيق نياز است يعني proposal و طرح تحقيق باشد. 4- متد جمع اوري داده ها روشن باشد 5- هنر تفسير داده ها داشته باشيم. اقتباس از جزوه درسي دكتر صديق
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 23:3 توسط قاسم اویسی
|
|
||
|
|
|
|
|
در دوران انقلاب اسلامی و رخداد جنگ تحمیلی، با حاكميت گفتمان انقلاب اسلامي بر جامعه، جانبازان با پیشتازی و ورود فعالانه خود در صحنه های مبارزه یکی از فعال ترین و اثرگذارترین اقشار جامعه ایران به شمار می آمدند. در دوران انقلاب اسلامی از آنان به عنوان مبارزان انقلابی و در جنگ تحمیلی به عنوان رزمندگان از جان گذشته یاد می شد، در دوران یاد شده آنان به عنوان الگوهای رفتاری بخش عظیمی از مردم بويژه برای جوانان گروه های مرجع مناسب و قابل اعتمادی بشمار می آمدند. با پایان یافتن جنگ تحمیلی و كمرنگ شدن گفتمان انقلاب و اتفاقات دوم خرداد 1376 و اکنون با حوادث مرتبط با انتخابات دولت دهم آنان نسبت به مسائل و حوادثی که در جامعه اتفاق افتاده است دچار رکود و نقش انفعالی شده اند. در این میان بخشی عظیمی از جانبازان عزیز تحت فشارهای ناشی از مسائل مالی و اقتصادی و ناراحتی های جسمی و روحی از یک سو و مهمتر ملاحظه تعارضات و تناقضات بین ارزش ها و آرمانهای اصیل و اولیه انقلاب با انچه در واقعیت و عمل در جامعه رخ مي دهد، نسبت به همه چیز از جمله مسائل سیاسی و حوادث پیرامون خود دلزده و مایوس شده اند. سوال اینست که آیا این انفعال و نقش بی طرفی نسبت به رخدادهای سیاسی که آگاهی و موضع گیری مناسب در قبال چنين حوادثي می تواند در حفظ و پاسداشت ارزشهای انقلاب و جنگ تحميلي نقش تعیین کننده ای داشته باشد، برازنده جامعه جانبازان به عنوان رهبران این نهضت است؟ نكته ديگر اينکه پاسداری از هنجارهای دینی و اسلامی هرگز با بی تفاوتی و انفعال جانبازان در خصوص مسائل سياسي محقق نخواهد شد این ادعا نيز که جانبازان باید به دور از جنجال های سیاسی خود را الوده مسائل سیاسی و جناحی نکنند توجیه پذیر نیست، مگر می شود نسبت به جناح و گروهی که با اقدامات خود خواسته و ناخواسته در صدد تضعیف ارزش های اسلامی هستند و یا در خصوص گروهی که در تقویت چنین اهدافی مبارزه و تلاش می کنند بی تفاوت بود؟ در پایان باید گفت ایفای نقش فعال جانبازان در جامعه و دوری از انفعال کنونی آنان لازمه اش تلاش هر چه بیشتر در زمینه ((کسب آگاهی)) است. جانبازان باید به این روشنگری و شناخت نائل شوند كه آنان به چه منظوري جانباز و دچار آسيب ديدگي جسمي و روحي شدند و اهداف آرماني آنان چه بوده است؟ تعیین هدف اصلی که همان خواست انقلاب اسلامی و اهداف نظام مقدس جمهوری اسلامی است و اينكه چگونه مي توان در راه رسيدن به چنين هدفي نقش اثر گذار سياسي خود را ايفا كرد؟ بدون شك تحقق چنين هدفي هرگز با انفعال سياسي محقق نخواهد شد چرا انفعال سياسي راه را براي ورود و حضور نيروهايي كه با اهداف انقلاب اسلامي همخواني و همراهي چنداني ندارند با چهره هاي فريبنده باز خواهد كرد. |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 14:40 توسط قاسم اویسی
|
|
||
|
|
|
|
|
سوال اینست که ماه مبارک رمضان در نگاه جامعه شناختی چه ایینی و دارای چه کارکردهایی است؟ متاسفانه در مراکز اکادمی و دانشگاهی ایران به خصوص از سوی جامعه شناسان مسائل بومی جامعه ایران از جمله مراسم دینی مورد بی مهری و بی توجهی واقع می شود در حالیکه می بایست مسائل داخلی نسبت به طرح مباحثی مربوط به جوامع دیگر در اولویت قرار گیرد. به هر حال به نظر من همانطور که در رویکرد جامعه شناختی و مردم شناسی گفته می شود، ما در هر جامعه ای با دو نوع مناسک و مراسم موجه هستیم. |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 0:0 توسط قاسم اویسی
|
|
||
|
|
|
|
|
اخیرا به سفارش بنیاد جانبازان و دکتر موسی عنبری و اینجانب به عنوان مسئولان طرح، تحقیقی تحت عنوان "نگرش جانبازان نسبت به خدمات ایثارگری" در موسسه مطالعات و تحقیقات دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران انجام شد. به نظر رسید ارائه چکیده آن جهت آشنایی جانبازان عزیز جالب باشد. نظرات شما عزیزان می تواند در ارتقاء پژوهش های آتی در ارتباط با جانبازان مفید باشد.این پژوهش باهدف جمع آوري وتحليل نظرات جانبازان شهرستان تهران در مورد کم وکیف خدمات ایثارگری(جانبازی) آغاز شد. به اين منظور مصاحبههاي عميق اكتشافي و تخصصي انجام شد. در مجموع ضمن مراعات موازين لازم در انجام مصاحبه علمي، با 30 نفر(جانباز 70درصد) به روش هدفمند مصاحبه شده است.نتايج حاصل از مطالعه اكتشافي نشان ميدهد كه مهمترين دغدغه و مشكلات جانبازان حول موارد زير است : 1- - چالش هويت جانبازي : يكي از مشكلات اصلي جانبازان در شرايط فعلي نحوة تعامل و کنش متقابل ايشان با مردم و الگوهای جدید فرهنگی است. جانبازان مدعي اند كه در ادبيات جانبازي استحاله اي صورت گرفته است و تقدس اين هويت و جايگاه اولیه آن به چالش كشيده شده است. داده ها نشان داده است جانباز هويت دوگانه يافته اند. بحران هویت بطور کلی اثرات مهمی بر شخصیت و روان و همچنین آسیب های روانی افراد دارد در خصوص جانبازان اهمیت چنین بحرانی از آن جهت است که بر جنبه های روحی و روانی و همچنین عوارض جسمانی آنان تاثیر گذار است. 2- تغيير منظر خدمات رساني از ارائه خدمات به نياز محوري : با توجه به تغييرشرائط اجتماعی و تحولات چند ساله اخیر در شیوه رفتار و سبک زندگی جانبازان، ضرورت نوعي نيازسنجي جديد و تغيير پارادايم كمك رساني بر مبناي نياز روز احساس مي شود. بنا به گفته جانبازان ، در موضوع خدمات ایثارگری ، به علت تنوع خدمات و همچنین تنوع نیازهای جامعه هدف، «نیاز سنجی» دارای اهمیت است تشخیص نيازها و شرايط صرفا از طریق درصد جانبازی ممکن نیست. درصد یکی از چند ملاکی است که می تواند ما در تعیین نوع خدمات یاری دهد . و بايد ملاک های دیگری را نیز در تشخیص درست نیاز سنجی دخالت داد . چنین امری فعاليت هاي دیگری را می طلبد که می بایست از طریق تخصص ها و مهارت های چندگانه پزشکی و غیرپزشکی صورت گیرد.در نیاز سنجی ، بايد به اهميت زمان و مكان توجه كرد «زمان سنجی» یعنی اینکه در زمان های مختلف چه نیازهایی اوج می گیرد و چه نیازهایی کاهش پیدا می کند، « مکان سنجی» به ما می گوید كه جانباز بر اساس شرائط مکانی و آب و هوایی و یا شهری و روستایی ، به چه نیازها و خدماتی نیاز دارد. در این بحث ، نظرخواهی از خود جانباز به منظور بهرگیری از تجربیات آنها از اهمیت برخور داراست . فراهم سازی زمینه مشارکت جانباز بدون جلب اعتماد او به بنیاد امکان ندارد و بنیاد باید جهت اعتماد سازی نیز تلاش کند. بعد از نیاز سنجی ، به مطالعة نحوة توزیع مناسب خدمات نیاز است . بايد ديد كه چگونه این خدمات متنوع را به طور کامل به جامعة هدف رساند. نبايد حجم وسیعی از خدمات را در مرکز توزیع كرد. خدمات نبايد در اختیار عده خاصی از جانبازان قرار گرفته و عده کثیری از آن محروم شوند. نيازسنجي يعني به كار بردن شيوههايي كه بتوان الگوي نيازها و خواستههاي فرد, گروه و جامعه را تعيين كرد. در این بحث اولين هدف نيازسنجي توليد اطلاعات از جامعه هدف و کسب نظرات خود جانباز دربارة نيازهاي گوناگون او است اخذ این نظرات متناسب با آسیب های مختلف به منظور ارائه خدمات متناسب تر است. در این تحقیق توجه به شرائط مختلف زمانی، مکانی و جسمی و اولویت بخشی به خدمات مورد تاکید قرار گرفته است 3-انتقاد به بزرگنمايي خدمات : جانبازان به نحوة اطلاع رساني و برنامه هاي رسانه اي انتقاد كردهاند. بنظر مي رسد كه بايد در رسانه اي كردن و تبليغ خدماتي كه جانبازان ارائه می شود تامل بيشتر صورت گیرد. بهتر است كه گزارش هاي فعاليت نهادهاي متولي امور ايثارگران به حوزه هاي درون سازماني و محيط جامعه مورد هدف یعنی گروه جانبازان محدود شود تا پيامدهاي فعاليتهاي اطلاع رساني وتبلیغی سبب تحليلهاي نادرست و نسنجيده نهادها و افراد ديگر نشود و شائبه ابزاری و یا دولتی شدن جانبازان را نیز فراهم نسازد. بسیاری از جانبازان معتقدند شیوه اطلاع رسانی در خصوص خدمات رسانی بسیار ابتدایی و ضعیف است و در مواردی نیز که بنیاد اقداماتی را صورت داده است اثرات و پیامدهای مثبتي نداشته است . رسانه ای و عمومی کردن مسائل و خدمات جانبازان ، سوء تفاهماتی را در جامعه و بین مردم بوجود آورده است که اصلاح مجدد آن دشوار است . گفته شده است كه تبلیغ بدون زمینه و فرهنگ سازی و عدم توضیح کامل ابعاد مختلف خبر موجب خام خواری مخاطبان شده و آسیب های را بر شخصیت جانبازان و فرهنگ ایثار وارده کرده است . بنیاد بايد از شیوههای نوین اطلاع رسانی و در دایره محدود تر و حوزههای خصوصی تر جامعه جانبازان بهره گیرد. بنابراین باید توجه داشت اطلاع رسانی به همان میزانی که مفید و کارآمد است به عنوان یک مهارت و تخصص می بایست به دقت صورت گیرد. در مورد خدمات بنیاد بسیاری از قوانین وجود دارند که در منابع مکتوب جای محکمی پیدا کرده اند. در عین حال بخش وسیعی از آنها در عمل قابل اجرا نیست و این در حالی است که چنین خدماتی ، مکرر در رسانه تبلیغ می شود 4- دغدغه آيندة. جانبازان نسبت به آينده زندگي خود و خانواده خود بيمناكند. ترس از آينده دليل بسياري از رفتارهاي عجولانه و ناموجه در ميان برخي از آنان پنداشته مي شود. امروزه اگر چه به نظر می رسد جانبازان در مورد آینده و سرنوشت شخصی خود نگرانی چندانی ندارند، اما داده ها نشان می دهد آنان در مورد همسران و به ویژه فرزندان خود احساس خوشی ندارند. سرخوردگي مهمترين پيامد اين بيم و ناامیدی به آینده است. بنابراین بنیاد و نهادهای مسئول بايد از هر عاملی که موجب منع حضور آنان در جامعه می شود جلوگیری کنند و خود نیز چنین زمینه ای را فراهم نسازند . اکنون به نظر می رسد پدیده ای تحت عنوان «ترس از اجتماع» در بسیاری از جانبازان بوجود آمده است که خود را نسبت به جامعه و افراد آن بیگانه می دانند. پدیده ای كه برای جانباز، خانواده اش و جامعه بسیار خطرناک است. ۵- مناسب سازي امكانات زندگي جانبازي و ضرورت حضور نهادهاي اجتماعي ديگر : نكته با اهميت در ديدگاه جانبازان، تاكيد بر حضور نهادهاي ديگر در امر خدمات رساني به جانبازان است. برخي انتقادات ايشان به عملكرد بنياد امور ايثارگران، انتقاد نسبت به تعامل نامناسب بنیاد با دیگر سازمان ها و عدم حضور سازمانهاي ديگر در كمك رسانی به جانبازان است. به طور كلي مناسب سازی مسئله ای است که مورد تاكيد جانبازان است و ضرورت حضور نهادهاي ديگر را نيز توجيه مي كند. مناسب سازي محيط شهري براي داشتن زندگي آرام و بي دغدغه همراه با رضايت مندي تمام اقشار جامعه از امكانات شهري از جمله مواردي است كه به صورت يك استاندارد بين المللي، در تمام كشورهاي دنيا سابقه بسي طولاني دارد در كشور ما با وجود آن كه درصد قابل توجهي از جمعيت جامعه را افراد جانباز و معلول تشكيل مي دهند، توجه چندانی به این مسئله نشده است و بسیاری از جانبازان مورد مصاحبه نارضایتی خود را از این موضوع ابراز داشتند. وجود موانع و عدم مناسب سازی شهری موجب شده است بسیاری از جانبازان محل تحصیل و حتی شغل خود را از دست داده و از استفاده بسیاری از خدمات عمومی که حق طبیعی آنان است صرف نظر کنند این محرومیت برای جانباز و خانواده او مشکلات فراوانی را به همراه داشته است. مناسب سازی و بهسازی اماکن و فضاهای عمومی- دولتی- اعم از آموزشی، تفریحی، درمانی، اداری و بناهای جدیدالتاسیس- با همکاری شهرداری ها، راهنمایی و رانندگی، وزارت مسکن و سازمان ترافیک با همکاری بنیاد باید بطور جدی پی گیری شود.در این جا چیزی که در صحبت های بسیاری از جانبازان آمده است و دارای اهمیت است، اینکه در امر مناسب سازی فرهنگ سازی مقدم بر هر امر دیگری است، چرا که با وجود برخی تسهیلات اختصاصی به جانبازان آنان نمی توانند از آنها استفاده کنند ۶- مشارکت جانبازان: مشارکت جامعه ایثارگری و جانبازان در امور مربوطه می تواند ضمن کمک به اعتماد سازی و نیاز سنجی به مدیریت بنیاد امکان بهره گیری هر چه بیشتر از سرمایه های انسانی و تخصص های پراکنده را نیز فراهم سازد. چنین مشارکتی با وجود تجربه های شحصی گرانقیت جانبازان در پروسه مدیریتی و تصمیم گیری ضروری است. اما در این میان نوعی از مشارکت دارای اهمیت است که سطحی و مقطعی نبود و از ابتدا تا انتها و نتیجه بصورت فرایندی عمل کند. بنابر این الگوی مشارکت را می توان در زیر ملاحظه کرد. 1- صوری - این نوع از مشارکت صرفا به بیان نظرات محدود است و لزوما به اجرا ختم نمیشود. 2- نیمه فعال- درمواردی بنا به ضرورت مورد ملاحظه مسولین قرار می گیرد. و در مواردی می تواند راه گشا باشد.۳ - واقعی- به دور از سلایق افراد، سازماندهی شده و در خدمت سازمان بوده و در فرایند تصمیم، اجرا و نتیجه حضور دارد. به عنوان نمونه گروه پیگیری امور جانبازان نخاعی را می توان در قالب چنین مشارکتی دانست. طرح هایی مانند طرح معتمدین معین در صورتی که درست هدایت و برنامه ریزی شود می تواند در جلب مشارکت جانبازان موثر باشد.مصاحبه بیانگر این است که سطح مشارکت جانبازان در حال حاضر عموما در سطح اول و تا حدی در مرحله دوم قرار درد که می بایست تمهیدات لازم در جهت ارتقاء به مرحله سوم فراهم شود. 7- پایش سلامت روانی- جسمی: پایش سلامت در پی این است که وضعیت سلامت فعلی آنان را به منظور ادامه درمان آنها به عنوان نقطه ای شروع پی گیری کنند. ظاهراَ بنیاد معتقد است كه با گذشت سالیان متمادی از مجروحیت جانبازان نخاعی ، مجروحیت آنان مراحل حاد خود را سپری کرده اند و عوارض مجروحیت گریبان گیر ایشان می باشد. برنامه ریزان و مجریان معاونت بهداشت و درمان بنیاد شهید و امورایثارگران جهت حفظ و ارتقای سطح سلامت جانبازان به اطلاعات به روز، از وضعیت آنها نياز دارد. از طرف دیگر ارزیابی سلامت در دنیای امروز یک امر ضروری،مستمر و پویا است . لذا باید سیستم پایش سلامت طوری طراحی گردد که ضمن دستیابی به اطلاعات اولیه لازم براي تدوین برنامه درمانی ايشان، استمرار این امر نیز تضمين شده باشد . بايد برنامههای بهداشتی- درمانی و توانبخشی مورد نیاز هر یک از جانبازان تا رسیدن به سطح سلامتی مطلوب ادامه یابد . پایش سلامت اگرچه اقدامی است که با تاخیر فراوان صورت می گیرد اما انجام آن اجتناب ناپذير است ، نکته ای که بايد به آن توجه شود اين است كه باید جانبازان را در پیشرفت اين امر درگیر کنند. اولین قدم براي اين كار اطلاع رسانی است . جانبازان در خصوص چنین طرحي اطلاع چندانی ندارند كه تداوم و استمرار آن را به خطر مي اندازد . بنياد با ظرافت های خاص و جذاب می تواند زمینة همکاری و مشارکت جانبازان را فراهم آورد . یکی از این روش ها ، اردوهای مسافرتی و درمانی، با کاربردهای چندگانه است .
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 0:21 توسط قاسم اویسی
|
|
||
|
|
|
|
|
به طور كلي در جامعه ايران دو جناح سياسي وجود دارد، يكي چپ و ديگري راست اگر چه این اصطلاح اولین بار از مجلس ملّی فرانسه بعد از انقلاب کبیر سر در آورد. در این مجلس افرادی که دارای نظریات رادیکالی و انقلابی و تند بودند, در سمت چپ مجلس می نشستند وآن هایی که مخالف بودند, مثل محافظه کاران و لیبرال ها, در طرف راست قرار داشتند. اما این امر به تدریج به صورت یک سنّت در پارلمان های اروپایی درآمد. چپی به کسانی اطلاق می شد که طرفداردگرگونی های بنیادی و تند و توسل به خشونت و قوهء قهریه بودند, و راستی به آن هایی گفته می شد که مخالف تغییر سریع و بنیادی در نظام بودند و توسل به زور و خشونت را قبول نداشتند و معتقد بودند تنها اصلاحات ظاهری درنظام سیاسی کشور صورت بگیرد. بنابر اين اين اصطلاح به مرور زمان دچار تغيير و تحولاتي شده است و هر كشوري متناسب با ويژگي هاي خاص خود از چنين اصطلاحي قرائت خاصي دارد. در ايران با گذشت سي سال از انقلاب هنوز مشخص نيست كه جناح چپ و راست به چه كسان و گروهي اطلاق مي شود و حتي برخي به اشتباه منكر چنين گروه بندي در نظام سياسي ايران مي شوند احتمالا دليل آن اين است كه جايگاه گروه هاي سياسي در ايران از ثبات چنداني برخوردار نبوده و با تحولات اجتماعي و سياسي كه در جامعه رخ مي دهد جناح هاي سياسي هم متحول مي شوند به حدي كه زماني گروهاي منتصب به چب متمايل به راست و در زمان ديگر راستي ها چپي مي شوند و گاهي نيز با با تلفيق اين دو گروه مواجهيم. اكنون با ساده انگاري جناح چپ امروز در ایران به کسانی اطلاق می گردد که مخالف خشونت و توسل به قوهء قهریه هستند و نظام دینی و ولایی را قبول ندارند یا ولایت مطلقه را نمی پذیرند و یا مشروعیت نظام ولایی را انتصابی و متعین از طرف شارع مقدس (خدا و پیامبر و امام معصوم :) نمی دانند. حال با شناخت موقعيت دو جناح چپ و راست به سوال اصلي برمي گرديم. اينكه جامعه جانبازان و جايگاه آنان در اين خصوص كجاست؟به نظر مي رسد در اين باب مي توان جامعه جانبازان را به سه طيف عمده تقسيم بندي كرد: 1- گروهي كه متمايل به جناح چپ بوده و نسبت به عملكرد جناح راست دلخوشي چنداني ندارند اينان معتقدند جناح راست تا كنون توجهي جنداني به نيازها و كرامت جانبازان نداشتند چرا كه آنان مدعيند ما خود در زمره ايثارگرانيم. باز آموزي و باز توليد ارزش هاي ديني از جمله درخواست هاي اينان بوده و تعامل با غرب را مفید می دانند اقليتي از جانبازان در اين گروه قرار دارند. 2- گروه دوم كه متمايل به جناح راست مي باشند به جانبازان ارزشي معروفند اينان معتقد به ارزش هاي اصيل ديني بوده و غالبا نسبت به جناح چپ انتقادات جدي دارند. لازم به ذكر است كه طيف قابل توجهي از جانبازان در اين قالب قرار مي گيرند. از جمله ويژگي هاي اين گروه مي توان به پايين بودن سن، تحصيلات كمتر (به جز حوزويان)، و درامد پايين تر اشاره كرد. ۳- گروه سوم جانبازاني هستند كه در حالت برزخ و بلاتكليفي بسر مي برند اينان جناح راست را به جهت عملكرد ضعيف و همچنين جناح چپ را به دليل تضعيف ارزش هاي ديني مورد سرزنش قرار مي دهند در نظر اين طيف از جانبازان هيچ يك از اين دو جناح ارزش حمايت ندارند و هر يك به دنبال منافع شخصي و يا گروهي خود مي باشند بايد گفت بنظر مي رسد اكثريت جانبازان در زمره اين گروه قرار دارند از خودبيگانگي، گوشه گيري، انزوا، و بحران هويت از جمله آسيب هايي است كه اين گروه را تهديد مي كند. نكته اخر اينكه واقعا جايگاه و پايگاه واقعي جانبازان به عنوان (قهرمانان ملي و ديني) در اين آشفته بازار كجاست؟؟؟
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388ساعت 13:41 توسط قاسم اویسی
|
|
||
|
|
|
|
|
در ايران پس از دوم خرداد 1376 و حاكميت اصلاح طلبان بر نهادهاي قانوني از سوي اصلاح طلبان بحث قانون و تساوي همه افراد و شهروندان در برابر قانون مطرح شد، در اين زمان اصلاح طلبان با تمسك بر قانون و قانون گرايي به مقابله با محافظه كاران و مخالفان خود پرداختند. اما بعد ها يعني پس از انتخاب دولت دهم و حوادث پس از آن، و حاكميت محافظه كاران بر جامعه ايران، از سوي اين طيف يعني محافظه كاران بحث قانون و قانون گرايي مجددا مطرح شده و همچنان به عنوان ابزاري كارامد در برابر جناح مقابل مورد بهره برداري قرار مي گيرد. در آن زمان اصلاح طلبان محافظه كاران را به فراقانوني عمل كردن متهم مي كردند و اكنون نيز محافظه كاران اصلاح طلبان را به قانون گريزي متهم مي كنند. بنابر اين سوال اينست كه قانون چيست؟ قانون، وجه تشخیص زندگی متمدن از غیرمتمدن هست، پس اهمیت قانون در زندگی انسان امروزی، که متمدن ترین انسان، در طول تأریخ انسانیت است، یک امر کاملاً واضح و بدیهی به شمار می رود. ارزشهای زندگی انسان، امروز بیشتر از هر وقت دیگر نیاز به قانون دارد. ارزش های امروزین همه مبتنی اند بر عدالت؛ و قانون بهترین نهادیست در زندگی انسانها که اگر به صورت درست اجرا شود، می تواند عدالت را به وجه احسن تأمین کرده و ضمانتی برای ارزشهای انسانی ایجاد کند. بطور كلي بايد گفت قانون يك چهارچوب و معياري معين براي هدايت رفتار گروهي به منظور ايجاد نظم اجتماعي و مقابله با هرج و مرج اجتماعي و سياسي است. حاكميت قانون در هر جامعه اي داراي لوازمي است كه بدون آن لوازم، صحبت ازقانون قانونمندي بي معني است. بنابر اين قانون گرايي در هر جامعه اي داراي لوازمي كه آنها عبارتند از: 1- قانون پذيري بايد از سوي احاد جامعه مورد قبول قرار گيرد. (اعتماد اجتماعي) 2- قانون گذاري توسط قانونگذاران بايد درست تدوين، نظارت و اجرا شود. (تخصصي بودن قانون گذاري) 3- هر قانوني بايد قابليت اجرا در عمل را داشته باشد. (عينيت گرايي در قانون) 4- قانون بايد داراي ثبات نسبي باشد. (پايايي) 5- انعطاف پذيري در قانون مي بايست منطقي و از مجراي قانون صورت گيرد. ( فرا جناحي نباشد). 6- در قانون بايد شرائط زماني، مكاني در نظر گرفته شود.(پويايي) 7- قانون بايد با وجود جهان شمولي متناسب با شرائط فرهنگي، اجتماعي جامعه مورد هدف باشد. (بومي بودن). 8- امكان حق تخلف از قانون برای هیچ کسی وجود نداشته باشد.(برابري) با توجه به توضيحات فوق به نظر مي رسد جايگاه قانون در جامعه ايران در هر يك از ابعاد چندگانه فوق دچار مشكلات فراواني است. تحولات سريع اجتماعي، جمعيتي، فرهنگي، حكومت ايدئولوژي، نقش دين، و تاثير پذيري ايران از فرهنگ جهاني و بسياري از شرائط ديگر به تزلزل و نوساني بودن قانون و به دنبال آن ابزاري شدن آن در چنگ گروه هاي خاص كمك كرده است. به همين جهت بر خلاف ادعاي بسياري كه معتقدند ما با كمبود قاندن مواجه نيستيم متاسفانه بايد گفت جامعه ايران اكنون دچارفقر قانون به معناي واقعي است. نكته اخر اينكه در جامعه ايران اين ضرب المثل كه ( قانون بد، بهتر از بي قانوني است) با توجه به وجود آگاهي روز افزون سياسي و گسترش گروه هاي رقيب صادق نبوده و از بعد كاركرد بين بي قانوني و قانون بد تفاوت فاحشي ملاحظه نمي شود. |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 16:22 توسط قاسم اویسی
|
|
||
|
|
|
|
|
ونداليسم در زمره آن دسته از انحرافات و بزه كاري هايي است كه در جامعه جديد نمود و ظهور يافته است اگر چه به زعم اسيب شناسان اجتماعي همه صور و انواع نابهنجاري ها و نژندي هاي اجتماعي چون سرقت، قتل، قمار، خودكشي و ونداليسم و نظائر آن را معلول ناسازگاري مي دانند كه بر روابط فرد و جامعه حاكم است اما بايد توجه داشت در هرجامعه اي و در زمان هاي خاص نوع جديدي از آسيب ها رخ مي دهد كه ونداليسم يكي از انهاست. ونداليسم موضوعي نوظهور و مدرن در جامعه جديد است كه عكس العملي است خصمانه و واكنشي است كينه توزانه به برخي از فشارهاي اجتماعي مانند ناملايمات، اجحافات، شكست ها ، حقارت ها و تضادها ي حاكم برجامعه كه چنين گروه هايي را برنمي تابد. در متون جامعه شناسي انحراف و اسيب شناسي اجتماعي و ونداليسم كرارا به مفهوم داشتن نوعي روحيه بيمارگونه كه مبين تمايل به تخريب آگاهانه و ارادي و خودخواسته اموال، تاسيسات و امكان عمومي مانند بانكها، ادارات دولتي و غيره در جهت انتقام گيري و يا اعلام وجود و شيوه اي اعتراضي است. 1- در مكتب جامعه شناسي سازمان ها نهادها و ساختارهاي اجتماعي و فرهنگي حاكم بر جامعه را به عنوام واقعيت هاي اجتماعي علت علت رفتار ادمي به حساب مي اورند 2- در نگاه روانشناسي آن را معلول كاركرد نيروهاي سركش دروني و ويژگي هاي شخصيتي و رواني افراد مي داند. 3- ديدگاهي ديگر در مقابل به تعامل بين فرد و جامعه معتقدند هربرت ميد در مكتب شيكاگو بر اين اساس انسان با وجود اينكه سازنده جامعه است خود تحت تاثير و قيود توليدات خود ساخته نيز هست و بقول تايلر رابطه ميان انسان و جامعه يك رابطه ديالكتيك است. نظريه هايي در اين زمينه وجود دارند به عنوان مثال : 1- نظريه هاي بيگانگي و ونداليسم، كه در اين نگاه وندال ها و جوانان بزهكار بطور دراماتيك يكي از بارزترين و مشهورترين گروه هاي بيگانه در جامعه هستند كه اين ها معمولا در خانه هايي غير منظبط و با والدين سردرگم و نامطمئن از ارزش هاي پرورش يافته اند و غالبا احساس درماندگي و اجحاف خود را بصورت قهر اميز و پرخاشگر در مقابل نسل بزرگتر و صاحبان قدرت خود را نشان مي دهند. به گفته فيونر احساسات و عواطف صادره از ناخوداگاه جوان ناشي از ستيز نسل هاست كه خود را در جهات نامتعارف و غيرعقلاني بطور بارزي نمود مي سازد ريچارد فلكس بر خلاف نظر ربط ونداليسم به بيگانگي نسل جوان مدعي است كه اين كار نتيجه مستقيم بريدگي و عدم پيوند است كه بين ارزش ها ي تحميل شده از سوي والدين و يا حاكميت و انچه به منزله شرائط و موقعيتي كه در جامعه حاكم است پديد مي آيد. به عقيده او بسياري از بيگانه هاي فعال فرزندان راديكالي هستند كه در زندگي خود براي ارزش هايي چون رمانيك، بدعت و نو اوري، ظلم ستيزي و مبارزه در مقابل اجبار و طرح ايده اي نو اقدام مي كنند پس انان حاملان ارزش هاي پدران خود هستند نه در مقابل آنان. 2- در مقابل مكتب انتقادي معتقد است نظام مسلط فرهنگي و روابط حاكم بر ان را بايد باعث بيگانگي انسان دانست ، احساس تنفر و بيزاري از عملكرد كل نظام اجتماعي سرچشمه مي گيرد از اين رو براي رهايي از قيود نظام اجتماعي موجود كه نفي كننده امكانات نهفته در استعداد هاي انساني است چنين اقداماتي صورت مي گيرد.پس جوانان فعال در اين زمينه كساني نيستند كه در سلك كجروان و منحرفان باشند بلكه انان تحت يك سنت فرهنگي خاصي رشد يافتند كه بدنبال پويايي و تحول ند. 3- ونداليسم و نظريه هاي ناكامي- فريد بر اين عقيده است كه انسان با غريزه مرگ زاده شده است هنگامي كه اين غريزه متوجه درون شود بصورت تنبيه و ماخذه و در حد افراطي به خودكشي منجر مي شود و وقتي متوجه بيرون شود به خشونت و پرخاشگري و ونداليسم و تخريب منتهي مي شود. 4- نظريه برايند كلارك كه با قرار دادن مجموعه اي متعدد در تقابل با هشت گروه مستقل و در عين حال مرتبط قرار داده است. در مقابل خشم، ناكامي و شكست سه برخورد را مي توان تصور كرد 1- به درون بريزد كه به خودكشي منجر خواهد شد 2- به بيرون بريزد كه به ديگركشي منجر خواهد شد و 3- اگربه محيط اطراف و اشياء پيرامون برخورد كند به ونداليسم مي انجامد. در رفتار غريزي و روانشناسي(فريد) حركت ونداليسم امري طبيعي تلقي شده كه بايد به بيرون بريزد در ناكامي و پرخاشگري (جان دلارد) ناكامي بايد به پرخاشگري برسد. در روان شناسي اجتماعي (موزر) اگر ناكامي با احساس اجخحاف باشد به پرخاشگري مي انجامد در يادگيري اجتماعي (البرت باندرا) رفتار پرخاشگرايانه مانند ساير رفتارها محصول يادگيري اجتماعي اكتسابي و بيروني است در گستاخي دسته جمعي (لازرسفدل) افراد بين دو راه محطاطانه و گستاخانه اگر بين جمع قرار گيرنر قطعا راه گستاخانه را در پيش مي گيرند. در تئوري گلوله برفي نيز معتقد است وقتي يك نفر اقدام كند ديگري نيز اقدام مي كند. ونداليسم در همه دنيا وجود دارد. سال 1971 بود كه براي اولين بار راه اهن هلند در گزارش سالانه اش وقوع ونداليسم را اعلام كرد رشد ثابت خسارت عمدي از اواخر دهه 70 يعني زماني كه مسولان براي اولين بار از اين موضوع به عنوان يك مشكل آگاه شدند سبب توجه بسيار زياد دولت در سطوح محلي و ملي شد. ونداليسم در همه جاي فرانسه بويژه شهرهاي متروپل ها بيداد مي كند روي ديوارهاي شهرها،متروها،ترن ها،سينماها، اسانسورها، پارك ها، باجه هاي تلفن و حتي مدارس و بيمارستان ها مشهود است. هزينه خسارت وندال ها در المان در سال 1989 بيش از 43 ميليون مارك المان بود ابعاد ونداليسم در ايالات متحده نيز گسترش يافته پارك ها، اماكن عمومي، موزه ها، مدارس ، متروها و.. از جمله محيط هاس اسيب ديده ونداليسمند. تظاهرات و تحصن هاي برگزار شده در ايتاليا هم در همه جا زبانزد خاص و عام است و چشم ابي هاي كشور چكمه اي با ديدن هرگونه عامل كه نارضايتيشان را بر انگيزد بساط تظاهراتشان را در شهرهاي مختلف ايتاليا پهن مي كنند.
در ايران همواره بحث ونداليسم با موضوع فوتبال و حوادث پس از مسابقات فوتبال گره خورده است،پاره كردن صندلي و شكستن شيشه هاي اتوبوس، راه بندان ، رد بدل كردن حرف هاي تند و ركيك و بسياري از رفتارهاي غير عادي ، انها را در زمره وندال ها قرار داده است، اما بايد توجه داشت كه در جامعه امروز ايران گروه وندال ها به بازي كنان فوتبال محدود نمي شوند اكنون اين گروه ها به تجمعات سياسي و حتي مذهبي نيز گسترش يافته اند. چيزي كه اهميت شناخت اين گروه را براي ما و آينده جامعه ما اجتناب ناپذير ساخته است.
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیستم مرداد 1388ساعت 22:49 توسط قاسم اویسی
|
|
||
|
|
|
|
|
امیل دورکیم (Émile Durkheim) جامعهشناس بزرگ قرن نوزدهم و ابتدای قرت بیستم است. دورکیم در شهر اپینال (Espinal) ایالت لورن (Lorraine) واقع در شرق فرانسه متولد شد. وی از تبار فقهای ریشهدار یهودی بود. در دوران جوانی علاوه بر گذران تحصیلات عادی در مدارس غیر مذهبی، زبان عبری، عهد عتیق و تلمود را نیز فراگرفت. وی چندی پس از کسب تأییدیهٔ سنتی کلیمی در سنّ سیزده سالگی، تحت تأثیر یک معلم زن کاتولیک به کاتولیسیسم علاقه پیدا کرده بود، اما دیری نپایید که او از هر گونه تعلق مذهبی دست کشید و یک لاادری شد. دوران متوسطه را در دبیرستان اپینال و سپس دبیرستان لیسه لویی لوگران پاریس گذراند. وی پس از دو بار ناکامی در امتحانات ورودی اکول نرمال سوپریور، در ۱۸۷۹ وارد این مدرسهٔ عالی شد. به عقیدهٔ بسیاری، دورکیم بنیانگذار جامعهشناسی به شمار میرود. هرچند آگوست کنت به عنوان واضع واژهٔ جامعهشناسی (Sociology) شناخته میشود، لکن اولین کسی که توانست کرسی استادی جامعهشناسی را تأسیس کند، دورکیم بود [۱]. وی همچنین مؤسس سالنامهٔ جامعهشناسی (L'Année Sociologique) در فرانسه است. او مانند برخی دیگر از نظریه پردازان اجتماعی فرانسوی مانند کنت و سن سیمون نگران وضعیت پیش امده پس از عصر روشنگری بود دورانی که فیلسوفان و اقتصاد دانان همچون لاک و اسمیت بر خردگرایی فردگرایی و بازگشت به انسان ازادی و غیره تاکید داشتند که پیامد ان بروز رقابت شدید و خردکننده و بی هنجاری بود که بهم ریختگی بنیانهای اخلاقی و نظم اجتماعی را جامعه را در اوایل قرن 19 بدنبال داشت. وی در مورد گذار جوامع اروپایی از وضعیت قبل از صنعتی شدن به وضعیت صنعتی و تأثیرات آن روی جامعه، با مرتبط ساختن فرهنگ و تغییر معتقد بود که صنعتی شدن نوع جدیدی از تقسیم کار را در اروپا به وجود آورد که باعث درهم شکسته شدن یک سلسله ارزشها و هنجارهای مشترک اجتماعی شد. این مسئله میتواند منجر به حالت ناهنجاری فرهنگی و از هم پاشیدگی وحدت اجتماعی گردد. این امر نیز به نوبه خود وجود دولت قدرتمند با اختیاراتی گسترده میطلبد در غیر این صورت جامعه سیر قهقرایی خواهد پیمود. عمده کارهای دورکیم به مکتب اثباتگرایی گرایش دارد. او معتقد بود رخدادهای اجتماعی دارای واقعیت خاص خود هستند و از نظر او میتوان واقعیتهای اجتماعی را همچون شیء مورد بررسی قرار داد. عنوان رسالهٔ دکترای دورکیم، دربارهٔ تقسیم کار اجتماعی است. در این اثر، وی به بررسی علل اجتماعی گذار از جامعهٔ سنتی به متجدد (از دیدگاه او، جامعهٔ مکانیکی به ارگانیک) میپردازد. اثر مهم دیگر او در جامعهشناسی اثباتگرایانه (پوزیتویستی)، خودکشی (۱۸۹۷) نام دارد که وی در آن با استفاده از دادههای آماری به دستهبندی میزان خودکشی در اقشار و جوامع مختلف میپردازد. وی در این کتاب چهار نوع خودکشی را از یکدیگر متمایز میسازد: ۱- خودکشی خودخواهانه (Egoistic) وقتی شخصی فقط به اندازه کمی با سامان و نظم اجتماعی پیوسته است ، برای او چه اتفاقی می افتد؟ پاسخ از چند حالتی خارج نخواهد بود: الف- او فاقد ممنوعیت ها و خویشتن داریهایی می شود که مشارکت همه جانبه در زندگی گروهی به او تحمیل می کند. اگر او دارای استعداد و زمینه ارتکاب خودکشی است ، باز داشته نشده ، چون که عمیقا «تعهد به دیگران را کنار گذاشته است. در عین حال او پیامدهای خودکشی اش را بر گروه در نظر نمی گیرد. فرد لایق و بی تعهد به دیگران ، از هر حساب و توقعی که دیگران می توانند روی بقایش بکنند ، آزاد و رها است. ۲- خودکشی دیگرخواهانه (Altruistic) وقتی که فردی با حس همبستگی و انسجام قوی نسبت به یک گروه فوق العاده یکپارچه و متحد ، مفید باشد ، ارزش ها و هنجارهای گروه را برای خودش قلمداد کرده و می پذیرد. او میان منافع خود و گروه تمایزی قائل نمی شود . هرگاه بیش از میزان معمول تعلق و همبستگی اجتماعی در جامعه زیاد شود؛افرادممكن است جان خود را برای دیگران به خطر اندازند.مانند خودكشی های سیاسی. خودکشی نوعدوستانه به مواردی راجع است که خودکشی بر اثر شدت عمل مکانیسم تنظیم رفتار افراد صورت می گیرد و نه ضعف آن. ۳- خودکشی آنومیک (Anomic) یک گروه فوق العاده یکپارچه ، متحد و همرنگ به خاطر تنظیم رفتار ها و روابط میانفردی اش به توسعه هنجارها می پردازد. این گروه توسطایجاد و پی ریزی آشکار نقش های درست و غلط ، به وسیله محدود سازی آرزوهای بوالهوسانه اش در حد چیزی که امیدوار باشد بدان دست یابد. حس اطمینان خاطر و ایمنی را به فرد انتقال می دهد. اگر تنظیم های هنجار بخش رفتار فردی سستی گیرند و از همین روی نتوانند تمایلات انسان ها را مهار و راهنمایی کنند، آنها برای خودکشی نابهنجار آمادگی پیدا می کنند؛ به بیان دیگر، اگر بازدارنده های ملازم با یکپارچگی ساختاری که در عملکرد همبستگی ارگانیک نمود دارند از عملکرد بازایستند، انسان ها مستعد خودکشی خودخواهانه می شوند. هر گاه وجدان جمعی سستی گیرد و امور جامعوی از تنظیم خارج گردد ، انسان ها در معرض خودکشی نابهنجار قرار می گیرد. مانند خودكشی های زمان بحران افتصادی. ۴- خودکشی قضا و قدری (Fatalistic) وقتی در جوامع و اقوام هنجار گذاری های زیاد و غیر قابل تحمل برای افراد وضع شده باشد و خودكشی اتفاق بیفتد،این نوع خودكشی از نوع تقدیر گرایانه است.مانند خودكشی زنان بیوه در هند و یا خود سوزی های دختران نوجوان كرد و لر در ایران. دوركیم در گستره جغرافیایی و تاریخی فرا ملی به مطالعه خودكشی پرداخت.وی به این نتیجه رسید كه جامعه ای نیست كه در آن خودكشی رخ ندهد و بسیاری از جوامع در دراز مدت،نرخ خودكشی یكسانی دارند.این امر نشان می دهد كه خودكشی را باید یك رخداد بهنجار و عادی حاصل واقعیات اجتماعی به شمار آورد.اما مطالعه دوركیم كه ننایج آن در كتاب خودكشی وی مطرح گردیده نشان می دهد كه افزایش ناگهانی میزان خودكشی در برخی گروه های جامعه و یا كل جامعه یك رخداد نا بهنجار و نشان دهنده اختلال های نو پدید در جامعه است. از جمله مهمترین آثار در حوزهٔ جامعهشناسی دین، کتاب صور بنیادی حیات دینی دورکیم در ابتدای کتاب هدف این مطالعه را چنین اعلام میکند[۱]: «هدف ما مطالعهٔ سادهترین و بدویترین دینی است که بشر تاکنون بدان پیبرده؛ میخواهیم این شکل از دین را تحلیل و تبیین کنیم (۱۹۱۲) دورکیم است. ميكوشد ماهيت، خاستگاه و كاركرد دين را به طور كلي نشان دهد و اين تفسير را براي فهم همه اديان به كار گيرد. مفروضات، روش و نتايج تحقيق دوركيم امروزه به شدت مورد چالش قرار گرفته و كاستيهاي روشي آن روشن شده است فصل دوم كتاب اول، يكي از اصليترين تجليات ديني با صورتهاي اصلي و اوليه حيات ديني، "جان پرستي" را تحليل ميكند. از نظر بسياري از مردمشناسان جانپرستي نخستين صورت حيات ديني بوده است و همه اديان شكل تكامل يافته جانپرستي به شمار ميروند. انسان اوليه گاه در خواب ميديد كه به جايي رفته و شاهد صحنههايي بوده است. اما پس از بيداري، درمييافت كه همچنان در جاي خويش است دومين ديدگاه درباره شكل اوليه حيات ديني، طبيعتپرستي يا ناتوريسم است كه خاستگاه و نگرش آن با آنيميزم متفاوت است. فصل سوم كتاب اول به معرفي و نقد اين رهيافت اختصاص دارد. آنيميسم ريشه دين را در توهمات انسان اوليه ميجست. حال آنكه اصل موضوعه طبيعتپرستي آن است كه دين نميتواند براساس توهم استوار باشد. ماكس مولر با شعار قديمي تجربهگرايي كهن كه ميگويد: هيچ چيز در تعقل ما نيست كه پيش از آن در حواس ما نبوده باشدبراي دين بنيادي عقلاني قايل استسه، دين پديدهاي اجتماعي استدين با علم هيچ تعارضي ندارد. از نظر هاری آلپر، پژوهشگر دورکیمی، چهار کارکرد اجتماعی عمده دین از نظر دورکیم عبارتند از: انضباط بخشی، انسجام بخشی، حیات بخشی، و خوشبختی بخشی او تمایز اجتماعی را شرط ازادی فردی می دانست اما نادیده گرفت بخش هایی از شخصیت انسان توسط در کار اقتصادی و گرایش به نفع طلبی او را نگران کرده بود. او در تحلیل ادمه جوامع در پیشرفته معاصر معتقد است که تقسیم کار در سطح زندگی اجتماعی اتفاق افتاده و نمی تواند نوع اندیشه و سرشت انسان را تغییر دهد و این دلواپسی او را بسوی انتزاع و همچون وجدان جمعی کشاند و ان را در برابر خطرات تقسیم کار جدید ارزشمند جلوه دارد و تعلیم و تربیت را برای انسجام مهمترین عامل دانست نزد دوركيم همانگونه كه اشاره شد دولت حق انحصاري بر آموزش ندارد. در واقع او انحصار آموزش توسط دولت را يكي از تهديدهاي دموكراسي ميداند. اما از طرف ديگر دوركيم منتقد اين ايده نيز هست كه اقتدار آموزشي بايست در انحصار خانواده يعني والدين باقي بماند. دوركيم معتقد است كه در ارتباط با آموزش، تنشي ميان وظايف و تكاليف دولت و وظايف و تكاليف خانواده وجود دارد. او با كساني كه مدعي بودند آموزش يك مساله اساسا شخصي و خانوادگي است مخالف بود. از ديد او هواداران اين ديدگاه هرگونه اقدام مثبتي را كه به منظور جهت دهي به اذهان جوانان طراحي شده بود ، منع ميكردند. رويكرد دوركيم به آموزش، برخلاف كانت و فايدهگرايان، رويكردي تاريخي است. منظور من از تاريخگرا، كساني است كه همان طور كه ريچارد رورتي توصيف كرده است «وجود چيزي به عنوان طبيعت انساني يا عميق ترين لايه خود را منكرند.» جنبه اخلاقي را مهمترين جنبه آموزش ميديد. او معتقد بود«تدريس تنها زماني آموزشي است كه ظرفيت اعمال تاثيري اخلاقي را بر شيوه هستي و تفكر ما داشته باشد... آموزشي كه تنها هدف آن افزايش سلطه ما بر جهان فيزيكي باشد در اين وظيفه اصلي محكوم به شكست است.» او معتقد است نقش خانواده مذهب و سیاست در پیوستگی فرد به جامعه کاهش یافته است به همین جهت جامعه را به جای خدا قرار داد و تمامی انگیزه های انسانی را بازتابی از نیروهای اجتماعی در نظر گرفتبدين ترتيب در جامعه گرايي دوركيم انسانها فرصت بيشتري خواهند داشت تا همت خويش را در جهت اهدافي صرفا انساني به كار بندند و با جايگزيني تعهد اجتماعي به جاي تعهد ديني از ناآگاهي ، تعبد و سركوبي شخصيت انساني شان در مقابل خدايان رهايي يابند. در اين معنا دوركيم در تحليلهاي خويش از « حقوق تنبيهي و ترميمي » ، داستان سير پيشرفت انسانيت و احترام به شخصيت انساني را بازگو مي كند و بدنبال كشف محدوديت هاي مجاز آزادي انسانهاست. محدوديت هايي كه توسط روح جمعي و جامعه بر فرد اعمال مي گردد و فرد به ميزاني كه با آن آشنايي مي يابد مي تواند خود را از نيروهاي مخرب آن رها سازد. دورکیم تبیین های غیر جامعه شناختی رفتار اجتماعی را مورد انتقاد صریح قرار داده بود. پدیده های اجتماعی، « واقعیت های اجتماعی» هستند و همین واقعیت ها ویژگی ها و عوامل اجتماعی تعیین کننده ای دارند که با مفاهیم زیست شناختی و روانشناختی قابل تبیین نیستند. واقعیت های اجتماعی نسبت به هر فرد زنده جنبه ای خارجی دارند. این واقعیت ها با گذشت زمان پایدار می مانند، حال آنکه افراد خاص می میرند و جای شان را به دیگران می دهند. وانگهی، واقعیت های اجتماعی نه تنها بیرون از فرد قرار دارند، بلکه « از چنان قدرت وادارنده ای برخوردارند که بر فرد و اراده فردی تحمیل می گردند». هر گاه تقاضاهای اجتماعی برآورده نشوند، الزام ها چه به صورت قانون و چه به شکل رسوم وارد عمل می شوند. این الزام های قانونی و سنتی بر افراد تحمیل می شوند و آرزوها و تمایلات آنها را جهت می دهند. پس، یک واقعیت اجتماعی را می توان این چنین تعریف کرد: « هر شیوه عمل ثابت یا نا ثابتی که بتواند بر فرد یک نوع الزام خارجی را تحمیل کند» .گرچه دورکیم در کارهای نخستین خود واقعیت های اجتماعی را از بعد الزام و خارجی بودن شان مورد بررسی قرار می داد و علاقه عمده اش معطوف به عملکرد نظام قضایی بود، اما بعدها نظرهایش را به گونه ای بنیادی تغییر داد. دورکیم در سن کمال تأکید می کرد که واقعیت های اجتماعی و بویژه قواعد اخلاقی تنها در صورت درونی شدن در وجدان فردی، به راهنما و نظارت کننده مؤثر رفتار بشر تبدیل می شوند، ضمن آنکه همچنان مستقل از افراد باقی خواهند ماند. بنابراین نظر، الزام دیگر تحمیل صرف نظارتهای خارجی بر اراده فردی نخواهد بود، بلکه شکل یک اجبار اخلاقی برای اطاعت از قانون را به خود خواهد گرفت. بدین معنی، جامعه « چیزی هم فراسوی ما و هم در درون ما» است. دورکیم از آن پس می کوشید تا واقعیت های اجتماعی را تنها به عنوان پدیده های «بیرونی» و واقع در جهان چیزهای خارج از افراد مورد بررسی قرار دهد، بلکه درصدد بود تا این واقعیت ها را از دید کنشگران اجتماعی و پژوهشگران جامعه شناس در نظر آورد». دورکیم استدلال می کرد که پدیده های اجتماعی با برقرار کردن روابط متقابل میان افراد، واقعیتی را می سازند که دیگر نمی توان آن را بر حسب خواص کنشگران اجتماعی توجیه کرد. دورکیم نه به صفات فردی بلکه به ویژگیهای گروه ها و ساختارها می پرداخت از نظر او گروه ها از نظر درجه یکپارچگی با یکدیگر متفاوتند؛ یعنی این که برخی گروه ها بر اعضای فردی شان تسلط کامل دارند و آنها را در چهارچوب گروهی شان کاملاً یکپارچه می سازند؛ اما گروه های دیگری هستند که به اعضای شان تا اندازه زیادی آزادی عمل می دهند. دورکیم اثبات کرده بود که نرخ خودکشی با درجه یکپارچگی تناسب معکوس دارد. مردمی که در یک گروه به خوبی یکپارچه شده باشند، از عوارض ناکامی و مصیبت هایی که قرعه آنها را به نام بشر زده اند، تا اندازه زیادی مصونیت دارند و از همین روی، احتمال دست یازیدن این مردم به رفتارهای تندی چون خودکشی کمتر است. به نظر دورکیم، یکی از عناصر عمده یکپارچگی، پهنه میدان عمل متقابل اعضای گروه با یکدیگر است. برای مثال، اشتراک در آئین های مذهبی، اعضای گروه های مذهبی را به فعالیتهای مشترک پیوند دهنده می کشاند. در یک سطح دیگر، فعالیت های کاری ای که مبتنی بر وظایف متمایز ولی مکمل باشند، کارگران را به گروه کاری پیوند می دهند. فراوانی عمل متقابل الگو دار، گواه بر درجه یکپارچگی ارزشی گروه است.جمعیت هایی که درجه توافق شان بالا است، در مقایسه با گروه هایی که توافق گروهی شان ضعیف است، رفتار انحرافی کمتری دارند. هر چه اعتقاد یک گروه مذهبی نیرومندتر باشد، آن گروه احتمالاً یکپارچه تر است و از همین روی، بهتر می تواند محیطی را فراهم سازد که اعضایش در آن محیط از تجربه های آزارنده و نومید کننده در امان باشند. او جوامع را به دو طبقه مدرن و سنتی یا مکایکی و ارگانیکی تقسیم می کند. همبستگی مکانیکی : نخستین همبستگی در جامعه ای رواج دارد که « افکار و گرایش های مشترک اعضای جامعه از نظر کمیت و شدت از افکار و گرایش های شخصی اعضای آن بیشتر باشند. این همبستگی تنها می تواند به نسبت معکوس رشد فردیت پرورش یابد». به عبارت دیگر، همبستگی مکانیکی در جایی رواج دارد که حداقل تفاوت های فردی وجود داشته باشند و اعضای جامعه از نظر دلبستگی به خیر همگانی بسیار همسان یکدیگر باشند. « همبستگی ناشی از همانندی، زمانی به اوج خود می رسد که وجدان فردی یکایک اعضای جامعه منطبق با وجدان جمعی پرورش یابد و از هر نظر با آن یکی شود».همبستگی ارگانیک- بر عکس، همبستگی ارگانیک نه از همانندی های افراد جامعه بلکه از تفاوت های شان پرورش می یابد. این گونه همبستگی فرآورده تقسیم کار است. هر چه کارکردهای یک جامعه تفاوت بیشتری یابند، تفاوت میان اعضای آن نیز فزونتر خواهد شد.دورکیم در جهت گيري روش شناختي ، در مقابل عقلانيت فلسفي و مذهبي گذشتگان ، بر عقلانيت علمي تاكيد نمود و اين به نوعي همراستا با انديشه هاي ليبرالي بازگشت به واقعيت انساني مي نمود و در جهت مخالف آن تاكيد بر نيروهاي اجتماعي و پديده هاي اجتماعي داشت. به همين لحاظ دوركيم جداي از خرافات و كلي نگري هاي مذهبي و فلسفي و همچنين تقليلگرايي روانشناختي به تبيين علمي نمودهاي اجتماعي بر مبناي نمودهاي اجتماعي ديگر روي آورد كه مي توان بررسيهايش در مورد خودكشي را در اين زمينه فكري در نظر گرفت.
به عقیده دورکیم جامعه شناسی یک علم است . دورکیم بر خلاف هابز به جامعه به نظر عنصری پویا و طبیعی و دارای رابطه متقابل می نگرد . اولین قاعده در جامعهشناسی این است که واقعیتهای اجتماعی باید به عنوان شیء مورد توجه قرار گیرد. به عبارت دیگر پدیدههای اجتماعی را باید به مانند امری خارجی از وجود فرد در نظر گرفت تا افکار و نظریات شخصی و پیش داوریهای ساخته و پرداخته قبلی در آن هیچ تاثیری نگذارد و موضوع تحقیق آن طور که هست مورد بررسی قرار گیرد. كار اصلي دوركيم در تقسيم كار اجتماعي اين بود كه نشان دهد بافت تمامي جوامع انساني به وسيله قواعد اخلاقي، بهم پيوند خورده است. اين قواعد اخلاقي در سازمان جامعه، كاركرد اصلي را ايفا مي كنند. دوركيم اصرار داشت كه براي شناخت قواعد مذكور بايد يك كاوش جامع انجام دهيم. با اين حال برخلاف نظريات امانوئل كانت و نظريه سودمندگرايي جان استوارات ميل، اين كاوش بايد تاريخي بوده و قواعد اخلاقي را بگونه اي كه در جامعه عمل مي كنند، مورد بررسي قرار دهد. وي براي انجام اين كار، علم اخلاق را ضروري مي دانست. اختلاف عمده و اساسي آنها در شيوه بررسي پديدههاي اجتماعي است ، كه وبر تفهم تفسيري را براي مطالعه در علم جامعهشناسي برميگزيند و دوركيم روش علوم طبيعي را.وبر به لحاظ موضوعي و روش ، علوم طبيعي و انساني را از هم متمايز ميداند ولي دوركيم فقط علوم را به لحاظ موضوعي از هم جدا كرده است .علت چنين اختلاف سليقهاي در تاثيرپذيري آنها از دانشمندان متفاوت است .اما به نظر ميرسد كه آراء آنها مكمل يكديگرند.بحث ديگر در اين رساله اختلاف نظر آنها در تبيين تحولات اجتماعي است .دوركيم تمام جوامع را مورد نظر دارد و به حركت از جامعه مكانيك به طرف جامعه ارگانيك اشاره مينمايد ولي وبر هم به تحولات مرحلهايي توسط رهبران كاريزما پرداخته و هم تبييني از پيدايش جامعه سرمايهداري ارائه نموده و هم تزكلي در باب حركت در تمام ابعاد از كنشهاي سهگانه (عاطفي - سنتي و عقلاني معطوف به ارزش) به طرف كنشهاي عقلاني ارائه مينمايد ولي آنچه وجه تشابه آنها را شكل ميبخشد صفتي است كه نهايتا"، با عنوان عقلانيت (تناسب وسايل با اهداف) از طرف وبر و افزايش حقوق ترميمي از نظر دوركيم به جامعه جديد صنعتي داده ميشود در بحث تضاد طبقاتی که در انتهای سده نوزدهم بوجود امد از نظر مارکس ویژگی نوع جدیدی از جامعه با همان سرمایه داری بود در حالیکه از نظر دورکیم به دلیل تحول ناقص از همبستگی مکانیکی به همبستگی ارگانیکی در نتیجه گسترش جامعه ی صنعتی بود .اما دورکیم برای بیان تضاد طبقاتی دست به تعریف دو نوع تقسیم کار می زند :1- تقسیم کار نابسامان 2- تقسیم کار اجباری. تضاد طبقاتی محصول تقسیم کار نابسامان است به این دلیل که موسسات هنوز ارزش ها و قواعدی که کارکرد انها را هموار سازد ایجاد نکرده اند و از طرفی جامعه نیز راه هایی که بوسیله ان رقابت را کنترل نماید، نیافته است. در تقسیم کار اجباری هر کس نتوانسته است بر اساس شایستگی خود نقشی را بیابد از نظر دوركيم آنومي سياسي، آنومي جامعه سياسي يا به تعبير امروزي آنومي دولت – ملت است. آنومي سياسي هنگامي رخ مي دهد كه رابطه دولت – شهروند در جامعه سياسي بر هم خورده باشد. به بيان ديگر، آنومي سياسي عبارت از وضعي است كه قواعد با هنجارهاي جامعه سياسي به ويژه قوانين اساسي كه جقوق و وظايف متقابل دولت و شهروندان را مشخص مي سازند. ديگر براي كنشگران (دولت و شهروندان) الزام آور نيستند و پيروي از آنها مطلوبيتي ندارد. نتيجه چنين وضعي آنومي سياسي است. بحثی که در اینجا می توان به گسترش آن دامن زد این است که آنومی اجتماعی با چه جامعه ای نزدیکی بیشتری دارد . این بحث را می توان با دو نوع نگاه به جهان اجتماعی به پیش برد ، یکی نگاهی که به نوعی دوگانه انگاری معتقد است ودر اینجا از دوگانه جامعه سنتی و جامعه مدرن استفاده می کند و دیگری نگاهی که به دو گانه انگاری معتقد نیست و در اینجا از فرآیند مدرن شدن سخن به میان می آورد. امیل دورکیم که در این بحث جایگاه مهمی دارد از جمله افرادی است که به نظر میرسد از دوگانه جامعه سنتی وجامعه مدرن بهره برده است. بنا بر آنچه دورکیم از اصطلاح آنومی اجتماعی مراد میکند می توان فهمید که از دیدگاه او بی هنجاری اجتماعی در جوامع سنتی دارای همبستگی مکانیکی جایگاهی ندارد زیرا در این جوامع تمایز اجتماعی آنچنان ضعیف است و وجدان جمعی آنچنان قدرتمند است که اساسا جای زیادی برای عرض اندام فرد باقی نمی ماند ،وجدان جمعی نیرومند هنجارهای اجتماعی را فراهم می آورد و فرد نیز به طور حداکثری به آنها عمل می نماید، در نتیجه امکان وقوع آنومی اجتماعی در چنین جامعه ای بسیار پایین است. اما بی هنجاری اجتماعی تنها در جامعه ای امکان وقوع دارد که به تعبیر دورکیم دارای همبستگی ارگانیکی باشد(جامعه مدرن) پیش شرط های وقوع چنین اختلالی افزایش حجم جمعیت ،ایجاد تراکم مادی و اخلاقی ،ایجاد تقسیم کار اجتماعی و ضعف نیروی وجدان جمعی است.آنومی اجتماعی تنها در شرایطی امکان وقوع دارد که بر اثرتغییرات جمعیتی ، تقسیم کار اجتماعی ، ایجاد مفهوم فرد را باعث گردد و در عین حال نیروی وجدان جمعی را نیز تضعیف نماید. پس ،از این دیدگاه ، آنومی اجتماعی پدیده ای مربوط به جامعه مدرن است که در جامعه سنتی امکان وقوع ندارد. اما سئوال اینجاست که بی هنجاری اجتماعی به عنوان پدیده ای مرضی که ذهن دورکیم را نیز به خود مشغول کرده است در چه مر حله ای از جامعه مدرن در مقیاسی وسیع امکان وقوع می یابد؟ به نظر می رسد که میزان مشخصی از آنومی اجتماعی در هر جامعه غیر سنتی قابل تصور باشد اما بی هنجاری اجتماعی در مقیاس وسیع مخصوص جامعه ای است که هنوز با حد ایده آل جامعه مدرن در دیدگاه دورکیم فاصله زیادی دارد ، جامعه مدرن از دید دورکیم جامعه ای است که در کنار تقسیم کار تخصصی و تمایز اجتماعی دارای حد قابل قبولی از وجدان جمعی باشد ، وجود فردگرایی اخلاقی و کیش فرد از جمله عناصری است که جامعه جدید را در دیدگاه دورکیم مشخص می کند ، عناصری که دورکیم در جامعه محل زندگی خود کمبود آنها را احساس می کرد و برای برقراری آنها تلاش می نمود و در واقع یکی از علل اصلی پدیده آنومی اجتماعی در مقیاسی گسترده بود ، بنابراین اگرچه در نظر دورکیم آنومی اجتماعی پدیده ای مربوط به جامعه مدرن است اما در اصل نشانگر جامعه ای است که هنوز به تمام معنا مدرن نشده و دستخوش دگرگونی ها وتغییرات سریع ساختاری است و در حقیقت می توان گفت که حالت مرضی آنومی اجتماعی در نظر دورکیم معرف ناهماهنگی و بی انسجامی اجتماعی در جامعه ای است که به تازگی گسست خود با جامعه سنتی را پشت سر گذاشته و سعی در مدرن شدن دارد، جامعه ای که دیگر سنتی نیست اما به تمام معنی نیز مدرن نشده است اگرچه دوركيم به روندهاي فردگرايانه درجوامع توسعه نيافته بيتوجه بوده است اما درگستره تعاملات مدرن به مطالعه پيامدهاي مخرب آن علاقه نشان داده است. دوركيم شواهد فراواني را براي شرايط خود خواهانه در جوامع مدرن يافت مثلا او بهخودكشي خودخواهانه اشاره كرد. وي درباره مسائل روزمره زندگي فرد مدرن به اين امر اشاره كرد كه افراد ازدواج نكرده بيش از افراد متاهل خودكشي ميكنند زيرا افراد ازدواج نكرده بيشتر از جامعه جدا هستند و بنابر اين كمتر از همتايان متاهل خود با جامعه يگانه ميشوند. دورکیم " اجتماعی " را بر " تعامل - توافق " ِ اجزاء آن ( افراد جامعه ) می نمایاند و بر "توافق" و محصول نهاییش " وفاق " به منزلۀ روح و روان جامعه ( وجدان جمعی ) تأکید می ورزد . وبر " اجتماعی " را در مجموعه کنش متقابل هدفمند و معنادار بررسی می کند و جامعه را برآمده از سلسله رخدادهای ارتباطی توسّط ذهنیّات عامل و انتقال معانی ذهنی از این رهگذر در اثر تکرار نمادین قلمداد می کند و به بازخوانی ، روانکاوی و پشت خوانی رفتار از رهیافت تفهّم به واسطۀ اضافۀ تبیین تفسیری به تبیین تعلیلی تأکید می ورزد .
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت 17:9 توسط قاسم اویسی
|
|
||
|
|
|
|
|
هابرماس، در ۱۹۲۹ در دولسدورف در شمال راین وستفالی آلمان، به دنیا آمد. پدرش، رییس دفتر صنعت و تجارت شهر و پدربزرگش، مدیر آموزشگاه محلّی بود.او از محدود نظریه پردازان مکتب انتقادی فرانکفورت است که یهودی نبود. پدرش مدیر اطاق بازرگانی و صنایع شهرشان بود، شاید به این دلیل توانست چند سالی هم در دانشگاههای کشور سوئیس تحصیل نماید. در بیست سالگی آغاز به تحصیل در رشته های فلسفه، روانشناسی و ادبیات آلمانی در دانشگاه های گوتینگن، زوریخ و بن نمود و مدّتی روزنامهنگار بود. از سال 1954 با سمت استادی در دانشگاه هایدلبرگ به تدریس فلسفه پرداخت. در ۱۹۵۴ از رسالهاش با عنوان( مطلق و مفهوم تاریخ: در بررسی تضاد بین مطلق و مفهوم تاریخ در اندیشة شلینگ) دفاع کرد. هابر ماس از فیلسوفان و نظریهپردازان اجتماعی معاصر است که در چارچوب سنت نظریه انتقادی کار میکند. تمرکز پژوهشهای او بر روی شناختشناسی، تجزیه و تحلیل جوامع پیشرفته صنعتی سرمایهداری و سیاست روز آلمان است. وی از منتقدین ژاک دریدا است. وارث مکتب فکری بانفوذِ فرانکفورت است؛در دهة ۱۹۵۰، هابرماس آثار لوکاچ را خواند و بهشدّت تحت تأثیر قرار گرفت. بعد به مطالعة نوشتههای دیگر متقدّمان مکتب فرانکفورت روی آورد. بین سالهای ۱۹۵۶ تا ۱۹۵۹ دستیار آدورنو شد و به این ترتیب از استادش بسیار آموخت و مجموعاً همة اینها باعث گردید تا اوّلین اثرش یعنی دگرگونی ساختاری حوزة عمومی را در ۱۹۶۲ بنویسد هابرماس تعبير حوزه عمومي را در اطلاق به عرصه اي اجتماعي به کار مي برد که در آن افراد از طريق مفاهمه و استدلال مبتني بر تعقل و در شرايطي عاري از هرگونه فشار، زور و در شرايط برابر براي تمام طرف هاي مشارکت کننده مجموعه اي از رفتارها، مواضع و جهت گيري هاي ارزشي و هنجاري را توليد مي کند. هابرماس، اشکالِ نمادین تعامل اجتماعی را به نظریة انتقادی فرانکفورت افزودهاست و بههیچوجه، بدبینی فرانکفورتیها را نسبت به خِرَد ابزاری ندارد. او، به خرد رهاییبخش و بهترشدن زندگی مردم معتقد است. بنمایههای فلسفی کار هابرماس و تعلّقش به مکتب انتقادی باعث میشود که برای جامعهشناسی به جز تحلیل و تبیین، وظیفة ارائة راه حل و یاری رساندن به دیگران را نیز قایل باشد و همة اینها، مجموعاً او را به اندیشمندی بزرگ و متفاوت بدل نمودهاست. او بیشتر در سنت مارکسیستی کار کرده است با این تفاوت که مانند همفکران خود در مکتب فرانکفورت مانند ادرنو و مارکوزه بیشتر توجه خود را بر روبنای فرهنگی مبذول داشته است چرا که مارکس برای تحلیل جامعه سرمایه داری تاکید بیشتر بر زیربنای اقتصادی که مشخصه ان کار و یا کنش انسان با طبیعت است دارد ولی هابرماس بر کنش ارتباطی و زبان در ساختن کنش ها تاکید داردکنش وسیله ای برای دستیابی به یک هدف و کنش ارتباطی برای دستیابی به تفاهم ارتباطی است . هدف هر دو کنش چیرگی بر وسیله است . از نظر مارکس " کار " بارزترین و فراگیرترین پدیده اجتماعی است در حالی که هابرماس " کنش ارتباطی " را بارزترین پدیده بشری می داند. نقطه پایانی فراگرد تکاملی یک جامعه عقلانی است. هابر ماس تمایزمیان کار و کنش متقابل را نقطه شروع میگیرد . نظریات هابرماس را می تواند در دو منبع جای داد یکی فکر انتقادی مارکس که از سوی اردنو . هورکهایمر به ارث می برد و دیگری تفکر ایدالیستس هگل و کانت که از طریق وبر هسرول و شوتز دنبال می کند. او توانسته این دو تفکر تقریب متمایز را در قالب مفاهیمی چون کنش اتقادی و وضعیت ارمانی گفتمان و کنش ارتباطی با هم تلفین و مورد نقد قرار دهد. او در پی این است که دانش معتبر چیست و در پی این سوال فلسفه های عصر جدید را نقد می کند و او معتقد است دانش معتبر در صورتی ممکن است که علم به عنوان یکی از دست اوردهای خرد جایگاه مناسب و تبعی خود را بپذیرد. او یکی دانستن علم و دانش را رد می کند او در صدد است برای علم جدید جایگاه مناسب تری را به ارمغان اورد او نشان می دهد که تئوری با زندگی واقعی در ارتباط است و عینیت گرایی در علوم انسانی را رد می کند و مشاهده گر را دارای پیچیدگی های خاصی می داند. هابرماس از عقل روشنگری دفاع می کند. زیرا که معتقد است در طی سه قرن گذشته عقل روشنگری تحقق نیافته و جامعه مدرن هم نتوانسته عدالت و آزادی و همبستگی اجتماعی را با هم تحقق بخشد. او به توسعه علم بها می دهد ولی عقل ابزاری را نقد می کند. زیرا می خواهد از تجاوز عقل ابزاری به دیگر عرصه های معرفت عقلانی جلوگیری کند. هابرماس استدلال می کند نباید علم گرایی در همه عرصه های فلسفه و معرفت نفوذ کند. هابرماس سه هدف را دنبال می کند1- اینکه دانش بر اساس تجربه و تفکرات قبلی بوجود می اید2- ذهن شناسا هم اجتماعی و هم پویاست 3- تامل معتبر است خرد ریشه در تامل دارد و بر خلاف پوزیتویست ها امری واهی نیست با این فکر ما در فکر و منش هم زمان دنیا را می سازیم او به بازسازی اندیشه ماتریالیسم تاریخی پراخته است و رخساره های صرفا اقتصادی مورد نظر مارکس را مربوط به سرمایه داری اولیه می داند از نظر هابر ماس رخساره های سرمایه داری متاخر را تاکید بر ابعاد سیاسی و حکومتی دانسته که نظام سرمایه داری در مقابله با خطرات شیوه های انعطاف تر ی را اتخاذ کرده و واگذاری ان به بخش های خصوصی را پذیرفته است از این ما امروز با سرمایه داری 80 و 90 سال قبل مواجه نیستیم و سرمایه داری امروزی دست به گسترش سیستم های تامین اجتماعی تعیین خط فقر و غیره زده است. در تفاوت هابرماس با فوکو در بحث قدرت باید گفت هابرماس به عنوان ادامه دهند مدرنیته قدرت باید به عنوان یک ابزار انتقادی تعدیل شود از نظر او نقش نقد به تعدیل دراوردن قدرت است که این با دیدگاه فوکو تفاوت دارد. دیگر اینکه هابر ماس به دنبال هنجارهای جهانی است در حالی که فوکو نقد را به نقد محلی کشانده است و ان را متثکر و فاقد جهان شمولی می داند فوکو به قدرت خرد معتقد است اگرچه او معتقد است هر تکنولوژی پیشرفت می کند قدرت نیز گسترش می یابد به همین جهت او بحث شبکه قدرت را مطرح کرده است. هابرماس سعی می کند بین نظریه و عمل، وحدت و کثرت، واقعیت و ارزش، نظریه و تجربه ،روش و موضوع پیوند مناسبی بر قرار سازد و او با نظریه سیستمی بویژه نظریه سیستم های لومان مخالف است با این روش شناسی توانسته است با کمک نظریه مارکس در خصوص جامعه سرمایه داری و عناصر تغییرات اجتماعی را از خلال نظریات وبر ادرند هورکهایمر پارسونز در دو سطح خرد و کلان به تصویر بکشد.او سه نوع نظریه را مطرح می کند 1- علاقه فنی (تسلط بر طبیعت) 2- علاقه عملی (تغییر طبیعت) و هرمنوتیک هابر ماس شکل بندی اجتماعی را بر خلاف مارکس اقتصادی نمی داند و معتقد است قبل از سرمایه داری نطام خویشاوندی و نظام های دیگری وجود داشتند تنها در نظام سرمایه داری است که حوزه اقتصاد و شیوه تولید زیر بنا می شود پیس این نهادهای فرهنگیس هستند که تمایل به جهانی شدن داردند . دیگر اینکه هابرماس برخلاف مارکس که با امدن هر نهای قدرتی معتقد به سرکوبی عقل بود معتقد بود که عقل با هر تحولی جان تازه می گیرد و نیروهای تولید و روابط تولید در یک جهت قرار ندارند بلکه هر کدام مبنای عقلی متفاوتی داند. ماس دو نوع کنش را مطرح کرد 1- کنش ارتباطی (هدف دست رسی به یک درک ارتباطی است 2- کنس استراتژیک( هدفدار و عقلانی هدف رسیدن به هدف است) در نظر هابر ماس در نظام های دمکراسی بورژوازی امروزی عقلانی کردن مردم در مشارکت سیاسی نادیده گرفته شده و انان را صرفا به شرکت در انتخاب محدود می کنند و شرکت افراد به این شکل هم دارای جنبه احساسی و غیر عقلانی است و تا زمانی که دولت پاسخ گوی معیشت افراد با شد مشکلی را ایجاد نمی کند اما اگر دولت همه بار را به دوش بگیرد و لی روزی نتواند پاسخ دهد با بی اعتمادی و بحران مشروعیت از سوی مردم مواج می شود هابرماس مشروعیت را به معنی تایید و به رسیمیت شناختن شایستگی یک نظام می داند او مشروعیت یک نظام را در باب دخالت دولت در اقتصاد معنی می کند و و حوزه های دیگر را مجرا می کند. منابع مشروعیت ۱- عقلانیت- مشروعیت قدرت نظام های اجتماعی اگر ممکن است در مراحل اولیه عقلانی نبوده و بر پایه احساس باشد ولی برای هر نظام اجتماعی ضروری است که بعد گذشت زمان مشروعیت خود را بر مبنی عقلانیت که امری پایدار مبتنی سازد 2- سنت- در بسیاری از جوامع منبعی مهم برای مشروعیت نظام سیاسی بشمار می رود اگر چه امروزه در جوامع جدید قرار داد اجتماعی و توافق عموی جای ان را گرفته است اما در بسیاری از جوامع همچنان دارای کارکرد است3- دانش تجربی- امروزه هر قدرت و نظامی نتواند مشروعیت خود را به نوعی مستند به تحقیقات و کشفیات علی کند با بحران مشروعیت مواجه خواهد شد.4- ارزش های انسانی- برخلاف باور نسبی گراها در مورد ارزش های انسانی به نظر می رسد که فطرت وجدان و عقل انسانها هیچگونه خدشه ای بر اصل چنین ارزشهایی ندارد به همین جهت نظام های سیاسی می کوشند در جهت مشرعیت بخشی خود مدعی پاسداری از ارزش های انسانی و دیگران را متهم به عدول از ان بدانند5- منابع مادی- فلسفه اومانیسم فلسفه اصالت سود و اصالت فرد هر یک به گونه ای تحولات اجتماعی و سیاسی قرن 20 و بعد از ان را تحت تاثیر خود قرار داده اند و سود و حیات مادی بشر را در صدر اولویت های خود قرار داده اند.۶- قرار داد اجتماعی از انجا که هر یک از مقولات فوق از سوی افرادی مورد مناقشه قرار گرفته اند اکنون بحث قرار داد اجتماعی به عنوان منبعی برای مشروعیت بخشی خود نمایی می کند. هابر ماس معتقد است در جهان معاصر حوزه ای که در ان مسئله مشروعیت مطرح می گردد باید بسیار وسیع و گسترده باشد زیرا در جوامع مذکور کاربست ها هنجار و معیارهایی که تا کنون تصور می شد تحت نظارت سنت و یا بازار غیر شخصی قرار دارند به گونه ای فزاینده به عنوان قرار داد اجتماعی تلقی می شوند که از سوی قدرت و سیاست شکل می گیرند. در اینجاست که شهوندان و افکار عمومی ارزش پیدا می کند.از دیدگاه او جوامع سرمایه داری بشدت در معرض بحران مشروعیت قرار دارند و این تهدید وجود دارد که توده مردم از وفاداری خود دست بشویند و دیگر انگیزه ای برای ادامه حمایت از ان نداشته باشند او منشا اصلی این بحران را به تناقضات طبقاتی مربوط می داند اینکه حکومت مجبور است منافع طبقه بخصوص ( سرمایه دار) و در عین حال وفاداری طبقه دیگر ( توده مردم) را تحصیل کند. به اعتقاد هابرماس مشروعیت به معنای ان است که دلایل و استدلال های مناسب و متقنی برای اثبات داعیه ی صحت و بر حق بودن یک نظم سیاسی وجود دارد. تعریف هابرماس از مشروعیت که عمدتا ناظر بر مشرعیت نظام سیاسی است مبین ان است که مشروعیت یک داعیه اعتباری است بنابراین ثبات و پایداری نظم مسلط منوط به شناسایی موقت ان است یعنی اینکه تا زمانی که مشرع است اعتبار دارد . هابرماس معتقد است بحران مشروعیت زمانی رخ می دهد که هر یک از زیر سیستم ها نتوانند کمیت لازمی را که سهم انها در کل سیستم است تولید کنند پس گرایش احتمالی بحران وجود دارد 1- اقتصادی که به بحران اقتصادی منتهی می شود 2- سیاسی و اداری که بحران عقلانیت و بحران مشروعیت را در بر دارد 3- اجتماعی و فرهنگی که بحران انگیزش را به دنبال دارد. هابرماس مدرنیته را پروژه ای ناتمام می داند که در صورت تلاش و کسب موفقیت انسان در به کمال رساندن آن ، سرنوشت و آینده ای مثبت در انتظار جامعه ی بشری است . هابرماس رمز این موفقیت را در ارتباط جستجو می کند و شاه کلید آن را کنش ارتباطی انسان می داند اما چگونه و در کجا ؟ در پاسخ به این سوال هابرماس برای فضای گفتگو شرایطی را قایل می شود که مهمترین آن فراهم شدن فضایی خالی از هرگونه میدان قدرت است .عرصه عمومی یا حوزه عمومیاما هابرماس به چگونگي تضعيف حوزه عمومي اشاره دارد و معتقد است که دخالت دولت، سياست هاي حزبي و دستکاري رسانه هاي جمعي حوزه عمومي را تضعيف مي کند و حوزه عمومي به عنصري ايدئولوژيک بدل مي شود. به عقيده هابرماس علت زوال مباحثه دموکراتيک راستين نقشي است که رسانه هاي جمعي انحصاري در ناآگاه و خوش باور نگه داشتن عامه مردم ايفا مي کنند.شهروندی می تواند پایه ای برای این کنش باشد که در صورت بسط و رهایی ازهرگونه تحدید می تواند فضای گفتگو و ارتباط را مهیا کند .سخن پیرامون نظریه های هابرماس را از انتقاد او از مارکس آغازمی کند که متفاوت ازنقدهای مطرح منتقدان دیگر است. هابرماس معتقد است مارکس به اشتباه قلمرو عمومی از جمله عرصه سیاسی را به شالوده ای اقتصادی تقلیل داده است . اگر چه هابرماس معتقد به تاثیر عمیق اقتصاد در دیگر ابعاد جامعه است اما ضمنا معتقد است سیاست و فرهنگ را نمی توان صرفا نتیجه عوامل اقتصادی دانست . از سوی دیگر او به تقلیل دادن کنش انسان به یک کنش هدفمند عقلانی در حوزه اقتصاد و تحت تاثیر آن معترض است و معتقد است که نوع دومی از کنش انسان یعنی کنش ارتباطی که در شکل دهی و تکامل جوامع انسانی بسیار موثر است ، نادیده گرفته شده است. کنش ارتباطي داراي موقعيت اجتماعي است. در کنش ارتباطي فرد عامل براي به دست آوردن تفاهم و توافق هيچ سلاحي جز استدلال منطقي و قانع کننده ندارد، انسان ها آزادتر و آسوده تر مي توانند بدون دغدغه مستقيم و بلاواسطه مشکلات ضروري مادي، در يک فرآيند تبادل نظر به توافق و همبستگي دست يابند. هدف اين نوع کنش اجتماعي، شناخت همگاني و پذيرش حقايق واحد است. اين حوزه در واقع يک آرمان اجتماعي است. جواب ها از پيش آماده نيست بلکه افراد با تبادل نظر و نقادي خود راه هايي را برمي گزينند. در کنش ارتباطي، شرکت کنندگان بر همکاري خود مي افزايند و ديگر محاسبات خشک رياضي وار و فشار سنت هاي از پيش موجود در ميان نيست بلکه افراد با گفت وگو سعي دارند راه هايي براي توافق برگزينند در ارتباط با دموکراسی از دید هابرماس ، دموکراسی بیش از هر چیز باید فرآیندی درنظر گرفته شود که در زمان رواج نوع معینی از کنش ارتباطی پدیدار می شود . به گونه ای مشخص تر دموکراسی را باید شیوه ای خاص دانست که شهروندان توسط آن تصمیمات جمعی و عقلی اتخاذ می کنند. مسئلهی مرکزی در انديشهی فلسفی هابرماس، شيوهی عملکرد دمکراسی های مدرن و دغدغه برای تعميق آن است. در بررسی های او، توجه به عوامل بازدارنده و تهديد کنندهی دمکراسی جای ويژه ای را اشغال می کند. هابرماس هوادار پيگير شرکت فزايندهی مردم در تصميم گيريها از طريق مشارکت سياسی است و افکار عمومی آگاه را مطمئن ترين وثيقهی جلوگيری از سوء استفاده از قدرت سياسی می داند. او معتقد است که می بايد با استفاده از همهی امکانات و ابزارهای موجود، از بروز قهر و خشونت در جوامع امروزين جلوگيری کرد، چرا که قهر و خشونت، همواره به تقويت نيروهای غيردمکرات و ارتجاعی در جامعه منجر می گردد. در جهان بينی هابرماس، نظريه های فلسفی از اهميت زيادی برخوردارند، زيرا اين نظريه ها نه فقط قادرند پيامدهای تکامل جوامع انسانی را آشکارتر سازند و نيز ذهنيت اجتماعی برای دستيابی به جهانی بهتر را شاداب و زنده نگاه دارند، بلکه همچنين می توانند نقش تشويق کننده ای برای شرکت فعال تر مردم در زندگی سياسی ايفا نمايند. هابرماس بر اين نظر است که با تکامل دمکراسی های مدرن، انسانها بطور فزاينده از آموزش و تحصيلات بالاتری برخوردار می شوند و با توجه به گسترش شتابان ارتباطات و نقش فراگير وسائل ارتباط جمعی، دستيابی آنان به اخبار و اطلاعات سهل تر می گردد و اين امر به نوبهی خود در تعميق شناخت آنان نسبت به پديده های پيرامون تأثير مثبت می گذارد. وی تصريح می کند که اصولا" در عصر اطلاعات و ارتباطات ماهواره ای، نمی توان انسانها را در زمينهی اشتغال و غيره بطور فزاينده از آموزشهای عالی تر بهره مند ساخت و بطور همزمان در جهت تحميق سياسی آنان کوشيد. وی چنين امری را متناقض (پارادوکسال) می داند . مفهوم و شاخصهاي جهاني شدن از ديدگاه يورگن هابرماس فراگرد جهاني شدن نقطه اقتصادي نيست. اين فراگرد به تدريج چشم اندازهاي ديگري را پيش روي ما مي گشايد که از آنجا مي توانيم پيوندهاي عرصه جهاني، خطرهاي مشترک و شبکه هاي تقدير مشترک را روشن تر مشاهده کنيم. شتاب و تراکم از ارتباطات و تجارت، فاصله هاي زماني و مکاني را کوتاه تر کرده است، من مفهوم جهاني شدن را براي توضيح فرايندي به کار مي برد، نه به عنوان يک وضع نهايي، اين مفهوم به افزايش دامنه و شدت مناسبات تجاري، ارتباطي و مبادل در فراسوي مرزهاي ملي دلالت مي کند. بدين گونه هابرماس جهاني شدن را فرايندي جدي، اساسي و بسيار مهم مي داند که بنياد روابط اجتماعي را دگرگون مي کند. به ويژه در حوزه اقتصاد، جهاني شدن همه ابعاد زندگي را دگرگون کرده است. او معتقد است که حتي در مقايسه با سالهاي طلايي تجارت جهاني در دهه نخست قرن بيستم، تجارت جهاني رشد فوق العاده اي يافته و فناوري جديد امکان مبادله و گردش سرمايه را بيش از پيش فراهم ساخته است. در گذشته سخن از اقتصاد بين الملل سخني درست و آشنا بود، اما در انتهاي قرن بيستم بايد از اقتصاد جهاني سخن گفت و نه اقتصاد بين الملل. از ديدگاه يورگن هابرماس در اثر فشار فرايند جهاني شدن، دولت- ملتها ابزارهاي انحصار خود براي کنترل جوامع را از دست مي دهند و متزلزل مي شوند. اين تزلزل، ساختار و بنياد دولت ملي دموکراتيک را نيز دچار تضاد و تناقض دروني مي کند و به بحران مشروعيت آن مي افزايد. از اين نظر گاه جهاني شدن به چهارطريق، دولت- ملتها را فرسايش مي دهد: |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت 18:43 توسط قاسم اویسی
|
|
||
|
|
|
|
|
به دلیل جایگاه و اهمیت شهر در زندگی اجتماعی بشر همواره شهر، شهرنشینی و مدیریت این واحد اجتماعی از مشغله های فکری حکومت گران و اندیشمندان در طول تاریخ بوده است و همواره متفکران بزرگ اجتماعی از افلاطون تا ابن خلدون و تا رابرت پارک ، هاروی و .... به مطالعه پیرامون مسائل شهری پرداخته اند . سکونت در "شهر" آثاري بر زندگي فردي و جمعي انسانها ميگذارد که از حدود دو قرن پيش تاکنون، موضوع تأمل انديشمندان اجتماعي بوده است. چند وجهي بودن اين اثرات و نيز فرايندها و جريانات موجود در درون اجتماعات شهري، متفکران بسياري را از علوم مختلف به خود مشغول داشته است. جامعه شناسی شهری در مقایسه با بسیاری از شاخه های تخصصی جامعه شناسی از گستردگی بیشتری برخوردار است.در جامعه شناسی و انسان شناسی شهری ما در عمل با انواعی از حوزه ها مانند اقشار و طبقات، جامعه شناسی انحرافات اجتماعی، جامعه شناسی خانواده و جامعه شناسی توسعه، سازمان،سیاست و قدرت در شهر،اقتصاد شهر و هویت وشهر و... روبرو هستیم. شاید اغراق آمیز باشد که ادعا کنیم جامعه شناسی شهری یعنی همه جامعه شناسی و به همین دلیل است جورج ریتزر یکی از دلایل پیدایش رشته جامعه شناسی را "پدیدة شهری شدن" و شهرنشینی فزاینده در اروپا معرفی می کند. تمدن بشري با شهرنشيني آغاز مي شود. در تعريف جامعه شناسي شهري به تجزيه و تحليل شهر به عنوان يك واقعيت اجتماعي مانند رابطه تراكم جمعيت و سازمان ها و شيوه تفكر و زندگي اجتماعي اشاره دارد.شهر يك پديده جامعه شناسي است، جمعيت، تراكم، ترافيك، مشاغل گوناگون، روابط متقابل، مسائل اجتماعي و بسياري ديگر از مسائلي كه از ويژگي هاي زندگي شهري بشمار مي روند. جامعه شناسان تراكم نفوس را براي زندگي شهري شرط لازم و نه كافي مي دانند. در خصوص شهر جامعه شناسي شهري به دنبال اولا جنبه هاي مادي و خارجي و انبوههي از سكونت، جمعيت ( تعداد، تراكم، تركيب) و تاثيرات آن بر زندگي شهري است ثانيا در سازمان اجتماعي معتقد است اين سازمان تنها از افراد تشكيل نشده است بلكه مشتمل بر گروه هاي مختلفي از جمله خانواده، طبقات اجتماعي، كارگاه ها و غيره مي توان نام برد در اين زمينه سخن از روحيه شهري و فرهنگ شهرنشيني، سبك زندگي، عواطف، مدپرستي، خلاقيت، نوآوري و تسامح كه ديگران را از هم متمايز مي سازد داراي اهميت است. دوركيم نظريه شهري خود را بر اساس تقسيم كار اجتماعي به عنوان فرايندي كه از جامعه مكانيكي به سوي جامعه ارگانيكي در حركت است تبيين مي كند او اين فرايند و تقسيم كار را عامل اصلي افتراق انسان ها از نظر شغلي مي داند . او معتقد است شهرها با تراكم فيزيكي يعني نسبت جمعيت به مساحت مشخص مي شود كه نتيجه يك تراكم اخلاقي است تراكم اخلاقي به تراكم فيزيكي مي انجامد اما عكس ان صادق نيست. زيمل به فضاي زندگي مدرن بويژه شهر علاقه داشت او به تاثير فضاي مثبت شهر بر روان انسان ها تاكيد مي كرد و معتقد بود كه دين نكته مثبتي است كه انسانها را در مقابل تهديد فرديت آنها حمايت مي كند. پارك او معتقد است در شهر همه ارزوها و توانايي هاي انسان بالنده مي شود مكتب شيكاگو مدل بوم شناختي خود را از اسيب شناسي اخذ كرده است. شهر را به مثابه موزائيك از سازمان طبيعي شرح مي دهد. لونيس ورث مفهوم شهرنشيني را به عنوان يك شيوه زندگي مي داند كه در بردارنده غير شخصي شدن و فاصله اجتماعي است. كاستلز بين الگوي شهرنشيني و جامعه وسيع تر ارتباط برقرار مي كند و توسعه شهري را از ويژگي كلي توسعه سرمايه داري صنعتي محسوب مي كند ساختمان هاي بلند اگرچه براي كاهش هزينه اما نماد پول و قدرت صنعت است ماركس شهر را يك محصول اقتصادي مي داند او تضاد شهر و روستا را بازتاب اقتصادي مي داند. در اين ديدگاه چيزي كه به ذهن متبادر مي شود تفاوت است تفاوت بين شهر و روستا و تضاد بين فرهنگ شهرنشيني با فرهنگ و عادات عاطفي انساني همواره حتي در جوامع مدرن ملاحظه مي شود. تونيس شهر نشيني را مرحله گذار از اجتماع (گمانشافت) كه مبتنيز بر علقه هاي خوني است و جامعه (گزلشافت) داراي سازمان و مبتني بر قرار داد است. هلبواكس به ريخت شناسي و نقش فضا در زندگي شهري توجه دارد اينكه صورت هاي مادي زندگي بر زندگي گروهي تاثير مي گذارند مثلا قيمت زمين شهري يا روستايي يك عامل مهم در توزيع گروه هاست. بورگس يك مدل دواير متحد المركز كه اجازه مي دهد فازهاي گسترش شهري و سامانه هاي كه به مرورزمان افتراق مي يابد را توضيح دهد.گسترش شهر از مبدا ( مركزتجاري و اداري) شروع شده و به ساير دواير منتهي مي شود وبر او در باره روابط ميان اقتصاد شهري و دين صحبت كرده است توسعه شهر را مقارن با توسعه عقلاني و قانوني در دستگاه ديوان سالاري مي داند و مشروعيت قدرت جانشين مشروعين سنت مي شود. جمعيت ايران از 35 سال گذشته از 18 به 55 ميليون رشد جمعيت شهري از اين هم سريعتر بود از 5 ميليون به 33 ميلون رسيد. در سال 1335 اكثر مردم ايران در روستا ها سكونت داشتند در سال 1365 به 57 و در سال 1370 به 60 درصد رسيد از اين به بعد اكثر مردم ايران شهرنشين شدند پيش بيني مي شود در پايان سده خورشيدي حاضر جمعيت كشور به 131 و شهرنشيني به 77 ميليون برسد پيامدهاي شهرنشيني در ايران 1- پيدايش كابوس شهرهاي چند ده ميليوني و مشكلات انها 2- از هم گسيختگي شبكه شهري چون شهرها ديگر واحد مستقل نيستند3- از دست رفتن ايمني شهرها در برابر سوانح طبيعي 4- پيامدهاي زيست محيطي و تخريب محيط زيست 5- گسترش حاشيه نشيني و عوارض خاص ان 6- مصرف گرايي مفرط و سنگيني بار دولت و به تبع ان بحران هاي مختلف اجتماعي از جمله پيامدهاي منفي شهرنشيني است. بر اين اساس به نظر ميرسد گام نخست در اداره مقتدرانه و هوشمندانه يک شهر آن است که اجتماعات شهري را بر مبناي کارکردهايشان گونهشناسي کنيم. بايد دانست نقطه ثقل حيات يک شهر چيست؟ شهر هاي بزرگ با مسائل پيچيدهاي روبروهستند که در درجه اول، شناخت عالمانه آنها از وظايف جامعهشناس شهري است. |
||
|
+
نوشته شده در شنبه دهم مرداد 1388ساعت 2:16 توسط قاسم اویسی
|
|
||
|
|
|
|
|
واژه بحران مانند بسياري از مفاهيم ديگر علوم اجتماعي داراي معناي واحدي نيست اين واژه داراي ابعاد گوناگون و متنوع است ما در اين زمينه به مواردي چون: بحران سياسي، بحران اجتماعي، بحران اقتصادي، بحران فرهنگي، بحران هويت و... بر مي خوريم بدون آنكه در زمينه بحران و معنا و مفهوم آن دقت كافي داشته باشيم. بنا بر اين تعریف بحران اجتماعی دشوار است. پدیده یا مسئله اجتماعی تا حدودی به معنای بحران نزدیک است، اما پدیده یا مسئله اجتماعی شدت کمتری از بحران اجتماعی دارد. از نظر جامعه شناسي بر خلاف ديدگاه خرد نگر آن را به ساختارهاي كلان اجتماعي مرتبط مي كند و از اين ديدگاه بحران به وضعيتي آشفته و پريشاني در عناصر يك ساختار و سيستم كه حل آن خارج از سيستم است گويند، اين وضعيت از مسئله، مشكل، معضل و افت فراتر رفته به حدي كه برگشت آن به حالن اول دشوار است. خصلت هاي بحران را مي توان 1- در فراگيري، عمق و وسعت آن كه در درون يك ساختار قائده مند شكل گيرد. پس به عنوان مثال ما بحران مخاطب سينما در روستا نداريم چون سينما هنوز در روستا روال نشده است.2- به هم ريختگي در ساختار به حدي است كه ترميم آ نيازمند به عامل بيروني است مانند بيماري كه بازگرداندن سلامتي از دست او خارج است. يكي ديگر از ويژگي هاي بحران اين است كه متوليان مربوطه واقعا نمي دانند در مقابل آن چه عكس العملي نشان داده و در مقابل آن در بسياري از موارد عقب نشيني مي كنند و اين بدترين حالت است. بحران كانتي او تمامي انديشه را زير سوال مي برد او مي پرسد آيا ذهني كه مي خواهد حقيقت را بشناسد خود به اندازه كافي قابل اعتماد است؟ او ابتدا اساس ذهن را در هم مي ريزد و پس از عبور از بحران دو باره آن را از نو بنا مي كند در نهايت او تركيب سوبژه(ذهن) و ابژه(واقعيت) را فرايند محوري ذهن براي رسيدن به حقيقت مي داند. بحران ماركسي بحران در نگرش ماركس يك ويژگي منفي نيست بلكه دوره اي براي گذار و تكامل تاريخ مي داند او معتقد است هر پديده اي براي تكامل نيازمند به پوست اندازي است كه اين پوست اندازي در سيستم يك انقلاب است كه هيچ گريزي از ان نيست بحران پست مدرن در اين شكل از بحران تمام سيستم هاي مدرن و سنتي در هم ريخته و اين بحران جدي ترين بحران هاست زيرا انديشه در حال برگشت به دوره بحران سوفستائيان است. محققان جامعه شناس همواره درپی یافتن علت بروز بحران هاي مختلف در جهان انسانی و اجتماعی بوده اند. کارل مارکس در واکنش به شرایط وحشتناک فقر و انباشت ثروت توسط عده ای اندک، از رویای برابری برای همه الهام گرفت. ماکس وبر، در واکنش به شرایط پیشرفت بشری و رشد روزافزون عقلانیت ابزاری، در جست وجوی آن بود که این عقلانیت چگونه به یک قفس آهنین تبدیل می شود. امیل دورکیم، در واکنش به شرایط دگرگونی اجتماعی و رشد فردگرایی، در جست وجوی جهانی بود که مردم در آن از طریق حس اخلاقی مشترکی به هم پیوند یابند. جامعه شناسان آمریکایی در واکنش به مسائلی همچون مهاجرت، شهرنشینی و فقر و نابرابری اجتماعی به ایجاد علمی کاربردی برانگیخته شدند. سئوال ديگري كه مطرح است اينكه آيا بحران همواره يك مساله منفي و آسيب زاست؟ جواب اينكه خير وجود دارند بسياري از بحران هايي كه موجبات توسعه و پيشرفت جامعه را فراهم مي اورند. در حال حاضر در جامعه ايران بسياري معتقدند كه پس از انتخابات رياست جمهوري دهم جامعه ايران با بحران مواجه شده است ( هاشمي رفسنجاني در نماز جمعه ) اما در مورد اينكه اين بحران لزوما به ضرر جامعه ايران تمام خواهد شده بسياري معتقدند چنين نيست و براي توسعه سياسي جامعه ايران چنين مسائلي اجتناب ناپذير است. اما واقعيت اين است كه به طور كلي بسياري از صاحب نظران ايراني بر وجود بحران هاي مختلف در ابعاد منفي آن و عوامل آن تاكيد دارند. - دکتر معیدفر- رئیس انجمن جامعه شناسی ایران، مهمترین بحران اجتماعی در ایران را نبود اعتماد اجتماعی می داند و می افزاید: «ریشه این بحران در مدرن شدن و تغییر گروه های هویتی و مرجع فکری جامعه است؛ در حالی که میزان اعتماد اجتماعی در میان نهادها و اجتماعات سنتی جامعه ایران بالاست. دكتر ابولحسن تنهايي - مهمترین بحران اجتماعی در ایران را، بحران شعور اجتماعی می داند و می گوید: «این مسئله برآمده از نبود ساختار جامعه مدنی در ایران است، زیرا آگاهی زمانی نمودار می شود که گفت وگو و تضارب آرا میان جامعه وجود داشته باشد - دکتر غلامعباس توسلی، معتقد است: «یکی از مهمترین بحران های اجتماعی در ایران بی توجهی به ساختار جمعیتی ایران است - دكتر محمود نيكي روح- ریشه بحران اجتماعی کنونی ایران را در بی توجهی به روابط حقوق انسانی می داند و می افزاید: «در ایران ممکن است حقوق انسانی تعریف شده باشد ولی این تعاریف کلی و غیراجرایی است. برخی مصادیق حقوق انسانی عبارتند از: مسکن، آموزش وپرورش، بهداشت، اشتغال، آرامش و نحوه گذران اوقات فراغت. اگر جامعه به حقوق انسانی خود نرسد، بسیاری از بحران های اجتماعی پدیدار می شود دکتر احسان نراقی، مشاور ویژه دبیرکل سابق یونسکو، بحران را رسیدگی نکردن به خواسته های جوانان تعریف می کند - دكتر عبدالهيان - بحران ارزشی و نسل ها را مهمترین بحران اجتماعی ایران در عصر کنونی می داند و می گوید: «این بحران برآمده از تضاد در ریشه ایدئولوژی و فکری جامعه ایرانی است و تحت تاثیر متغیرهای جنسیتی، نسلی و قومیتی قرار دارد - دكتر حسن محدثي- معتقد است: «جامعه ایران با بحران های مهمی دست و پنجه نرم می کند؛ نبود فضای مشارکت، نیروهای اجتماعی و به خصوص نخبگان را دلسرد كرده است به اعتقاد وي قانون گريزي نيز در جامعه ايران به يك عرف تبديل شده است - دكتر علي اصغر سعيدي- مسئله امروز جهان ما، جهانی شدن است. این جهانی شدن تنوع فرهنگی و اقتصادی و اجتماعی را به وجود می آورد و تنوع، حق انتخاب انسان ها را بالا می برد. این تنوع هم اکنون در سبک زندگی قابل مشاهده است. در دنیای امروز انسان ها با ریتم کالاها می رقصند. اگر از زاویه ای دیگر به جریان مذکور نگاه کنیم، می توان گفت این تنوع که حق انتخاب افراد را بالا برده، از آن طرف زندگی و جامعه را متکثرتر و دموکرات کرده است. به نظر من اتصال مفرط فرهنگ و تمدن جامعه ايران به گذشته تاريخي و عجين شدن ابعاد مختلف جامعه ايران به اضافه سياسي شدن فراگير جامعه به آن اجازه مانور و حركت جامعه به سوي آيند و قبول هر تحول نويني را دشوار كرده است اين جالش امروزه يكي از مهمترين عوامل بحران است. اگر چه روند حركت جامعه اكنون آرام آرام در جهت حل چنين چالشي است.
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه نهم مرداد 1388ساعت 20:34 توسط قاسم اویسی
|
|
||
|
|
|
|
|
فرار مغزها مساله اي است كه عموما از آن بعنوان نوعي خاص از مهاجرت بين اللملي ياد شده است. و به كمك نظريه هاي مهاجرت خرد و كلان آن را تبيين كرده اند. 1- ابتدايي ترين تحليل متعلق به نظريه هاي كاركردگرايي و رفتارگرايي است كه آن را بر حسب عوامل دافع و جاذب در مكان مبداء و مقصد (pull-push factors ) توضيح مي دهند. اينكه مقصد تامين و تسهيل كننده خواست ، تمايلات و مطالباتي براي فرد و يا گروه مهاجر است كه مكان مبدا فاقد آن است. 2- نظريه سرمايه انساني ديدگاه ديگري است كه با نگرش و يا تلقي مهارت و تخصص انسان به عنوان كالايي در بازار عرضه و تقاضا كار به تحلل مهاجرت پرداخته و نيروي انساني پرورده را مانند سرمايه مالي براي دستاورد بهتر از جايي به جاي ديگر مي رود تا بيشترين بازدهي را داشته باشد. 3- نگرش ديگر انتقال معكوس فناوري ((Revers transfer tecnologyاست كشورهاي پيشرفته صنعتي در برابر دستگاه هاي ماشيني و كالاهاي فني كه به كشورهاي جهان سوم مي فروشند گرانبهاترين پاداشي كه به دست مي آورند مغزهاي پرورده و نيروهاي ماهر اين كشورهاست. در اين نظريه به روابط نابرابر و غير عادي كشورهاي سروتمند با كشورهاي كم تر توسعه يافته اشاره دارد. 4- نظريه دوگانگي ساختاري(duality of stractuer) انتوني گيدنز معتقد است كارگزاري انساني ( (human agencyمجموعه پيچيده اي است كه فرار مغزها را بوجود مي آورد. گيدنز مي خواهد بين كلان نگري ماركس و خردنگري كنش متقابل نمادين و پديدار شناختي يك تعادل ايجاد كند و اينكه ساختارگرايي كلان اجتماعي در شكل دادن عمل كارگزاري انساني و كارگزاري انساني بطور متقابل در ساختن جامعه تاثير دارند و به نظر گيدنز ساختارها را نبايد فقط موانع در راه كارگزار انساني تصور كرد بلكه بايد ياري دهند هم دانست. بحث فرار مغزها در ايران از دهه 1960 ميلادي مطابق با دهه 1340 هجري شمسي ،مطالعه در باره اين موضوع آغاز گرديد. با يك نگاه اجمالى به آمار و ارقام مربوط به پديده فرار مغزها، پيامدهاى بسيار ناگوار آن غيرقابل تصور مى نمايد از يكسو كشورهاى صنعتى و به اصطلاح مقصد قرار دارند كه عامل مهم در جذب نخبگان كشورها به شمار مى روند و منبع مهمى براى جذب نخبگان، از سوى ديگر كشورهاى مبدأ و جهان سوم قرار دارند كه همه سرمايه و هستى خود را تقديم بيگانگان مى كنند با نگاهى به آمار و ارقام اين معضل بيشتر آشكار مى شود در حال حاضر بيش از 150 هزار نفر مهندس و پزشك ايرانى در آمريكا زندگى مى كنند و تمام ورودى هاى با رتبه دو رقمى كنكور سراسرى دانشگاه هاى كشور، هرسال از بهترين دانشگاه هاى جهان دعوتنامه دريافت مى كنند و قريب نود نفر از 135 دانش آموزى كه در چند سال اخير در المپيادهاى علمى صاحب مقام شده اند در يكى از بهترين دانشگاه هاى آمريكا به تحصيل مشغول هستند. براساس سرشمارى 1990 آمريكا قريب 220 هزار نفر خود را ايرانى تبار معرفى كرده اند كه 77درصد آنان داراى تحصيلات دانشگاهى هستند. براساس آمار ارائه شده تنها 1826 ايرانى عضو هيات علمى تمام وقت و رسمى در دانشگاه هاى آمريكا و كانادا به تدريس مشغول هستند كه به احتساب استادان نيمه وقت به حدود 5 هزار نفر مى رسند در حالى كه در سال 73 تعداد استادان و دانشياران شاغل در ايران 1500 نفر بوده كه در سال 1375 به 220 نفر رسيده و تعداد استادياران نيز 6 هزار نفر بوده است. زيان كشور ما از صادرات مغز، بالغ بر 38 ميليارد دلار برآورد شده در حالى كه درآمد ساليانه كشور از محل صادرات نفت قريب 12 ميليارد دلار اعلام شده است. اولين راه حل جلوگيري از خروج نخبگان و تحصيلكردگان است كه در برخي كشورها اجرا شده و روش شكست خورده اي است. دومين راه حل «راه جبران» است در نهايت به نظر مي رسد سيطره بعد سياسي از يك سو و بعد ايدئولوژي از جهت ديگر بر نظام فرهنگي و اجتماعي جامعه ايران و تاثير آن بر چگونگي تعامل ايران با ساير كشورها و ايجاد بد بيني بر چنين روابطي از جمله عوامل مهم فرار نخبگان باشد. |
||
|
+
نوشته شده در جمعه نهم مرداد 1388ساعت 20:23 توسط قاسم اویسی
|
|
||
|
|
|
|
|
وضعيت اقتصادي در بحث ساختار اقتصادي قبل از انقلاب فرانسه چيزي كه روشن و بديهي است وضعيت بد و نابسامان اقتصادي حاكم بر جامعه است. «نشانههاي روشني دال بر وخامت موقعيت اقتصادي در دوران قبل از انقلاب 1789 در اين كشور از هر لحاظ وجود داشته است» (محمدي، 50: 1374). يكي از مسائل و اقداماتي كه موجب اين وخامت اوضاع اقتصادي شد مخارج كلاني بود كه از سوي رژيم صرف جشنها و بناهاي تجملي ميشد. در ظرف 36 سال 350 ميليون ليره صرف ساختن قصرها و برگزاري جشنهاي باشكوه و همچنين پاداش درباريان شد. «در روز مرگ لويي چهاردهم در 1715 موجودي ذخاير سلطنتي هشتصدهزار ليره بود ولي قروض دولتي به سه ميليارد ليره بالغ ميشد كه اين مقدار معادل قرضي است كه دولت فرانسه در سال 1914 يعني متجاوز از دو قرن بعد از آن داشت» (محمدي، 51: 1374). اين مبلغ با آنچه در سه جنگ بزرگ خارجي يعني جنگ لهستان، اتريش و جنگ هفت ساله خرج شد برابري ميكند. «مشكل كسري بودجه به علت نحوه تامين مالي جنگ مساله را دشوارتر كرد. فكر كه از اكتبر 1776 تا 1781 مسئول امور مالي دولت بود پيشنهاد كرد كه هزينههاي جنگ از طريق استقراض انجام شود و استدلال ميكرد كه پرداخت آن در وضعيت فعلي مقدور نيست» (محمدي، 52: 1374). نوع و اخذ ماليات از ديگر متغيرهايي است كه بحران اقتصادي را تشديد كرد. دولت از دو طريق ماليات دريافت ميكرد اولاً مستقيم كه اين نوع ماليات بر درآمد زمين تعلق داشت. ثانياً ماليات غيرمستقيم كه بر مصرف اموال مربوط بود. اين دو نوع ماليات شامل حال دو طبقه روحانيون و نجبا نميشد حتي اين دو طبقه خود از مالياتبگيران بودند. بنابراين طبقهاي كه در دستگاه نفوذ بيشتري داشت به انحاء مختلف از پرداخت ماليات معاف ميشدند يا از پرداخت آن فرار ميكردند. «در فرانسه سده هيجدهم شكاف عميقي بين طبقات ثروتمند و بينوايان وجود داشت در راس مراتب اجتماعي خانواده سلطنتي، اشراف و اعضاي ثروتمند روحانيت قرار داشتند» (كورزمن، 18: 1384). عمده ماليات بطور كامل از طبقه سوم يعني رعايا دريافت ميشد. ماليات غيرمستقيم كه با نظارت خود شاه و ناظرين او اخذ ميشد با شدت و سختگيري بيشتري همراه بود كه اين شيوه ديافت فشار مضاعفي را بر طبقه سوم وارد كرد، طبقهاي كه در حالت عادي در فقر و فلاكت بسر ميبردند و از تامين حداقل زندگي هم برخوردار نبودند. «دهقانان وضعي اسفناك و خانههاي بسيار ابتدايي و زندگي كثيف داشتند به طوري كه سياحي انگليسي به نام آرتور يانگ يك سال قبل از انقلاب در 1788 آنها را مرده متحرك نام نهاد» (محمدي، 54: 1374). اين اخذ ماليات از طبقه سوم كه اكثريت جمعيت را تشكيل ميدادند طبقهاي كه بالغ بر 80% جمعيت فرانسه را تشكيل ميدادند موجب گسترش و فراگيري پديدهاي ديگر تحت عنوان فقر عمومي شد. فقري كه حتي در شهر پاريس هم گسترش يافت. «از 650 هزار نفر اهالي اين شد 120 هزار نفرشان يعني 20% جمعيت شهر از جمله فقراء محسوب ميشدند كه اين وضعيت موجب تشكيل هسته مهمي از شورش اعتراضات عمومي گرديد» (محمدي، 54: 1374). دولتي كه با دريافت ماليات بدون اينكه خدماتي ارائه بدهد. هزينهي خودش را تامين ميكند. تا زماني كه منبع مالياتگيري وجود داشته باشد ميتواند ماليات بگيرد و مخارج خودش را تامين كند، از مردمي كه 80% جمعيت را تشكيل ميدهند و خودشان در تامين حداقل زندگي دچار مشكل ميباشند تا حدي ميتوان ماليات گرفت. كشوري كه از 50 سال قبل از انقلاب دچار مشكلات و بحرانهاي مالي و اقتصادي فراواني بوده و روزبهروز بر دامنه و ابعاد اين وخامت افزوده ميشود و قحطي و گرسنگي در اين كشور به اوج خودش ميرسد. در نهايت به جايي ميرسد كه قدرت سياسي در حل اين بحرانها كاملاً عاجز شده و ناتواني خود را با اعلان ورشكستگي دولت رسماً اعلام ميكند. تقريباً همه مورخين تاريخ فرانسه در اين دوران معتقدند كه يكي از عوامل عمده سقوط رژيم سلطنتي ناشي از ورشكستگي مالي دولت بوده است. پس وضعيت كاملاً بحراني اقتصادي با فشار بيش از حد بر طبقهاي كه اكثريت جامعه را تشكيل ميدهند از يك سو و تضعيف قدرت سياسي از سوي ديگر زمينه شورش عمومي را فراهم ميكند. از ميان دو تئوري اقتصادي انقلاب كه يكي معتقد است انقلاب در اثر وجود فقر مطلق[1] رخ ميدهد (ماركس) و تئوري كه معتقد است انقلاب نتيجه وجود فقر نسبي[2] است (ديويس) بايد گفت با توجه به اينكه فرانسه حتي در دوران مرگ لويي 14 در 1715 موجودي ذخاير سلطنتي آن 800 ليره بوده است ولي قروض دولتي به سه ميليارد ليره رسيده بود نشاندهنده اين امر است كه بحران اقتصادي فرانسه مربوط به يك يا دو دهه قبل از انقلاب نبوده است پس چرا انقلاب در سال 1789 اتفاق افتد؟ بنابراين در انقلاب فرانسه نميتوان به طور قاطع تحقق انقلاب را صرفاً ناشي از فقر مطلق و نارضايتي اقتصادي دانست اگرچه چنين امري نقش مهمي داشت. در انقلاب فرانسه به نظر ميرسد فشار اقتصادي بشر بر دولت بوده است و اين فشار از دولت به مردم سرايت كرد. بربنتون معتقد است دولتها در وضعيت بد اقتصادي دچار بحران ميشوند. دوران بعد از انقلاب دوران بعد از انقلاب عمدتاً به تحولات سياسي[3] و گروههاي حاكم و جناحهاي سياسي خلاصه ميشود چرا كه بحرانهاي بعد از انقلابات عمدتاً داراي ماهيت سياسي ميباشند. رژيم كهن فروريخته نظام جديدي جايگزين آ‹ شده است اگر قبل از انقلاب هدف گروهها سرنگوني رژيم بود دوران بعد از انقلاب هدف ايجاد نهادهاي سياسي، اقتصادي و فرهنگي در جهت تحقق همان شعارهاي و وعدههاي قبل از انقلاب است.اين دوره دورهاي است كه سوالات حول محور اين است كه سياست بايد چگونه باشد؟ اقتصاد چگونه باشد؟ و مهمتر اينكه جاي هر كس و هر گروه و هر جناحي كه در سقوط رژيم پيش سهيم بودند كجاست؟ در چنين فضايي است كه گروههاي مختلف در مقابل هم قرار گرفته و چالشهاي جديدي در روند انقلاب هويدا ميشود. كه ما در ادامه به مقايسه اين دو انقلاب در مورد اين چالشها و جابجايي قدرت در نظام سياسي ميپردازيم. سوالي كه مطرح است اين است كه دوران بعد از انقلاب به چه زماني ميگويند و مشخصه اصلي آن چيست؟ اگرچه وقايع مختلفي را ميتوان به عنوان مرحله بعد از انقلاب مطرح كرد اما از نظر جامعهشناسي انقلاب، زمان فروپاشي و محو سلطه سياسي رژيم كهن و هيئت حاكمه رژيم را نقطه آغاز دوران پس از انقلاب ميدانند. همين تعريف از زمان پس از انقلاب مبناي اين بررسي قرار ميگيرد اگرچه نميتان به طور دقيق بين سقوط قطعي رژيم و حاكميت مطلق او يك مرز معيني دقيقي تعيين كرد. بنابراين بايد زمان بعد از انقلاب را به عنوان يك طيفي در نظر گرفت كه شامل بخشي از زمان قبل و بخشي از زمان بعد از انقلاب را در خود جاي داده است. در انقلاب فرانسه اعدام شاه را به عنوان آخرين مرحله جوشش انقلاب و آغاز دوران پس از انقلاب ميدانند. در فرانسه قبل از انقلاب همه گروههاي سياسي اعم از طبقه نجبا، روحانيون و طبقه سوم (توده مردم) در مورد مسائل اساسي مانند اين مساله كه عمده مصائب و بدبختيهاي ملت فرانسه از قدرت فوقالعاده شاه ناشي ميشود و ميبايست اين قدرت نامحدود رژيم بايد محدود شود توافق داشتند. كه مبناي اصلي حركت انقلابي و فروپاشي پادشاه هم بر همين مبنا محقق شد. اما همانطور كه قبلاً مطرح شد در دوران بعد از انقلاب ما با چنين توافقي در مورد مسائل جامعه مواجه نيستيم. «براي بحرانهاي بعد از انقلاب غالباً منجر به تغيير و تبديل در ساختارهاي سياسي و اجتماعي خواهد شد كه موجبات انتقال همبستگي و اساسي ساختارهاي مربوطه را فراهم خواهد كرد منازعات طبقات روابط اقتصادي را تغيير ميدهد و...» (محمدي، 180: 1374). در فرانسه بعد از انقلاب گروههاي سهگانه بر سر نحوه پياده كردن اهداف خود و سيستم جانشيني و جابجايي قدرت دچار اختلاف شدند به حدي كه اين اختلافات موجب شد نمايندگان اشراف و روحانيون مجلس را ترك كنند. اين اختلاف در ميان طبقه سوم هم كه از اتحاد بيشتري نسبت به دو گروه برخوردار بودند سرايت كرد. نتيجه اين اختلافات منجر به شكلگيري گروههاي مختلف سياسي شد. گروههاي راستي، چپي و محافظهكار گروههايي هستند كه در جامعه فرانسه بعد از انقلاب ظاهر شدند. جناح راست[4] كه عمدتاً از هواداران پادشاه بودند و شيوه حكومت قبلي را تاييد ميكردند اين گروه بنابر عقايد سياسي خود در سمت راست رئيس مجلس مينشستند بدين جهت به جناح راست موسوم شدند (اشراف). اصطلاحي كه تاكنون مطرح است و حتي در كشور ايران هم رايج بوده و هست اگر چه در مفهوم اين اصطلاح مناقشات فراواني وجود دارد. گروه ديگر جناح چپ[5] بود كه اينها عمدتاً از طرفداران اصلاحات بودند و تقويت قدرت ملت از اهداف اساسي آنان بود اين گروه برعكس گروه قبلي در سمت چپ رئيس مجلس مينشستند (وطنخواه). جناح محافظهكار[6] كه شامل احزاب فويانها و ژيروندها بودند اين را گروه بينابين ميخوانند كه خواست آنان بشر تحقق و اجراي قانون اساسي بود.البته بين فويانها و ژيروندها تا حدودي اختلاف وجود داشت ژيرونها برخلاف فويونها معتقد به تحديد حقوق و اقتدار شاه در حد يك رئيس جمهور بودند. از گروههاي ديگري كه در اين زمان در انقلاب فرانسه فعال بودند ميتوان به گروه ژكوپنها و كوردليهها اشاره كرد.گروه اول به خلع كامل لويي شانزدهم از سلطنت معتقد بودند محدوديت براي قدرت او كافي نميدانستند از مهمترين طيف اين گروه روبپسير بود كه طرفداري جدي انتخابات مستقيم و عمومي بود. «اين فرقه اگرچه موافق با نظام سلطنتي مشروطه بودند ولي توطئهها و روشهاي لويي شانزده آنها را الزاماً به طرف لغو سلطنت و برقراري جمهوري كشاند» (محمدي، 205: 1374). گروه دوم يعني كوردليهها برخلاف ژكوبنها كه مركز توانگران بود در ابتدا جنبه ملي و دمكراتيك داشت سبب ايجاد اين گروه شد. يكي از فعال اين گروه دانتون بود كه در جهت لغو امتياز ميان افراد فعال اقدام ميكرد. تئوري كرين برينتون كه در مورد چهار انقلاب فرانسه، انگليس، روسيه و آمريكا انجام داده است*. به ما در مطالعه و شناخت تحولات دوران بعد از انقلاب فرانسه كمك فراواني خواهد كرد او براي هر انقلابي چهار مرحله را مطرح كرده است: 1- بروز ضعف در ساختار رژيم پيشيني در دو بعد تشخيص نشانههاي مقدماتي كه جامعه عادي با بحراني شدن مطالبات به جامعه غير عادي تبديل ميشود و ديگري ضعف ساختارهاي اقتصادي، سياسي و غيره است. 2- مرحله دوم دورهاي است كه ميانهروها در جامعه حاكميت دارند و به كمك آنها بوده است كه ائتلاف انقلاب صورت گرفته و اين ائتلاف منجر به پيروزي انقلاب ميشود. 3- مرحله حاكميت تندروهاست كه دو دوره عصر وحشت و موفق به تحقق شعارهاي انقلاب نشدند و زمينه براي ظهور تندروها فراهم ميشود. تندروهايي كه به زبان مردم حرف ميزننند و از متن مردم برخاستهاند. 4- عصر ترميدور در اين دوره ميانهروها مجدداً به حاكميت ميرسند در اين دوره ارزشها و شعارهاي انقلاب به فراموشي سپرده شده و بازگشت به وضعيت رژيم قبلي مطرح ميشود. سوالي كه مطرح است اين است كه چرا ميانهروها كه انقلاب را به پيروزي رساندند نميتوانند در مرحله بعد از انقلاب موفق شوند؟ علت آن اين است كه فروپاشي نظام سياسي نيازمند اتحاد و اتفاق نيروهاي مختلف جامعه است و اين اتفاق و اجماع از طريق ائتلاف گروهها صورت ميگيرد. از سوي ديگر نظام جديد و نوپا تا استوار كامل نيازمند به مديريت و تدبير است كه اين كار توسط ميانهروها صورت ميگيرد اما بعد از انقلاب ديگر نيازي به ائتلاف گروهها نيست و ميبايست شعارهاي انقلاب و تقاضاهاي انقلابيون از جمله محاكمه عوامل وابسته به رژيم سابق و تصاحب داراييها را به آنها براورده شود كه اين عمل از عهده ميانهروهايي كه ماهيت محافظهكاري و مدارا با همه گروهها را دارند و به گروههاي حتي طرفدار رژيم (جهت شكلگيري ائتلاف گروهها) وعده و وعيدهاي داده بودند برنخواهد آمد. در اينجاست كه بدبيني مردم نسبت به ميانهروها بوجود ميآيد. در چنين مرحلهاي است كه فضا براي ورود تندروها فراهم ميشود. تندروهايي كه قدرت جذب گروههاي مختلف را نداشتند و الان هم نيازي به جذب آنان نيست و اگر قبلاً اينها از تجربه مديريت و امور اجرايي بيبهره بودند اكنون در خلال اين سالها اين تجربه را به دست آوردند. و در نهايت اينها توان تحقق شعارهاي انقلاب از جمله مجازات طرفداران رژيم گذشته را دارند. ما سوال ديگري كه مطرح است اين است كه اين گروه هم در عمل موفق نميشوند علت آن چيست؟ عدم موفقيت اين گروه را هم بايد اولاً در مطالبات گروههايي از مردم دانست كه تقاضاهاي همه مردم نيست بلكه درخواست گروههاي اقليت و نيازهاي جديدي است كه در توان تندروها نيست ثانياً منابع و ثروتهايي كه تاكنون تندروها از آنها استفاده ميكردند به اتمام رسيده است در اين مرحله است كه جامعه نيازمند نيروهاي جديد براي پاسخگويي به مطالبات جديد اجتماعي است اگر نيروهاي انقلابي و تندرو با بازسازي انديشهها و روشهاي خود بتوانند خود را با موقعيت جديد جامعه تطابق دهند در حاكميت ميمانند ولي در غير اين صورت نيروهاي ديگري خارج از اين گروه به ميدان خواهد آمد، در اين مرحله ما با حاكميت مجدد ميانهروها مواجهيم ميانهروهايي كه با ميانهرويي قبلي تفاوت دارند اينها اولاً برخلاف گذشته رقيب و مدعي كه انقلابيون باشند در مقابل خود ندارند و ثانياً در موقعيتي قرار دارند كه جامعه به تعادل و ثبات نسبي رسيده است. - در انقلاب فرانسه اولين دوره حاكميت متعلق به ميانهروهاست ميانهروهايي كه مجلس ملي را در اختيار دارند. گروهي كه وارث رژيم ممكن هستند و سازمانها و نهادها و ابزار لازم براي اولين گروه حاكم پس از پيروزي انقلاب نميتواند خارج از مقررات و قوانين نظام پيش باشد. و دولت نوين ناچار است تا تدوين قانون جديد اينها را بكار گيرد و بكارگيري اين قوانين در توان ميانهروهاست. از ويژگيهاي جناح ميانهرو در فرانسه اين بود كه اينها تحت فشار دو گروه محافظهكار و ميانهرو قرار داشتند و از واقعيتهاي جامعه و اينكه مردم خواهان تحول و تغيير هستند غافل بود و مهمتر اينكه اينها در درگيريها و جنگها نشان دادند كه رهبران خوبي نيستند. در اين دوره مردم تحت رهبري ژاكونيها خود را براي مقابله با خطرات داخلي و خارجي آماده ميكردند و نداي نجات وطن سرميدادند. لويي شانزدهم از نيروهاي خارجي استمداد طلبيد اما مردم انقلابي با سرعت رژيم را ساقط كردند و خواستار مجازات او بودند ولي اين جناح بدنبال محاكمه پادشاه نبودند و مايل نبودند پادشاه مجازات شود و معتقد بودند كه اين انقلاب بسيار تند رفته است در حالي كه چنيني اعتقادي با خواست مردمي كه سالها تحت ظلم و ستم حكومت پادشاهي بودند مغايرت اساسي داشت. به قول برينتون اگرچه انقلاب فرانسه به دست ميانهروها پيروز شد اما بعد از پيروزي بود كه مردم به دنبال خواست خود و شعارهاي انقلاب بودند آنها لويي شانزدهم را به جنايت متهم كردند و خواستار مجازات او بودند كه چنين خواستهاي از عهده ميانهروها برنميآمد. ميانهروهايي كه نه تنها به دنبال مجازات پادشاه نبودند بلكه به دنبال سازش و مدارا هم بودند. در اين جاست كه تعارض بين خواست مردم و روش ميانهروها منجر به شكست ميانهروها شد. وضعيت حكومت ميانهروها كه قبل از اين خود از گروه انقلابيون بودند با ضعفهاي سياسي و اقتصادي موجود در نظام بازتوليد يافته و بسيار اسفبار شده لذا عمر حكومت آنها كوتاه خواهد بود» (كاشاني، 126: 1374). دوره حاكميت ميانهروها در انقلاب فرانسه شامل دو دوره سلطنتطلبها از ژوئيه 1789 تا اوت 1792 و دوره ميانهروهاي چپ از اوت 1792 تا 1793 است. - با سرنگوني ميانهروها انقلاب فرانسه وارد مرحلهاي جديد يعني تضادهاي اجتماعي شديدتري ميشود. و ضد انقلاب مبارزه علنيتري را در مقابل انقلاب آغاز ميكند. در دوره دوم راديكالهاي جمهوريخواه افراطي و وطنخواه كه در اين مدت به خوبي سازمانده شده بودند با حله معروف خود در دهم اوت 1792 به كاخ تويلري در پاريس سلطنت را برانداختند و بدين صورت آنها سلطنتطلبان، اصلاحطلبان و ليبرالها را از ميدان قدرت خارج ساختند. «دادگاه انقلاب به سرعت به كار متخلفان رسيدگي ميكرد و بلافاصله حكم ميداد بسياري از متخلفين را كه قدرت دفاع نداشتند دادگاه آنها را محكوم نموده و بعضاً با گيوتين اعدام ميكرد» (كاشاني، 182: 1374) اگرچه انتقال قدرت از ميانهروها به راديكالها ناگهاني نبود و چندين مرحله صورت گرفت ولي اين انتقال اجتنابناپذير بود راديكالها نقاط قوتي داشتند كه ميانهروها از آن بيبهره بودند. تمركز قدرت، وحدت اعتقادي، جديت در تصميمگيري و گفتمان تودهاي از ويژگيهاي مهمي بود كه تندروها در اختيار داشتند. عصر وحشت و پادامني در اين دوره محقق ميشود كه عصر وحشت را در انقلاب فرانسه با خود انقلاب همخواني داشت يعني انقلاب خونين با عصر وحشت خونين رخ داد اما حركت راديكاليسم[7] هم يك رهبري منسجم وجود نداشت و توطئههاي پيدرپي عليه يكديگر و ضعف رهبري در اين جناح موجب شد اين گروه با شكست مواجه شود. اين جناح اگرچه از حمايت گسترده مردمي برخوردار بود شعارهاي عامهپسند (پوپوليسم) سرميدادند اما با يك مشكل اساسي مواجه بودند، مطالباتي كه هم نيازمند منابع مالي فراوان بود هم مديريت دقيق را طلب ميكرد. در اينجاست كه در انقلاب فرانسه راديكاليسم هم جايش را به حاكميت مجدد ميانهروها ميدهد. حاكميت مجدد ميانهروها ميانهروهايي كه ديگر رقيب و شريك قدرت ندارند و به عنوان حاكمان يكهتاز بر جامعه مسلط ميشوند ما دوره ترميدور را در اين زمان به خوبي ملاحظه ميكنم. دورهاي كه با سرنگوني روبپير و يارانش آرامش نسبي به جامعه بازميگردد و در ميان دلزدگي مردم بتدريج مساله بازگشت شاه مطرح ميشود. برخي هم معتقد دوران ترميدور فرانسه بازگشت به مذهب و دفاع از حيثيت كليسا بود. از آنجا كه اميد شاهپرستان از بازگشت پادشاه قطع شد اقدام به شورش نمودند كه قريب به 25000 هزار نفر به مجلس حملهور شدند كه با كشتار شديد شورشيان توسط ناپلئون بناپارت آرامش به جامعه فرانسه برگشت. تيجه انقلاب با وجود تندروي هاي خونبار و ناكامي هاي انقلاب و اينكه وضع دهقانان نسبت به قبل از انقلاب بهتر نشد تهيدستان و بي زمين ها نمي توانستند راي بدهند و اكثريت مردم توان داشتن زمين را نداشتند با اين وجود انقلابيون تحولات مهمي را بوجود آوردند زمين هاي مصادره شده اشراف و كليسا را دهقانان خريدند، دهقانان ديگر متعهد به پرداخت بهره مالكانه به ارباب زميندار فئودال نبودند، كليسا نفوذي كه را كه پيش از انقلاب بر دولت و مردم داشت هرگز باز نيافت، قدرت از دشت اشراف به دست صاحبان سرمايه افتاد و به رونق اقتصاد كمك كرد و شايد بتوان گفت پايدارترين دستاورد انقلاب آرمان هايش باشد كه هنوز در سراسر جهان امروز بازتاب دارد شعارهايي چون : آزادي، برابري و برادري كه قوه محركه بسياري از انقلابات و جنبش هاي نوين در جوامع مختلف امروزي است.
[1] . پديدهاي كه در آن افراد جامعه از حداقلهاي نيازهاي ضروري زندگي بيبهره ميباشند. [2] . جامعهاي كه افراد آن به دنبال تامين انتظارات بيش از حداقلها ميباشند. [3] . political evolution [4] . the right wing [5] . the left wing [6] . the conservative party * . برينتون، كالبدشكافي چهار انقلاب [7] . radicalism |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه هشتم مرداد 1388ساعت 17:41 توسط قاسم اویسی
|
|
||
|
|
|
|
|
پايگاه اجتماعي و حمايت مردمي از سه طبقه موجود در فرانسه يعني طبقه نجبا، روحانيون و طبقه سوم يعني توده مردم در طبقه اول و دوم هر كدام به نحوي داراي امتيازاتي در حكومت بودند و تا زماني كه اين رابطه وجود داشت و اين گروهها از اين امتيازات برخوردار بودند اين دو طبقه از پادشاه حمايت ميكردند و نسبت به گروههاي مخالف رژيم موضع بيطرفانه داشتند. آنها از پرداخت ماليات معاف بودند و از جمله اين مالياتها ميتوان به ماليات بر زمين[1] و ماليات بر جاده، كوهستان و گاريهاي تداركاتي براي جابجايي سربازان اشاره كرد از بين اين طبقات اين طبقه سوم بود كه نه تنها از هيچ امتيازي برخوردار نبودند بلكه سنگينترين بار ماليات دولت بر دوش اينها بود. طبقهاي كه حمايت يا عدم حمايت آن از رژيم داراي نقش تعيينكنندهاي بود. به جهت اينكه مجموع دو طبقه اول و دوم از نظر تعداد حدود 600000 نفر بودند در حالي كه تعداد طبقه سوم به 24 ميليون نفر ميرسيد. مضافاً اينكه حتي در ميان طبقات ديگر بودند افرادي كه به طبقه سوم متمايل بودند از جمله روحانيون موجود در طبقات ديگر كه فقر و تنگدستي بسر ميبردند. طبيعي است كه وضعيت بد اقتصادي و مالي طبقه سوم غير بورژوا با فقر و نابسماني زياد همراه بود و در صورت از بين رفتن محصولات كشاورزي در اثر عوارض طبيعي اين گروه عملاً به كارهاي نامشروع، نظير تكديگري، دزدي و... ميپرداختند. لذا اين قشر كه بيشترين افراد جامعه آن روز فرانسه را به خود اختصاص ميدادند افرادي آماده انقلاب محسوب ميشدند. با وجود اهميت اين طبقه در جامعه فرانسه پادشاه از حمايت اين توده عظيم برخوردار نبود از دلايل چنين شكافي بين مردم و دولت ميتوان به فقر عمومي در جامعه، عدم برخورداري اين گروه از امتيازاتي كه ديگران از آن برخوردار بودند و حمايت مجلس از اين طبقه اشاره كرد. حمايت بينالملل اگرچه لويي چهاردهم فرانسه در قرن 17 به علت درگير بودن جنگ با بسياري از كشورها بر سياست اروپا مسلط بود و به عنوان يك قدرت برتر از جايگاه ويژهاي برخوردار بود. اما در قرن 18 فرانسه، انگليس، اتريش از نظر قدرت نظامي با هم برابر بودند و هر يك از آنها به نوعي در پي پيشبرد اهداف خاص خود بودند. از آنجا كه كشورهاي ديگر درگير منازعات و جنگهاي مختلف بودند آنان از درگيري فرانسه در مسائل داخلي و منازعات دروني بسيار خوشحال بودند. چرا كه آنان ميتوانستند از اين وضعيت استفاده كرده و حضور خودشان را در صحنه اروپا تقويت و تثبيت كنند. به اين علت آنها تمايلي به حمايت از لويي 16 نداشتند و در مقابل آن موضع محافظهكارانهاي را در پيش گرفتند. حتي ميتوان گفت دولتهايي چون انگليس در شعلهور كردن آتش انقلاب در فرانسه نقش مهمي را ايفا كرد. در چنين موقعيتي فرانسه در برخورد با بحرانهاي داخلي از جهت حمايت بينالمللي در بدترين وضعيت قرار داشت. فرانسه عليرغم اينكه به عنوان قدرت بزرگ اروپايي و حتي جهان در اين قرن يعني قبل از انقلاب 1789 محسوب ميشد اما در سياست اروپا و بينالملل كاميابي و توفيقي كسب نكرد و همواره بازنده ميدان بود بنابراين از نظر بينالمللي در انقلاب فرانسه (رژيم حاكم) از حمايت بينالمللي برخوردار نبوده است و متغير خارجي در حمايت از رژيم فرانسه دخالت اساسي نداشته است. عدم حمايت بينالملل از دولت فرانسه بيانگر اين نكته است كه اين رژيم يك قدرت دستنشانده خارجي نبوده است كه سقوط آن منجر به تهديد منافع آنان گردد. علت چنين وضعيتي را ميتوان در توازن قوانين كشورها همطراز دانست. در مجموع ميتوان مشاهده كرد كه قدرت سياسي فرانسه در مصاف با بحرانهاي داخلي از نظر حمايت بينالمللي در بدترين وضعيت قرار داشت و تنها مانده بود. در بحث حمايت بينالملل از رژيم در فرانسه يك حكومتي كه به عوامل بيگانه وابسته باشد تا بتواند به كمك و اجازه آنان دست به سركوب انقلابيون وجود نداشت پس در انقلاب فرانسه متغير بينالمللي نقش چنداني نداشته است ولي از نظر اسكاچيل فرانسه در اين زمان در دورهاي است كه از رقبا شكست خورده و از موضع سردمداري بينالمللي خارج شده است و در رقابت بينالملل دچار مشكل شده است پس متغير خارجي مدرك كليدي نيست لذا اين متغير و مناسبات داخلي است كه داراي اهميت اساسي در سرنوشت انقلاب فرانسه بوده است. مشاركت مردم، رهبري و ايدئولوژي سه موضوع مشاركت مردم، رهبري و ايدئولوژي در بررسي و تبيين هر انقلاب داراي اهميت اساسي است چرا كه با اجماع اين سه مواجه است كه پيروزي انقلاب تضمين شده و نبود هر يك از آن ميتواند روند پيروزي انقلاب را دچار مشكل كند. «در ايجاد و تشكل قدرت اجتماعي سه عنصر و ركن اساسي از هم قابل تميز و تفكيك ميباشند اين سه عنصر عبارتند از مردم، رهبري و ايدئولوژي كه بدون حضور هريك تحقق انقلاب ممكن نيست.» (محمدي، 107: 1374). - در مورد مشاركت مردم بررسيهاي قبل از انقلاب فرانسه نشان ميدهد كه شروع و آغاز حركت انقلابي و جنبش اعتراضي نه از طريق شورشهاي اجتماعي و حركت توده مردم بلكه علت مشكلات، بحران مالي و ضعف مديريتي بود كه دولت فرانسه پديدآورنده آن بود. تشكيلات اجتماعي در سال 1789 عيناً مشابه 500 سال قبل بود و اصل اساسي جميع اين تشكيلات بر پايه عدم مساوات و حاكميت امتيازات طبقاتي قرار داشت. بنابراين در ساختار سياسي رژيم فرانسه چيزي كه داراي اهميت است اينكه ساختار رژيم استبدادي است و چنين رژيمي مكانيسمي براي حل منازعات را ندارد، ضعف مالي، عدم حمايت بينالمللي و مشكلات مربوط به جنگها اجازه اعمال زور را هم از آن ميگيرد از طرفي لويي شانزدهم نسبت به قبليهاي خود از ويژگيهاي اقتدارگرايي كمتري برخوردار بود. و نشانهاي بكارگيري از خشونت را ملاحظه نميكنيم و از شواهد اين مدعي ميتوان به تن دادن به تشكيل مجلس اشاره كرد. «در دسامبر 1788 شاه تسليم فشارها شد و اعلام كرد كه تعداد نمايندگان طبقه سوم بايد با مجموع نمايندگان دو طبقه ديگر برابر باشد» (كورزين، 43: 1380). در زمينه ساختار سياسي انقلاب فرانسه از دو تئوري كه يكي انقلابها را محصول فشار زياد اعمال شده از سوي رژيم حاكم ميدانند و ديگري درگيري انقلابها را ناشي از كاهش فشار از سوي رژيم ميداند با تئوري دوم منطبق ميباشد. بنابراين مشاركت مردم در زمينهسازي انقلاب فرانسه نقش تعيينكنندهاي نداشته است بلكه مشاركت مردم در مراحل بعدي از حوادث انقلاب محقق شده است. اگرچه مردم نسبت به حاكميت فرانسه بدبين بودند «دولت ديگر در اين كار مردم احترام و عظمتي ندادند به علاوه خود دولت در انواع و اقسام وسايل مختلف سلب احترام خويش را فراهم كرده بود» (همان، 114: 1374) بدين منظور است كه برخي انقلاب فرانسه را انقلاب بورژوا و برخي آن را انقلاب اشرافي ميدانند. طبقه اشراف به عنوان پايگاه اصلي قدرت پادشاهي بود و همين طبقه بود كه توانست موجبات تسليم شاه را براي انجام برخي اصلاحات فراهم كند. هدف اين طبقه هرگز سرنگوني نظام نبود آنها صرفاً بدنبال اصلاحات بودند اصلاحات مدنظر آنها هم تعديل قدرت پادشاه و دربار به نفع مجلس و پارلمان بود. مردم در انقلاب فرانسه به دنبال هدفي خاص نبودند آنها صرفاً از وضعيت اقتصادي و سياسي فرانسه به تنگ آمده بودند.با اين حال هرگز به دنبال براندازي رژيم حاكم نبودند. - نقش رهبري، در انقلاب فرانسه مردم و حتي نقش احزاب در تحقق انقلاب و در سقوط نظام در فرانسه بسيار ضعيف بود. و اگر بخواهيم نقشي را متصور شويم آن را ميتوان به طبقه نجبا و اشراف محدود كرد. مهمترين رهبران را در انقلاب فرانسه قبل از سقوط رژيم و در مراحل اوليه انقلاب «همانطور كه كرين برنيتون ميگويد رهبران انقلاب فرانسه احتمالاً چند درجهاي روي مسير حوادث تاثيرگذاشتند» (محمدي، 151: 1374). هم مردم و هم رهبران در انقلاب فرانسه دنبالهرو بودند، در هر زماني به فراخور امواج انقلاب و وضعيتهاي مختلف، رهبري خاص با شيوههاي معين بر موج انقلاب سوار ميشدند. از آنجا كه هيچ يك از رهبران انقلاب در فرانسه از پايگاه مردمي برخوردار نبودند نتوانستند براي مدت طولاني بر مسند قدرت و به عنوان رهبري تاثيرگذار باقي بمانند بدين جهت جنگ قدرت و منازعات گروهي در ميان آنان وجود داشت «انقلاب به مبارزهاي سهمگين و بيامان ميان جناحهاي تنزل يافت برخي از رهبران انقلاب صادقانه دلمشغول ايجاد جامعهاي آزاد و عادلانه بودند ديگران افرادي سنگدل و جاهطلب كه ميخواستند به قدرت و شوكت دست يابند» (كورزين، 100: 1380). رهبري در انقلاب فرانسه در دل طبقهاي وسيع و گسترده بود و ما با چهرههاي شاخص رهبري كه توانسته باشد نقش سهگانه ايدئولوگ، فرماندهي و معماري انقلاب را قبل و بعد از انقلاب ايفا كرده و داراي مشروعيت قوي مردمي باشد مواجه نيستيم. ويژگيهاي رهبري را در انقلاب فرانسه ميتوان در موارد زير خلاصه كرد. اولاً: هر يك از رهبران بدنبال منافع خاص خود بودند. ثانياً: آنها بشدت موضع محافظهكارانه داشتند تا براندازي رژيم ثالثاً: هيچيك از آنها طرحي براي آينده انقلاب نداشتند. «اكثر محققين نهضتهاي انقلابي به ويژه با بررسي انقلاب فرانسه و روسيه به اين نتيجه رسيده بودند كه رهبران انقلاب در حقيقت سازنده انقلاب نبودند بلكه حداكثر كاري كه كردند، انتخاب ابزار براي عمليات انقلابي بود» (محمدي، 146: 1374). در انقلاب فرانسه روحانيت طرفدار رژيم بودند و دين حامي پادشاه بود. ايدئولوژي[2] بايد توجه داشت كه تصور وجود انقلاب بدون ايدئولوژي غيرممكن است. «همه انقلابها معمولاً داراي ايدئولوژي هستند، ايدئولوژي برتر كه در حركتهاي انقلابي ديده ميشوند عبارتند از دفاع از فرهنگ سنتي، دفاع از فرهنگ نظام نوين و دفاع از نظام آرماني» (تهراني، 570: 1380). در زماني كه مردم تصور ميكردند سلطنت وديعهاي الهي است و شاه نائب خدا و اطاعات از او واجب و اصل عدم تساوي حقوق، مقبول جامعه است بايد ديد چه عواملي موجب شد چنين تفكري از بين برود و نگاه جديدي نسبت به جايگاه انسان و حكومت پديد آيد. به نظر ميرسد بين همه دانشمندان اعم از فلاسفه و اقتصاددانان مانند منستكيو، روسو و ديگران يك اصل مشترك به وجود آمد و آن اينكه عقل و خرد معيار شناخت است. جانلاك در كتاب حكومت ملي اين اصل را مطرح كرد كه آزادي و برابري از حقوق ذاتي بشر است و دولت به منزله نمايندگان و قدرتگذاران ملي هستند كه آنان را براي پاسداري از حقوق خود تعيين كردهاند. «نمايندگان اولين مجلس موسسان فرانسه بعد از انقلاب اكثراً تابع افكار و عقايد فلاسفه خود مثل مونسنيكو، والتر، رووسو و اصحاب دايرهالمعارف بودند» (محمدي، 171: 1374). انقلاب فرانسه يك ايده اساسي را به ارمغان آورد كه اين ايده براي اكثر انقلابهاي بعدي درسي آموختني شد. حضور يك ايدئولوژي يعني تولد ژاكونيسم به عنوان شكلي كلاسيك از ايدئولوژي انقلابي چيزي كه انقلاب فرانسه از خود به يادگار گذاشت. الكسي دوكوكويل درباره نقش ايدئولوژي در انقلاب فرانسه معتقد است كه اين انقلاب مذهبي جديد خلق كرد. انقلاب فرانسه همچون يك مذهب، مذهبي بدون خدا و بدون آخرت گسترش يافت اين مذهب كه بر مبناي ليبراليسم[3] استوار بود نظام استبدادي كليسا را نفي كرده و حاكميت را از خدا و پادشاهان گرفت و به آنان و مردم داد. «مكتب انقلاب فرانسه كه زيربناي ليبراليسم ميباشد نظام استبدادي مذهبي كليسايي را نفي كرده و حاكميت را از خدا و پادشاهان گرفته و به مردم داد.» (محمدي، 172: 1374).عمده تلاش ايدئولوژي انقلاب فرانسه اين بود كه مشروعيت پادشاهي مستبد را كه با تكيه بر مذهب كسب شده بود را سلب كند و اين كار را از دو طريق صورت داد.۱- قطع رابطه مذهب و سياست يعني جدايي دين از سياست 2- جايگزيني حاكميت ملتها و انسانها به جاي حاكميت خدا ايدئولوژي كه بر انقلاب فرانسه حاكم يك ايدئولوژي بومي و برخاسته از متن فرهنگ بومي نبود بلكه به شدت تحت تاثير افكار بيروني و متاثر از تفكر نوين بود. به اين جهت است كه اين انقلاب بيش از آنكه در عرصه داخلي موفق شود در عرصههاي بيروني انعكاس شديدي يافت. از محاسن ايدئولوژي انقلاب فرانسه ميتوان فراگير بودن آن كه توانست گروههاي مختلف سياسي و اجتماعي را به خود جذب كند نام برد و بعد منفي چنين ايدئولوژي به انتزاعي و آرماني بودن آن است كه تحقق آن را در عمل با دشواري مواجه ميسازد. بايد گفت ايدئولوژي انقلاب فرانسه با رهبري آن يكي نبود يعني رهبري در اين انقلاب همان ايدئولوگ انقلاب نبود. همانطور كه گفته شد در اين انقلاب ما با رهبران متعدد و بسيار ناپايدار مواجهيم در حالي كه در انقلاب ايران رهبري ايدئولوگ يكي بود و ايدئولوژي مستقل از رهبري نداشتيم. [1] Taille [2] . ideology [3] . Liberalism |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه هشتم مرداد 1388ساعت 9:51 توسط قاسم اویسی
|
|
||
|
|
|
|
|
وضعيت سياسي قبل از انقلاب در فرانسه از آنجا كه كشور فرانسه قبل از انقلاب به صورت موروثي و سلطنتي اداره ميشد ساخت سياسي و حتي ساختارهاي ديگر موجود در اين مدت مديدي بدون تغيير و تحول باقي مانده بود. حكومت مطلقه سلطنتي و خودكامه كه شاه در راس حاكميت با بهرهگيري از حدود سينفر ميباشد در استانهاي مختلف به جمعآوري ماليات، نظارت بر عدالت اجتماعي، قوانين اقتصادي و حفظ نظم عمومي قدرت را به صورت انحصاري در اختيار داشت. در فرانسه هر پادشاه براساس سلسله نسبت خود و يا وصاياي پادشاه قبلي انتصاب ميشد. به همين جهت در سال 1774 ميلادي در فرانسه لويي شانزدهم پس از مرگ لويي پانزدهم به پادشاهي رسيد. «لويي شانزدهم يكي از اعضاي دودمان ديرپاي پادشاهان بوربون بود و عقيده داشت به ارث بردن سلطنت يك حق خدايي براي اوست اين عقيده حق الهي پادشاهي ناميده ميشد. از نظر اجتماعي و فرهنگ سنتي هم مردم معتقد بودند شاه از طرف خدا صاحب مقام وتاج و تخت است و سلطنت را در دست پادشاه وديعه الهي فرض ميكردند. تعبير حق الهي پادشاه در فرانسه در دوره جد لويي يعني لويي چهاردهم به اوج خود رسيده بود لويي چهاردهم معروف به پادشاه بزرگ يا پادشاه آفتاب هفتاد و دو سال يعني تا سال 1715 فرمانروايي كرده بود. در چنين فضايي هيچ مخالفي حق نداشت در برابر پادشاه چون و چرا كرده و حد و مرزي براي قدرت او قائل شود.لويي شانزدهم داراي شخصيت دوگانه و متناقض بود از يك طرف فردي مستبد و خودراي بود از طرفي داراي روحيهاي ترسو و مطيع و تحت تاثير ديگران واقع ميشد.لويي هنگام ازدواج با ماري آنتوانت تنها نوزده سال داشت لويي در زمان شروع سلطنتش بيست سال داشت و بديهي است با وجود چنين سن كمي اداره فرانسه برايش مشكل بود. به همين جهت بسياري از اقدامات مهمي كه او صورت ميداد از طرف ديگران به او ديكته ميشد. لويي از همان ابتدا فرد مسني را كه يكي از درباريان كه مدتي وزير نيروي دريايي فرانسه بود را به صدراعظمي برگزيد و با مشورت او بسياري از اقدامات سياسي و اقتصادي را صورت داد. بخاطر همين ضعفهاي موجود در درون نظام سياسي و رژيم حاكم بود كه جامعه فرانسه را دچار مشكل كرد، استيصال و بيكفايتي كامل حكومت در حل مشكلات، ضعف مديريت و منابع و از همه مهمتر تسليم و عقبنشيني ديروقت رژيم در مقابل مجلس و طبقات اجتماعي بود كه به حركتهاي مردمي سرعت داد و زمينهسازي اعتراضات عمومي در مقابل حكومت را فراهم آورد. علت فروپاشي حكومت در فرانسه را ميتوان در ضعف دروني خود رژيم حاكم و پوسيده شدن آن از درون دانست. اعتراضات و مخالفتهاي مردمي و در نهايت تحقق انقلاب در چنين بستري مناسب كه از طرف حكومت فراهم شد صورت گرفت.چنين وضعيتي در فرانسه از يك سو نظر ساموئل هانتيگتون را كه موقعيت انقلابي را نتيجه پيدايش بحران سياسي و نظامي در درون خود دولت و طبقات مسلط حاكميت سياسي ميداند تاييد ميكند و از طرفي ديگر چنين وضعيتي تاييد تئولي كرين بريتبون كه علت انقلاب را ناتواني رژيم در اعمال استبداد و كاهش فشار از سوي رژيم ميداند را به همراه دارد. يعني در انقلاب فرانسه عدول از استبداد و واگذاري قسمتي از قدرت به مجلس و حق راي به طبقه سوم موجب شديد اعتراضات اجتماعي و عقبنشيني رژيم شد.استبدادي بودن رژيم حاكم و وجود فساد و تجملگرايي در درون حاكميت موجب شده بود كه در فرانسه حكومت با 30 نفر و پادشاه سلطه خود را بر جامعه اعمال كند وضعيت ارتش و نيروهاي نظامي تقريباً از يك قرن قبل از پيروزي انقلاب كبير فرانسه بوربونها براي ايجاد نظم و وحدت داخلي جامعه، تقويت نيروي ارتش را به عنوان هدف اصلي خود تعقيب كردند. در اين فرايند بعد از اينكه آنها توانستند در جنگهاي داخلي از يك سو و از سوي ديگر در رقابت با كشورهاي رقيب موفق شوند پادشاه فرانسه به دنبال هدفي ديگر برآمد كه آن رقابت با كشورهاي اروپايي و اثبات برتري خودش نسبت به آنها بود. در جهت رسيدن به چنين هدفي فرانسه در دو دوره لويي پانزده و شانزده وارد چهار جنگ بزرگ ميشود. كه به ترتيب جنگ جانشيني لهستان در سال 1738-1733 جنگ جانشيني امپراطوري اتريش در سالهاي 1748-1748. جنگ هفتساله در سال 1763-1756 و در نهايت جنگ استقلال امريكا در دوران لويي شانزدهم. بايد گفت فرانسه در طول 50 سال قبل از انقلاب به مدت 26 سال درگير جنگ و منازعات بزرگ بينالمللي بوده است. فرانسه در اين جنگها جزء يك ايالت نه تنها چيزي به دست نياورد بلكه دچار شكستهاي پيدرپي هم از نظر مالي و هم در ابعاد نيروي انساني و جانبي شده و اراضي وسيعي را از دست داده ژيرونديان بر رهبري ژاك بريسو خواستار جنگ با كشورهايي بودند كه به مهاجران پناه ميدادند و فرانسه را تهديد ميكردند. جنگ آنطور كه مورد نظر آنها بود پيش نرفت. ارتش فرانسه براي جنگ آمادگي نداشت و تقريباً با شكست روبرو شد. مهمترين رقيب جنگي فرانسه، انگليس بود كه در دو جنگي كه با هم داشتند به خاطر نبود يك اراده قوي و محاسبات درست اين جنگها براي فرانسه بسيار گران تمام شد. اثرات اين جنگها و شكستها در فرانسه براي تبيين انقلاب فرانسه داراي اهميت است چرا كه اين جنگها موجب شد اولاً سلطه و اقتدار ديرينه دولت فرانسه در حيات بينالمللي به شدت تضعيف شود ثانياً ارتش فرانسه دچار ضعف و حقارت شود و انگيزهاي براي مقابله با اعتراضات داخلي را از دست بدهد و در حمايت از پادشاه دچار ترديد شود. ثالثاً يك احساس نااميدي و ناراحتي در سطح جامعه و مردم بوجود آورد و در نهايت اينكه اين شكستها دولت فرانسه را با بحران مالي مواجه كرد بحراني كه تا سقوط رژيم با آن بود. ضعف ارتش و نيروي نظامي در حكومتي تنها منبع و قدرت مشروعيت رو از نيروي نظامي اخذ ميشود و نهادهاي مياني و احزاب و مشاركت سياسي مردمي وجود ندارد ميتواند به عنوان يك متغير مهم در سقوط رژيم تاثيرگذار باشد. هر گاه يك نظام سياسي، قدرت نظامي از انسجام لازم برخوردار نباشد و روحيه خود را در اثر شكستهاي پيدرپي از دست بدهد و همچنين دولت به خاطر مشكلات مالي و اقتصادي امكان تامين تداركات و مزاياي آنها را نداشته باشد نه تنها قدرت سياسي قادر به بهرهبرداري از چنين نيروي نظامي براي سركوب نيست بلكه خود به صورت يك مدعي خطرناك درآمده و احياناً به گروههاي مخالف[1] خواهد پيوست. يك حكومت براي حاكميت ميبايست داراي مشروعيتي هرچند كاذب باشد اين مشروعيت ميتواند از طريق مبالغي چون احزاب و نهادهاي مدني، توده مردم، قدرت خارجي، نيروي نظامي و فرهنگ اعتقادي مردم (دين) باشد حكومت پادشاهي فرانسه به نظر ميرسد متكي به هيچيك از اين منابع مشروعيت را نبوده است و اگر هم تا حدودي متكي به طبقات يا ارتش بوده است اين اتكا بسيار شكننده و پادرهوا بوده است. ارتش فرانسه يك ارتش با امكانات بومي و غيرمدرن بود كه صرفاً براي مقابله با تهاجم خارجي سازماندهي شده بود. بنابر اين شكست ارتش فرانسه به علت ضعف ساختار دروني ارتش بود...ادامه دارد
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه سی ام تیر 1388ساعت 14:37 توسط قاسم اویسی
|
|
||
|
|
|
|
|
سقوط زندان باستيل ، آغاز انقلاب فرانسه مقدمه بايد توجه داشت كه انقلاب فرانسه ۱۷۹۹-۱۷۸۹ از جهاتي نسبت به انقلابها و جنبش هاي ديگر اجتماعي و سياسي حاوي ويژگيهاي منحصر بفردي ميباشند كه مطالعه و بررسي اين دو انقلاب را از سوي محققين و انديشمندان اجتماعي اجتنابناپذير كرده است. به عنوان مثال انقلاب فرانسه يكي از مهمترين انقلابهاي قرن هيجدهم است كه بسياري از تحولات ديگر را تحت تاثير خود قرار داده است. اين انقلاب توانست يكسري از مفاهيم و واژههاي جديد سياسي مانند آزادي، برابر برادري Liberté, Égalité, Fraternité را كه تا آن زمان مفاهيم ناشناختهاي بودند را وارد فلسفه سياسي جديد كند. ادعاي اصلي اين انقلاب اين بود كه ميتوان از طريق تودههاي انقلابي و كنشگران سياسي ارزشهاي عام در سطح نظري را در عمل محقق كرد و آن را به صورت عيني در جامعه و نظام اجتماعي تحت عناويني چون دمكراسي، آزادي و برابري پياده كرد. صاحبنظران اين انقلاب را به عنوان طراح يك ايدئولوژي جهاني يعني ايجاد يك جو انقلابي در قرن نوزدهم و بعد از آن مطرح سازد. گفته شده است كه انقلاب فرانسه را بايد به حق يكي از وقايع بزرگ جهان و زندگي اجتماعي انسان محسوب نمود. اين انقلاب سرلوحه اكثر انقلابات قرار گرفته است. اين انقلاب يك انقلاب اجتماعي بود يعني فراتر از بعد صرفاً سياسي و براندازي يك رژيم، توانست بر كل جامعه فرانسه گسترش يابد و حتي بر تحولات و تغييرات بينالمللي و برونمرزي تاثيرگذار شد. پس از ميان سه نوع از انقلاب كه در تئوريهاي انقلاب مطرح شده است يعني انقلابات سياسي كه به حداقل تغيير يعني تغيير در حاكميت سياسي بسنده ميكند و انقلابات اجتماعي كه علاوه بر تغيير حاكميت در مناسبات داخلي و روابط اجتماعي نيز تحول ايجاد ميكند و در نهايت انقلابات تاريخي و دورانساز كه علاوه بر تحولات يادشده مناسبات جهاني را نيز در برگرفته و تاثيرات عميق بينالمللي و دورانسازي را از خود بر جاي ميگذارد انقلاب فرانسه را ميتوان از نوع سوم انقلابها دانست. انقلاب فرانسه به اميد آرزوها و ارزشهاي آرماني متعلق به عصر روشنگري رخ داد. انقلاب شد تا يك جامعه آرماني مبني بر خرد و عقل بشري و تحقق يافته و با مبارزه بر آنچه خرافهپرستي است جامعهاي مملو از آزادي، برابري، و برادري فراهم شود. اما در نهايت چنين هدفي مقدس و جهاني به درگيري ميان جناحهاي مختلف سياسي تبديل شد و با پايان يافتن انقلاب در سپتامبر 1792 نزديك به 1500 مرد، زن و كودك به طور وحشيانهاي به قتل رسيدند. «تنها چند ماه پس از آن تمام اروپا با وحشت و نفرت شاهد آغاز «حكومت وحشت» بود دورهاي كه در آن ترس از گيوتين بر اين سرزمين فرمان ميراند» (كورزين، 10، 1284). در 1791، در سال پس از انقلاب فرانسه، حکومت دستگاه جدیدی را برای اعدام در ملاء عام به خدمت گرفت. این دستگاه که گیوتین نامیده می شود برای قطع سرانسان با سرعت و بدون درد، طراحی شده بود. اما بزودی تبدیل به سمبول خوفناک دوره وحشت گردید. رويدادهاي كلي و مهم قبل از انقلاب فرانسه در سال 1788- تعيلي مجلس توسط شاه- شورش اشراف ß افزايش قيمت نان ß رشد بيكاري، عقبنشيني شاه در مقابل مجلس - مجلس ملي اعلام ميشود ß نكر توسط شاه بركنار ميشود ß شورش در پاريس ß تسخير باستيل ß اعلاميه حقوق بشر و شهروندي ß راهپيمايي زنان كارگر، مصادره اموال كليسا ... سال 1790- ممانعت از فعاليت فرقههاي مذهبي ß تصويب تنظيمات مدني روحانيت ß ناآرامي فزاينده ناشي از اين تنظيمات مدني ... سال 1791 خروج مهاجران از فرانسه ß فرار خانواده سلطنتي به وارن ß قتل عام در ميدان مشقß پذيرش قانون اساسي توسط شاه ß تشكيل مجلس قانونگذاريß به قدرت رسيدن ژيرونديان... سال 1792- اعلان جنگ فرانسه به اتريش ß شكستهاي مكرر ارتش ß وضعيت بد اقتصادي ß حمله مردم به كاخ تويلوس ß خواست بركناري شاهß تشكيل كميته قيام پاريس ß شاه سرنگون ميشود و محاكمه لويي شانزدهم ... سال 1793- اعدام لويي ß اعلام جنگ به انگلستان و اسپانيا ß تاسيس كميتههاي عمومي قانون اساسي به تمام مردان حق راي ميدهد. ß بسيج عمومي ... سال 1794- اعلام هواداران ابر ß اعدام دانتون ß بازداشت مظنونان ß تجديد سازمان كميته امنيت عمومي ß حمله به چپگرايان ß بسته شدن كلوپ ژاكوپنها ... سال 1795- شورشهاي سان كولوتها ß ترور سفيد ß تصويب قانون اساسي ß به دستگيري قدرت توسط هيئت مديره ... سال 1796- لشكركشي به ايتاليا توسط ناپلئون ... سال1797- اعدام بابوف و توطئهگران ... سال1798- حركت ناپلئون به مصر... سال 1799- سرنگون يركئوار (هيئت عديده) توسط ناپلئون- كنسولا برقرار ميشود. سير تحولات قبل از انقلاب فرانسه نشان ميدهد كه وجود يك فضاي سياسي بسته و استبدادي در جامعه به همراه نابساماني اقتصادي، مشكلات مالي دولت و زير سوال رفتن مشروعيت ديني حاكمان شكاف بين مردم و حاكميت را عميقتر كرده و مردم از هر حادثه و اتفاقي كه ميتوانست بهانهاي براي اعتراض آنان باشد استفاده ميكردند تراكم چنين اعتراضات مردمي به تقويت نيروهاي اجتماعي و تضعيف رژيم سياسي و در نهايت عقبنشيني ديرهنگام حاكمان در مقابل مردم منتهي شد... ادامه دارد
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه سی ام تیر 1388ساعت 14:2 توسط قاسم اویسی
|
|
||
|
|
|
|
|
پديده جنبش هاي اجتماعي امروزه در تحولات اجتماعي و سياسي ايران نقش تعيين كننده اي دارند. جنبش هاي اجتماعي به عنوان يك حركت مدرن در جوامع مدني در صدد تغييرات پايدار و دمكراتيك در نهادهاي مختلف اجتماعي جامعه ايران نقش ايفا مي كنند. بنابر اين شناخت ابعاد مختلف اين جنبش ها داراي اهميت است يكي از ابعادي كه شناخت و بررسي آن در اين زمينه داراي اولويت است مطالعه نظريه ها و ديدگاه هاي مختلف در اين زمينه مي باشد كه در اين جا با وجود تنوعي كه در تعريف و نظريه هاي جنبش ها وجود دارد و اين پديده در شكل هاي مختلفي چون: رفتار جمعي Collective Behavior ، عمل جمعي Collective Action ، جامعه توده اي Mass Society ، اعتراض اجتماعي Social Protest ، تضاد اجتماعي Social Conflict ، مبارزه اجتماعي Social Struggle ، و اقدام مستقيم Direct Action ، اشاره کرد ما در اينجا به مهمترين نظريه ها مرتبط در اين زمينه مي پردازيم. هربت بلومر جنبش اجتماعي را از منظر كنش متقابل نمادين مورد توجه قرار داده است جنبش هاي اجتماعي را مي توان اقداماتي جمعي ديد كه كه هدف انها تاسيس نظمي نوين در زندگي است. رالف ترنر و لوئيس کيليان به تعريفِ بلومر، جنبة «مقاومت در برابر تغيير» را نيز مي افزايند؛ به اعتقاد آنها جنبش اجتماعي بطور همزمان ابزاري براي عينيت بخشيدن به تلاش شخصي براي کسب هويت و ابزاري براي خلق ارزش ها در جهان پيرامون هستند بر مبناي همين تعريف، آنها مفهومِ «هنجارهاي نوظهور» Emergent Norm را در ارتباط با جنبش هاي اجتماعي عرضه داشتند. به اعتقاد چارلز تيلي، جنبش اجتماعي، عملي عقلاني، هدفمند و سازمان يافته است. «جنبش اجتماعي بطور خاص عبارت است از چالشي مستمر عليه صاحبان قدرت به نام جمعيتي که تحت حکومت آن صاحبان قدرت قرار دارد. زالد و مک کارتي، از ديگر نظريه پردازان رويکرد بسيج منابع، جنبش اجتماعي را «مجموعه اي از عقايد و باورها که منعکس کننده ميل به تغيير برخي از اجزاءِ ساختار اجتماعي و يا توزيع مزاياي اجتماعي است» تعريف مي کنند. آلن تورن نيز از ديگر نظريه پردازاني است که در زمينه جنبش هاي اجتماعي، صاحب نظر است. به نظر وي، «جنبش هاي اجتماعي، مخالفان حاشيه اي نظم موجود نيستند بلکه نيروهاي محوري هستند که براي کنترل توليد جامعه و کنترل اقدام طبقات براي شکل دهي به تاريخيت Historicity با يکديگر در حال مبارزه اند. آلبرتو ملوچي با بهره گيري از ايده استعمار زيست جهان ها Life worlds که از سوي يورگن هابرماس مطرح شد، عقيده داشت که جنبش هاي اجتماعي جديد سعي دارند با دخالت بيجاي دولت و بازار در زندگي اجتماعي مخالفت کنند و در مقابل دستکاري و دخالت همه جانبه از سوي نظام، هويت فردي و حق تعيين زندگي خصوصي و عاطفي را احياء نمايند. از متاخرترين تلاش ها براي ارائه تعريفي تلفيقي از مفهوم جنبش اجتماعي مي توان به تعريف ماريو دياني اشاره کرد. به نظر وي، جنبش هاي اجتماعي عبارتند از «شبکه هاي غير رسمي مبتني بر اعتقادات مشترک و همبستگي که از طريق استفاده مداوم از اشکال گوناگون اعتراض، حول موضوعات منازعه آميز بسيج مي شوند. بايد گفت نظريه پردازي با عنوان خاصِ جنبش هاي اجتماعي از دهه 1970 و همزمان با جنبش هاي دانشجويي و زنان در سال هاي 67 و 68 اوج گرفت. البته پيش از آن نيز نظريه پردازان به جنبش هاي اجتماعي توجه داشتند، اما غالباً تحت مفاهيم و نظريه هاي عام تري به اين مسئله مي پرداختند در دهه 1970 موجِ عظيمي از نظريه پردازي در اين خصوص به راه افتاد، و توجه جامعه شناسان به پديده جنبش هاي اجتماعي جلب گرديد. در حقيقت، مي توان اين نظريه ها را ذيل عنوان «جامعه شناسي جنبش هاي اجتماعي» قرار داد، که به صورت حوزه اي جديد در ادبيات جامعه شناسي توانسته است موضع خود را از جامعه شناسي سياسي جدا ساخته و در حال حاضر به عنوان حوزه مستقل در دانشگاه ها مورد تحقيق و مطالعه قرار گيرد. براساس يک طبقه بندي ترکيبي مي توان جنبش هاي اجتماعي را در قالب سه رويکرد کلي دسته بندي نمود. 1-به مثابه رفتاري احساسي و ناشي از فشارهاي محيطي تحت عنوان رويکرد رفتار جمعي 2- به عنوان فرايندي سياسي و نهادی 3- ماهيت اساسي جنبش هاي اجتماعي را برخاسته از هويت هاي موجود در جامعه مدني مي دانند. 1- نظريه پردازان مطرح در رويکرد رفتار جمعي مجموعة نظريه هاي روانشناختي، نظريه هاي رفتارگرايانه، و نظريه هاي جامعه توده اي در اين دسته جاي مي گيرند. با وجود تفاوت هايي که در مفهوم بندي ها و قالب بندي هاي نظري اين سه رهيافت وجود دارد، فصل مشترک تمام اين نظريه ها، توجه به سطح خُردِ تحليل، ويژگي هاي احساسي (غير عقلاني) کنش، و تلقي از جامعه به عنوان مجموعه اي از افراد است. اين نظريات در تحليل جنبش ها، «رفتار» Behavior را به عنوان مفهومي کليدي مورد توجه قرار دادند. به عبارت ديگر، در رفتارگرايي، بر نقشِ هنجارها و ارزش هاي فردي تاکيد مي شود؛ در جامعه توده اي، بر احساس بيگانگي و اضطراب ناشي از ذره اي شدن اجتماعي تمرکز وجود دارد؛ و در سرخوردگي – محروميت نسبي، تاکيد بر وضعيت رواني افراد است. که هر سه اين رهيافت ها را مي توان حول محور مشترکي دسته بندي کرد. بر اساس تحليل هاي اين مجموعه از نظريه ها، جنبش هاي اجتماعي زماني پديد مي آيند که يک احساس نارضايتي فراگير شود و نهادهايي که از انعطاف پذيري کافي برخوردار نيستند نتوانند به اين احساس فراگير پاسخ گويند. گوستاو لوبون: لوبون بر آن بود که افراد در گروه هاي بزرگ، کنشي متفاوت از کنش هاي فردي خود در شرايط انفرادي يا در داخل گروه هاي اجتماعي کوچکتر از خود نشان مي دهند. در کل، جماعت، فرد فرهيخته را به يک «وحشي»، موجودي خشن و تحت تاثير غريزه تبديل مي کند و بنابراين کنش جماعت، کنشي غير عقلاني و احساساتي است. در انديشه لوبون، قدرت تفکر و قدرت عمل جمعي رابطه اي معکوس دارند. انتقادات زيادي بر انديشه هاي لوبون وارد است. وي بيش از حد بر جنبه غير عقلاني جنبش هاي اجتماعي تاکيد داشت، در حاليکه عقلانيت در جنبش ها، مفهومي بسيار نسبي است. شواهد تجربي از جنبش هاي مختلف (از فتح باستيل که مورد توجه خود لوبون بود تا شورش هاي سده بيستم) نشان مي دهد که افراد شرکت کننده در آنها از اوباش يا اراذل نبوده اند و دست زدن به خشونت نيز گاه کاملاً با محاسبه قبلي بوده است. نيل اسملسر: اسملسر با ديدي کارکردگرايانه و متاثر از پارسونز به بررسي «رفتار جمعي» مي پردازد. وي رفتار جمعي را شامل موارد زير مي داند: 1) واکنش وحشت زده Panic Response ، 2) واکنش ديوانه وار Craze Response ، 3) فوران خصومت Hostile Outburst ، 4) جنبش معطوف به هنجار Norm-Oriented Movement ، و 5) جنبش معطوف به ارزش Value-Oriented Movement. به نظر او، سه کنش نخست، فوران يا انفجار جمعي Collective Outbursts هستند و دو مورد آخر جنبش هاي جمعي Collective Movement محسوب مي شوند. اسملسر، شش شرط پيدايش براي جنبش هاي جمعي در نظر دارد: ابتدا «زمينه ساختاري» که شرايط مشوق يا مانع جنبش است؛ دوم «فشار ساختاري» ناشي از تنش ها و تعارضات اجتماعي؛ سوم «باورهاي تعميم يافته» که همان ايدئولوژي نيروهاي جنبش است؛ چهارم «عوامل شتاب دهنده» مانند حوادث و رويدادها؛ پنجم «گروهاي هماهنگ» يعني سازماندهي و وسايل ارتباطي و رهبري جنبش؛ و در پايان «عملکرد کنترل اجتماعي» که پاسخ قدرت حاکم سياسي در برابر جنبش است. اين شرايط ششگانه بنظر اسملسر مراحل متوالي شکل گيري جنبش اجتماعي هستند که تکميل هر مرحله شرط وقوع مرحله بعد است اسملسر همانند ديگر نظريه پردازان پيرو پارسونز، در واقع جنبش اجتماعي را نشانه بحران يا نوعي کژکارکردي سيستم مي داند. منتقدان وي معتقدند که نظريه وي بيش از حد بر عناصر غيرعقلاني و آثار همگن کننده باورهاي تعميم يافته تاکيد دارد و نگرشي «واکنشي» از جنبش را در خود دارد که نمي تواند خصلت فعالانه و ايجابي جنبش هاي اجتماعي را تبيين کند. جيمز ديويس: نظريه ديويس با عنوان «توقعات فزاينده» از شکاف بوجود آمده بين توقعات مردم با واقعيت هاي عيني جامعه بحث مي کند و منشأ اعتراض را رشد سريع تر انتظارات نسبت به فرصت هاي واقعي مي داند. وي تحت تاثير آراء توکويل و سوروکين، سرخوردگي انسان ها در ارضا نيازهاي شان را عامل اصلي اعتراض مي داند. به عقيده وي، ميان انتظارات و واقعيت هميشه شکاف اندکي هست. اما وقتي بطور ناگهاني به دلايلي روند رشد واقعيت نه تنها متوقف که معکوس گردد، و انتظارات همچنان روند صعودي خود را ادامه دهند، فاصله ميان اين دو به حدي مي رسد که امکان وقوع جنبش هاي اجتماعي و انقلاب فراهم مي شود. انتقاد عمده اي که بر نظريه ديويس وارد است، اين است که ميزاني از نارضايتي همواره در هر جامعه اي وجود دارد، اما صرفِ وجود نارضايتي نمي توان کنش جمعي مردم را توضيح داد. از ديگر سو، مبناي اين نظريه بر رفتار فردي است، اما ديويس قصد دارد رفتار فردي را به اعتراض جمعي تعميم دهد. رابرت تد گر: رابرت گر با نظريه «محرومیت نسبیRelative Deprivation سعي نمود برخي ايرادات وارد بر مباحث ديويس را بر طرف سازد. از مفاهيم اصلي وي در ارتباط با محروميت نسبي، مسئله خشونت است. گر بر آن است که محروميت نسبي به سرخوردگي و سرخوردگي به خشم منجر مي شود که خود مي تواند به رفتار خشونت آميز منتهي گردد. منظور از محروميت نسبي، تصور ذهني اختلاف ميان انتظارات ارزشي کنشگران و توانايي هاي ارزشي ظاهري در محيط آنها است. گر به سه نوع محروميت اشاره مي کند: 1) محروميت ناشي از افول يا نزولي: ثابت ماندن نسبي انتظارات ارزشي و زوال توانايي هاي ارزشي؛ 2) محروميت ناشي از رشد خواست ها: ايستايي نسبي توانايي ها و افزايش شديد انتظارات؛ و 3) محروميت پيش رونده: افزايش اساسي و همزمان در انتظارات و کاهش در توانايي ها. از نظر وي اين سه نوع محروميت مي توانند عوامل علي يا زمينه ساز خشونت باشند. انتقاد اصلي که بر نظريه گر وارد است، رويکرد فردگرايانه در تحليل رفتارهاي جمعي است. در نظريه وي، افراد، واحدهاي رفتاري مستقل و مجزا تلقي مي شوند و در نتيجه به نقش کنش هاي اجتماعي در تشديد يا کاهش احساس سرخوردگي توجهي نمي شود. هانا آرنت و کورن هازر: يکي از مفاهيم اصلي که بعد از جنگ جهاني دوم براي تحليل جنبش هاي اجتماعي بکار گرفته شد، مفهوم «جامعه توده اي» بود. کورن هازر، گاسفيلد و هانا آرنت از نظريه پردازان اصلي اين رويکرد هستند.طرفداران اين ديدگاه برآنند که نهادها و گروه هاي سنتي در جامعه صنعتي کنترل خود را بر رفتارهاي افراد از دست داده اند. تضعيف پيوندهاي گروه هاي اوليه مانند خانواده، عشيره، محله و غيره، و ويژگي غير شخصي سازمان هاي وسيع مانند بوروکراسي ها، انسان ها را به اشخاصي از خود بيگانه و اتميزه تبديل مي کند. آرنت، عنوانِ کلي جنبش هاي توتاليتر را براي جنبش هاي برخاسته از جوامع توده اي بکار مي برد. از نظر وي، توده اي شدن جامعه، نتيجه ويراني ساختار طبقاتي و قشربندي هاي اجتماعي است. در نتيجه اين ويراني، ايستارهاي سنتي گسسته مي شود و در يک دوره گذرا، افراد هويتي ذره اي بدست مي آورند. هويت ذره اي، زمينه اي مناسب براي فعاليت در جنبشي توتاليتر را فراهم مي آورد. البته آرنت به روشني مشخص نمي سازد که منظورش از نظامِ طبقاتي فروپاشيده چيست. کورن هازر، نيز در تحليلي مشابه تحليل آرنت بر آن است که جامعه توده اي، جامعه اي فاقد تنوع و فرهنگ هاي محلي متفاوت است. او شرايطي را که نخبگان در آن شرايط، به سهولت تحت تاثير توده ها قرار مي گيرند و توده ها به آساني از سوي نخبگان بسيج مي شوند، ويژگي اصلي جامعه توده اي مي داند. کورن هازر در تبيين شرايط ايجاد جامعه توده اي بر فقدان يا نادر بودن گروه هاي واسط مستقل ميان دولت و خانواده تاکيد دارد. در واقع، به عقيده وي نبود جامعه مدني مستحکم منجر به توده اي شدن جامعه مي شود. نقد اصلي بر بحثِ کورنهازر، رويکرد نخبه گرايانه وي در تحليل است. هربرت بلومر: بلومر در مطالعه جنبش هاي اجتماعي نقطه عزيمت خود را «رفتار جمعي» قرار مي دهد و آن را در معنايي وسيع، فعاليتي گروهي همراه با نوعي تقسيم کار تلقي مي کند که به علت فهم و انتظارات مشترک انسان ها در ميان آنها شکل مي گيرد. وي تقسيم بندي خاصي را نيز از گروه بندي هاي جمعي (جماعت، توده و عامه) ارائه مي کند که در شکل گيري جنبش هاي اجتماعي موثرند. اهميت ظهور اين گروه ها در آن است که حاکي از فرايند تغيير اجتماعي هستند. به اعتقاد بلومر اين گروه هاي اوليه هستند که در صورت طرح يک «نظم جديد زندگي» مي توانند زمينه ساز شکل گيري جنبش هاي اجتماعي شوند. بلومر در کل، جنبش هاي اجتماعي را سه نوع مي داند: عام General ، خاص Specific ، و بياني Expressive. منظور از جنبش هاي عام (نظير جنبش کارگران، جوانان و زنان)، آنهايي است که حرکتي گسترده، طولاني مدت و فراگير دارند. مي توان گفت که پس زمينه جنبش هاي خاص را جنبش هاي عام تشکيل مي دهند. منظور از جنبش هاي خاص، آنهايي هستند که هدف تعيين شده، رهبري و اعضاي مشخصي دارند و به خودآگاهي رسيده اند. جنبش هاي بياني را مي توان از نظر اهداف بسيار محدودتر از جنبش هاي خاص دانست. در واقع، اين جنبش ها خودجوشند و وابسته به فرايند مناظره عمومي نيستند، در آنها ايدئولوژي و روابط سازماني شکل نمي گيرد. جنبش هاي بياني در بيشترين حالت، «بيان نمادين نارضايتي» هستند که به دنبال تغيير نهادي نيستند. از جمله جنبش هاي بياني مي توان به جنبش هاي مذهبي و مُد Fashion اشاره کرد. بلومر، چهار مرحله را در چرخه هاي حيات جنبش هاي اجتماعي مشخص مي کند: نخست، مرحله «هيجان جمعي» که شامل تبليغات سازمان نيافته و غيرمتمرکز است؛ مرحله دوم، «برانگيختگي مردمي» است که دلايل نارضايتي و اهداف مشخص تر شده است؛ مرحله سوم، فرايند «رسمي شدن» جنبش از طريق هماهنگي سازماني و تدوين استراتژي است؛ و مرحله چهارم، «نهادينه شدن» جنبش در ساختار اجتماعي موجود است. بلومر کمتر به علت و چرايي پيدايش جنبش هاي اجتماعي توجه دارد، و بيشتر به چگونگي و فرايندِ فعاليت آنها مي پردازد. بعلاوه رويکردي فردگرايانه دارد و همچنين رفتار کنشگران جنبش را عقلاني نمي داند. ترنر و کيليان: رالف ترنر و لوييس کيليان با استفاده مجدد از مفاهيم مکتب شيکاگو و بويژه نظريات بلومر به بازتعريفي رفتارگرايانه از جنبش هاي اجتماعي دست زدند. آنها، جنبش اجتماعي را نوع ويژه اي از رفتار جمعي مي دانند که با رفتار نهادي و سازماني متفاوت است. البته اين بدان معني نيست که جنبش اجتماعي را به نبود سازمان يا رفتار غير عقلاني تقليل دهيم، بلکه با توجه به مفهوم «هنجارهاي نوظهور» Emergent Norms ، جنبش هاي اجتماعي صرفاً نوعِ سست تري از سازمان يابي هستند. به عقيده ترنر و کيليان، هنگامي که نظام هاي ارزشي موجود بنيان محکمي براي عمل اجتماعي ايجاد نکنند، هنجارهاي جديدي ظهور مي کند که وضعيت موجود را نادرست دانسته و توجيهي براي اقدام فراهم مي نمايند.به بيان ديگر، رفتار جمعي از ديد ترنر و کيليان، فعاليت تصادفي و بي سازمان جمعي از افراد فارغ از کنترل اجتماعي نيست. بلکه، اين نوع رفتار زماني روي مي دهد که سازمان مستقر نمي تواند از طريق کانال هاي ارتباطي خود به اعمال جهت دهد. در چنين شرايطي، وقوع رويدادهايي که در فرهنگ گروه تعريف نشده اند، منجر به ايجاد وضعيتي مبهم و بحراني مي شوند. حال، در اين وضعيت هاي بحراني، اگر هنجارهايي جديد ظاهر شوند، مي توانند کنش هاي افراد را جهت دهند. ترنر و کيليان، بر ارتباطات غير رسمي مانند شايعه در ترويج هنجارهاي نوظهور تاکيد دارند. به اعتقاد آنها، نهايي ترين و پايدارترين محصول يک جنبش، نفي برداشت گذشته از وضعيت و جانشين ساختن آن با برداشتي جديد در جامعه است. در مجموع، ترنر و کيليان تحت تاثير رهيافت معطوف به فرد و سطح تحليل خرد هستند که مجموعه متعددي از متغيرهاي موثر در فرايند حرکت جنبش هاي اجتماعي را معرفي و شناسايي کرده اند. 2. نظريه پردازان مطرح در رويکرد نهادي مجموعه نظريه پردازي هايي که تحت عنوان «بسيج منابع» Resource Mobilization مطرح هستند، بعلاوه نظريه هاي «ساخت فرصت هاي سياسي» Political Opportunity Structure و همچنين «دوره هاي اعتراض» Cycles of Protest در اين رويکرد قرار دارند. از نگاه اين نظريه ها، جنبش هاي اجتماعي، بسط اشکال متعارف عمل سياسي هستند. به بيان ديگر، از آنجاييکه بازيگران به شيوه اي عقلاني در اين عمل وارد مي شوند و منافع شان را دنبال مي کنند؛ و سازمان هاي جنبش، نقشي اساسي در بسيج منابعِ لازم براي عمل جمعي ايفا مي کنند؛ بنابراين جنبش ها بخشي از فرايند سياسي «عادي» محسوب مي شوند. علاوه بر تاکيد بر بعد سياسي، نظريه هاي مربوط به رويکرد فرايند سياسي، دو دعوي مشترک ديگر نيز دارند. اولاً، فعاليت هاي جنبش هاي اجتماعي را بي سازمان نمي دانند؛ و ثانياً شرکت کنندگان در اين جنبش ها را غيرعقلاني قلمداد نمي کنند. با توجه به اين خصوصياتِ مشترک مي توان مجموعه اين نظريه ها را در يک دسته با عنوان رويکرد نهادي طبقه بندي کرد. البته برخي معتقدند که نظريه هاي زيرمجموعة اين رويکرد را مي توان در دو دسته مجزا طبقه بندي نمود. يک دسته، نظريه هاي بسيج منابع که بيشتر بر عقلانيت کنشگران و سازمان در جنبش هاي اجتماعي تاکيد دارند؛ و دسته ديگر، نظريه هاي فرايند سياسي Political Process که به عرصه سياست نهادين و ساختارهاي کلان بيشتر توجه دارد. از ديدگاهي ديگر، با توجه به تاکيد زالد و مک کارتي بر سازماندهي و تشکل در جنبش هاي اجتماعي مي توان نظريه آنها را «گونه سازماني» و نظريه اوبرشال و تيلي را با توجه به تاکيدشان بر بعد سياسي و تعارض، نماينده «گونه تعارض سياسي» دانست. اما در مجموع، تمام اين نظريه ها، عرصه سياستِ نهادي را فضاي عمل جنبش محسوب مي کنند و ماهيت جنبش ها را «اصلاح طلبانه» مي دانند.در مجموع، رويکرد نهادي، به تفسير اشکال نامتعارف Informal عمل سياسي جنبش ها توجه دارد، و ابعاد سياسي آنها را روشن ساخته است. به اين ترتيب ديگر نمي توان به سادگي جنبش ها را به واکنش هاي حاشيه اي نسبت به بدکارکردي هاي نظام تعريف کرد. اما اين رويکرد نمي تواند کاملاً تمام ابعاد جنبش را مورد توجه قرار دهد و انتقاداتي بر آن وارد است. از يک سو، نوعي عقلگراي افراطي (آنهم عقل ابزاري) Instrumental Rationalism را درباره سازمان هاي جنبش مدنظر دارد و به اندازه کافي به نقش احساسات توجه ندارد؛ و از ديگر سو، به «تقليل گرايي سياسي» متمايل است و ريشه هاي ساختار اجتماعي را چندان مورد توجه قرار نمي دهد. مانکور اولسون: مانکور اولسون در کتاب «منطق کنش جمعي» با رويکرد نظريه انتخاب عقلانه به طرح سوالي درباره منفعت افراد از شرکت در کنش جمعي مي پردازد. در نظريه انتخاب عقلاني که تحت چارچوب اقتصاد خرد بحث مي کند، تخمين هزينه و فايده براي انتخاب کنش توسط افراد، عنصري کليدي است. در اين نظريه، کنش جمعي اساساً تلاشي براي توليد «کالاي عمومي» Common Good است. کالاي عمومي، هرگونه کالايي است که اگر هر شخص در يک گروه آن را مصرف کند، نمي توان آن را از ديگراني که در آن گروه قرار دارند، دريغ داشت. اين مسئله باعث مي شود که مشکلي نظري به نام «سواري مجاني» Free Riding مطرح شود. از آنجايي که مشارکت يک فرد تفاوت بسيار اندکي در توانايي گروه براي دستيابي به يک کالاي عمومي ايجاد مي کند؛ بنابراين عقلاني تر اين است که فرد بدون اينکه در کنش جمعي (و هزينه هاي آن) مشارکت کند، از آن کالا بهره مند شود. حال، در مورد جنبش هاي اجتماعي که ميزان هزينه ها بسيار بالاتر از فوايد مستقيم عمل است، سوال اينجاست که بر چه اساس يک جنبش شکل مي گيرد؟ اولسون معتقد است که هيچ ارتباط ضروري بين منافع جمعي و کنش جمعي وجود ندارد، بلکه اين هزينه/فايده فردي است که افراد را به سمت کنش سوق مي دهد. وي دو فرض را براي شکل گيري کنش جمعي در نظر مي گيرد: يا اينکه «اجبار» براي عمل وجود داشته باشد، يا «انگيزه هاي جداگانه اي متمايز از منافع جمعي» در ميان باشد. انتقادهاي متعددي بر کار اولسون وجود دارد، نگاه وي به انسان به عنوان موجودي کاملاً منفعت طلب حتي هواداران نظريه انتخاب عقلاني را هم به نقد وي متمايل ساخته است. البته بايد توجه داشت که نظريات اولسون بيشتر در حد طرح سوال باقي مي ماند. آنتوني اوبرشال: اوبرشال بحث خود را از تعارض اجتماعي شروع مي کند. به عقيده او، نارضايتي و تعارض در هر جامعه اي هست اما در برخي جوامع با ساختارهاي نهادي و اجتماعي خاص احتمال آن بيشتر و در بقيه کمتر است و در برخي به شکل مسالمت آميز حل مي شود و در برخي خير. بسيج گروه هاي اجتماعي، يکي از اشکال حلِ تعارضات اجتماعي است. اوبرشال سعي دارد با تکميل چارچوب نظري اولسون چگونگي کنش جمعي را توضيح دهد. به نظر او، افزودن پاداش هاي فردي و گزينشي، رهبران و اعضاء گروه ها را تحريک مي کند. همچنين، احتمال مجازات در صورت عدم مشارکت نيز به احتمال مشارکت کمک مي کند. اوبرشال منابع را چنان وسيع تعريف مي کند که منابع مادي نظير شغل، پول، و حق بهره مندي از کالا و خدمات و منابع غيرمادي نظير اقتدار، تعهد، دوستي، مهارت و ... را در بر گيرد. منظور او از بسيج، فرايندهايي است که به وسيله آنها گروه ها منابع را براي تعقيب اهداف شان مديريت مي کنند. به نظر اوبرشال، جنبش اجتماعي در فرايند تحول خود وقتي به نقطه اي برسد که سازمان هاي موجود، افکار عمومي و حکومت يک جنبش را سخنگوي مشروعِ بخشي از جمعيت بدانند و بپذيرند، جنبش نهادينه مي شود و به يک گروه فشار تبديل مي گردد يا در درون يک حزب سياسي جذب مي شود. ماير زالد و مک کارتي: نظريه «بسيج منابع» به وسيله زالد و مک کارتي توسعه بيشتري يافت. در واقع، آنها اولين کساني بودند که اين اصطلاح را طرح نمودند. آنها مخصوصاً بر «سازمان هاي جنبش اجتماعي» Social Movemnet Organizations (SMOs)تمرکز نموده و استدلال کردند که قبل از هر چيز تقويت چنين سازمان هايي بود که باعث رشد بي سابقه جنبش هاي اجتماعي در دهه 1960 شد. به نظر زالد و مک کارتي، حرفه اي شدن سازمان هاي جنبش اجتماعي که مسئول افزايش فعاليت اين جنبش ها هستند باعث توسعه «فرصت هاي حرفه اي» براي افرادي که آنها را بکار مي برند، مي شود. به عبارت ديگر، زالد و مک کارتي نقطه عزيمت تحليل خود را سازمان قرار مي دهند، نه فرد. و در ادامه استدلال مي کنند که سازمان فضايي حداقلي براي تجميع منابع کنش است. آنها پول و کارِ اعضاء را جزء منابع اصلي سازمان در نظر مي گيرند و معتقدند که سازمان هاي جنبش هاي اجتماعي با يکديگر رقابت مي کنند تا در يک گروه اجتماعي «هواداران» Adherents را که با اهداف جنبش همفکري دارند به «اعضاء» Constituents تبديل کنند. البته، زالد و مک کارتي با تاکيد بيش از حد بر جنبه سازماني، اين واقعيت را ناديده مي گيرند که در بسياري از جنبش ها، فعاليت سازماني رسمي بسيار حداقلي است. در مجموع، نظريه آنها توانست از دام سوال اولسون فراتر رود و نکات ارزشمندي درباره چگونگي فعاليت جنبش ها ارائه دهد. چارلز تيلي: چارلز تيلي نقطه عزيمت نظري خود را مفهوم «کنش جمعي» Collective Action قرار مي دهد. او در کتاب «از بسيج تا انقلاب» به تشريح نظريه خود مي پردازد. فرضيه اصلي وي، رابطه ميان «بسيج» و «کنش جمعي» است. بدين معني که هرچه ميزان بسيج در يک جمعيت يا سازمان مطبوع يک مدعي بيشتر باشد، ميزان کنش جمعي آن بيشتر مي شود. تيلي در تشريح نظريه خود درباره کنش جمعي از دو الگوي تحليلي استفاده مي کند: 1) الگوي سياسي Polity Model ، که شامل «جمعيت، حکومت، يک يا چند مدعي Contender (اعم از اعضاء و چالشگران)، يک جامعه سياسي، و يک يا چند ائتلاف» است؛ و 2) الگوي بسيج Mobilization Model ، که شامل «منافع، سازمان، و بسيج» است. البته، وي به عناصر ديگري نيز که در فرايند بسيج تاثيرگذار هستند مانند «تهديد/فرصت، سرکوب/تسهيل، و قدرت» توجه دارد. از ديگر مفاهيمي که مورد استفاده تيلي قرار دارد، مفهوم «ساخت فرصت هاي سياسي» است. وي بر اين اساس، به توضيح چگونگي عملکرد جنبش ها در موقعيت هاي سياسي مختلف مي پردازد. بنظر تيلي جنبش هاي اجتماعي معمولاً بعنوان وسيله بسيج منابع گروهي هنگامي پديد مي آيند که مردم هيچ گونه وسايل نهادينه شده اي براي بيان خواسته هاي خود ندارند؛ البته فضاي عرصه عمومي نبايد کاملاً بسته باشد چراکه نيروهاي اجتماعي را به سمت شورش سوق مي دهد و نه جنبش. دولت و قدرت دولتي در نظريه تيلي از اهميتي ويژه برخوردار است؛ به اعتقاد وي دولت ها مي توانند با اتخاذ سياست هايي، جنبش هاي اجتماعي را از مسير حرکت خود منحرف کنند، آنها را سرکوب کنند يا حتي در خود جذب کنند. در مجموع، تيلي يکي از برجسته ترين نظريه پردازان «بسيج منابع» به شمار مي آيد، اگرچه به دليل نگاه بيش از حد سياسي که دارد مورد انتقاد هم هست. سيدني تارو: تارو استدلال مي کند که جنبش هاي اجتماعي بطور فردي رخ نمي نمايند بلکه بخشي از يک موج عمومي ناآرامي اجتماعي هستند که عموماً به وسيله بعضي از وقايع پيش بيني ناپذير تسريع مي گردند و به وسيله تغيير در ساختار فرصت هاي سياسي تسهيل مي شوند. وي در تشريح اين فرايند از مفهوم «دوره هاي اعتراض» Protest Cycle استفاده مي کند. به اعتقاد تارو، اگر از دور به هر يک از امواج عمل جمعي نگاه کنيم نمايانگر يک مخروط هستند، يعني از يک منازعه نهادي شروع مي شوند، به اوج شور و حرارت مي رسند و به فروکش نهايي ختم مي شوند. اقدامات جمعي پس از جلب توجه ملي و پاسخ دولت، به مرحله اوج منازعه مي رسند، که ويژگي اين مرحله وجود سازمان دهندگان جنبش است که سعي در کشاندن شورش ها به طيف هاي گسترده تري از مردم دارند. هنگامي که مشارکت به کانال سازمان ها کشيده مي شود جنبش ها يا بخشي از آنها منطق سياسي تري پيدا مي کنند و به چانه زني ضمني با دستگاه ها وارد مي شوند. در نهايت هنگامي که چرخه اعتراض فروکش مي کند ابتکار عمل به دست نخبگان و احزاب مي افتد. در واقع، چرخه هاي اعتراض با برهه هاي شدت عمل جمعي همزمان هستند، اما بايد توجه داشت که پايان هر چرخه اعتراض به معني پايان کار جنبش نيست، بلکه در دوره زوال چرخه هاي اعتراض، سازمان هاي جنبش رويکردي معتدل تر و بلندمدتي را اتخاذ مي کنند که منجر به قدرتمند شدن آنها براي آغاز چرخه اعتراضي جديدي در آبنده مي شود. ديويد اسنو: ديويد اسنو از نظريه پردازاني است که تلاش مي کند با بهره گيري مفهوم سازي گافمن با عنوان «چارچوب» Frame به تحليل معاني ذهني کنشگران جنبش بپردازد. هدف وي تکميل نظريه بسيج منابع براي توضيح اين مسئله است که چگونه افراد انتخاب هايي انجام مي دهند که از ديدگاه انتخاب عقلاني محاسبه آنها بسيار مشکل است. به عقيده اسنو، کنشگران اجتماعي از طريق چارچوب ها، نارضايتي ها را تعريف مي کنند، هويت هاي جمعي را مي سازند و فرصت ها را براي ايجاد جنبش هاي اجتماعي خلق، تفسير و دگرگون مي کنند. در واقع، يک چارچوب مجموع طرحهاي تفسيري است كه با علامتگذاري گزينشي و رمزگذاري اشياء، وضعيتها، رويدادها، تجربيات و توالي كنشها در محدوده محيط حال و گذشته افراد، محيط پيرامون را ساده سازي و تلخيص ميكند و تفسيري فشرده از كل محيط پيرامون ارائه ميدهد. در جنبش هاي اجتماعي، برداشت هاي فردي طي فرايندي به برداشت هاي جنبش پيوند مي خورد، که اسنو با عنوان «صف بندي چارچوب» Frame Alignment از آن نام مي برد. سه بعد انتساب معنا در هر چارچوب وجود دارد: بعد «تشخيصي»، «پيشبيني» و «انگيزشي». بعد تشخيصي، وضعيت و شرايط دشوار و مشكلآفريني را كه نيازمند بهبود است شناسايي ميكند و درباره علل وقوع آنها توصيفي ارائه ميدهد. بعد پيشبيني، يك طرح كلي براي جبران خسارت و مشكلات ترسيم ميكند. در واقع، اهداف، استراتژيها و تاكتيكهاي تحقق تغييرات مطلوب را تدوين ميكند. و بعد انگيزشي، مباني منطقي و احساس جمعي لازم براي پيگيري اهداف را فراهم ميكند. در جريان طراحي تشخيصها، پيشبينيها، و انگيزهها، بازيگران جنبشهاي اجتماعي براي سازمان خود و نگرشهاي آن در چارچوب ميدان يا بستر كنش جمعي جايي پيدا مي كنند. به دنبال اين امر تمايزات درون گروهي / برون گروهي آشكار ميشود. در مجموع، اسنو با توجه به معاني ذهني کنشگران و فرايند شکل گيري چارچوب هاي تفسيري توانسته است نگرشي تاريخي تر نسبت به ساير نظريه هاي بسيج منابع اتخاذ کند. جو فريمن: جو فريمن متاثر از نظريه هاي بسيج منابع، نظريه اي در خصوص جنبش زنان در امريکا ارائه داده است. به نظر وي، جنبش اجتماعي فعاليتي «خودجوش» و در عين حال «سازمان يافته» است که اين دو ويژگي آنرا از سياست هاي گروه هاي ذينفع و نيز رفتار جمعي متمايز مي کند. فريمن نظريه خود را بر مبناي سه گزاره استوار کرده است: 1) رشد و گسترش شبکه هاي ارتباطي از قبل موجود در وراي مرزهاي محلي، 2) شبکه ارتباطي همگرا به منظور غلبه بر موانع ساختاري و ايدئولوژيک، و 3) وجود يک سازمان دهنده (يا سازمان دهندگان) يا وقوع بحراني که بتواند شبکه رشد يافته و همگراي موجود را به حرکت در بياورد. به بيان ديگر، وجود شبکه ها يا زيرساخت ارتباطي پيش شرط عمده آغاز فعاليت خودجوش جنبش ها است؛ برمبناي اين شبکه ارتباطي، انگاره هاي جديد جنبش در نتيجه تجارب مشترک و همفکري کنشگران جنبش به تدريج شکل مي گيرد. سپس اگر يک بحران اتفاق بيافتد، حرکت جنبش اوج مي گيرد، البته ممکن است که به جاي بحران، کنشگران به سازماندهي جنبش بپردازند البته، بيشتر کارهاي فريمن تجربي است. وي در کتاب و مقالاتش به بحث درباره نحوه سازماندهي، تدوين استراتژي ها و تخصيص منابع در جنش زنان امريکاي دهه 60 مي پردازد. 3. نظريه پردازان مطرح در رويکرد جامعه مدني نظريه هايي که در اين دسته جاي مي گيرند، ريشه در انديشه هاي نومارکسيستي دارند. بنابراين، نظريه پردازاني که در اين رويکرد دسته بندي مي شوند (مانند تورن، هابرماس، ملوچي و کاستلز)، بر بُعد انقلابي جنبش هاي اجتماعي تاکيد دارند و بر خلاف پنداشتِ نظريه هاي کلاسيک و نهادي، هدفِ جنبش اجتماعي را تاثيرگذاري بر فرايند سياسي قلمداد نمي کنند، بلکه در هم شکستن مرزهاي نظام اجتماعي و دگرگوني آن را هدفِ اين جنبش ها مي دانند. بر خلاف رويکرد نهادي که عقلانيت ابزاري را در جنبش اجتماعي مورد توجه قرار مي دهند، در رويکرد جامعه مدني تاکيد بر عقلانيت جوهري (يا ارتباطي) است و بر همين اساس هر آنچه از ديد رويکرد نهادي، جنبه ابزاري دارد (ايدئولوژي، هويت جمعي، نوع روابط و سازماندهي و ...) از ديد رويکرد نهادي، به هدف تبديل مي شود. مسئله محوري که در اين رويکرد مورد توجه قرار مي گيرد، ريشه يابي عللِ ساختاري و شکاف هاي اجتماعي است که جنبش هاي اجتماعي بر مبناي آنها شکل مي گيرند.در مجموع، نظريه هايي که ذيلِ رويکرد جامعه مدني طبقه بندي مي شوند، بر خصوصيتِ «اجتماعي» جنبش هاي اجتماعي تاکيد دارند و ماهيت اصلي جنبش ها را در فضايي متفاوت از فعاليت هاي سياسي ارزيابي مي کنند. به بيان ديگر، جنبش هاي اجتماعي در پي تغيير قدرت سياسي نيستند، بلکه روابط اجتماعي و جامعه مدني را هدفِ کنش هاي خود قرار داده اند. اگرچه ممکن است که برخي از اعتراضات جنبش هاي اجتماعي، جنبه هاي سياسي داشته باشند و يا حتي از ابزار سياسي در آنها استفاده شود، اما هدف اصلي جنبش هاي اجتماعي، ايجاد تغيير Change & Transformation در جامعه مدني است. تغييراتي که ماوراي حوزه قدرت سياسي است. بر اساس مفاهيم هابرماس، مي توان اينگونه توضيح داد که جنبش هاي اجتماعي از منطق زيست جهان (جامعه مدني) استفاده مي کنند، نه منطق سيستم (جامعه سياسي). آلن تورن: دلمشغولي اصلي آلن تورن، تحول است. وي به جنبش هاي اجتماعي به عنوان کنشگران اجتماعي مي نگرد که اين تحول را ايجاد مي کنند. به عقيده تورن هر جامعه اي بوسيله دو جنبش اجتماعي متعارض (يک جنبش مسلط و يک جنبش تحت سلطه) شکل گرفته است (نش، 1384: 163). که اين جنبش ها بر سر تعيين تاريخمندي با يکديگر مبارزه مي کنند. مفهوم تاريخمندي نزد تورن اهميت زيادي دارد. تاريخمندي عبارت است از «توان توليد تجربه اي تاريخي از طريق الگوهاي فرهنگي يعني تعريفي جديد از طبيعت و انسان». به عقيده تورن، در هر جامعه اي يک برخورد اصلي وجود دارد: برخورد بين طبقه مسلط که تاريخمندي را به خود اختصاص داده و آن را از طريق سازمان به نظم درآورده، و طبقه تحت سلطه که تلاش دارد آن را به خود اختصاص دهد، وضع موجود را به هم زند، برخوردي را که طبقه مسلط پنهان داشته آشکار سازد و شيوه هاي بديعي براي انديشه ورزي، کار و زندگي ايجاد کند. وي معتقد است که در جامعه صنعتي، برخورد اصلي بين سرمايه داران و کارگران است، اما در «جامعه برنامه اي» Programmed Society ، اين برخورد ميان تکنوکرات ها و مصرف کنندگان (عامه مردم) جريان دارد. جنبش هاي اجتماعي، فرايند شکل گيري اراده اي جمعي هستند که به عنوان کنشگري جمعي عمل مي کنند. تورن براي اين کنشگر جمعي سه بعد در نظر مي گيرد: «تماميت، هويت، و مخالفت» Totality, Identity & Opposition. هويت عبارت است از برداشت ذهني کنشگر از خودش؛ مخالفت همان ديگري و هويت مقابل است؛ و تماميت، وضعيت يا چارچوبي است که کنشگران براي عمل تعريف مي کنند. يورگن هابرماس: هابرماس، جنبش هاي اجتماعي را حائل و مرز بين زيست جهان و سيستم مي داند که نه تنها زيست جهان را در برابر سيستم محافظت مي کند بلکه به نظر هابرماس جنبش هاي «رهايي بخش» در پي مقابله با سستم هستند. بنابر عقيده هابرماس جنبش هاي اجتماعي جديد به چالش عليه روند شيئ شدن مفاهمه برخاسته اند. هابرماس، جنبش هاي اجتماعي را به دو گروه کلي تقسيم مي نمايد: 1) جنبش هايي که داراي توانمندي «رهايي بخشي» هستند و 2) جنبش هاي ملهم از توانمندي «مقاومت». به نظر او بيشتر جنبش ها از قبيل جنبش کسب حقوق مدني سياهان، جنبش سبزها و حفظ محيط زيست، جنبش هاي گروههاي اقليت، حاشيه نشينان و ... جزء جنبش هاي مقاومت هستند و تنها جنبش هاي آزادي بخش سوسياليستي و زنان را مي توان در زمره جنبش هاي رهايي بخش قلمداد کرد. جنبش زنان به زعم هابرماس علاوه بر مبارزه عليه سرکوب نظام (سيستم) پدرسالارانه، در پي برانداختن و سرنگوني صور عيني و ذهني سلطه انحصاري مردسالاري است. در واقع، جنبش زنان نه تنها مقابله و مقاومت در برابر قلمروها يا عرصه هاي کنش رسما سازمان يافته است، بلکه قصد فتح و کسب قلمرو و عرصه جديدي را براي بسط مفاهمه اي بدون هژموني مردانه دارد. آلبرتو ملوچي: کانون توجه ملوچي نيز مانند تورن و هابرماس، جامعه مدني است. او بر آن است که در شرايط پيچيده جديد اجتماعي ميان نظام هاي نهادي نمايندگي و تصميم گيري (جامعه سياسي) از يک سو و جامعه مدني از سوي ديگر شکاف ايجاد شده است و نيازها و صورت هاي کنش برخاسته از جامعه به سهولت نمي توانند با کانال هاي موجود مشارکت سياسي و صورت هاي سازماني کارگزاري سياسي انطباق يابند. جنبش هاي اجتماعي نيز به عنوان نظام هاي کنش در جامعه مدني شکل مي گيرند و در واقع به دنبال «بسط» دموکراسي به معناي افزايش امکان ابراز وجود و کسب شناسايي و استقلال فردي و گروهي يا به قول خود ملوچي به دنبال دموکراسي معنايي Democracy of Meanings هستند. به نظر ملوچي، نمادها و مطالبات جنبش هاي اجتماعي به اعتباري «ماقبل سياسي» Pre-Political است چون ريشه در تجارب زندگي روزانه دارد، و به يک اعتبار «فراسياسي» Meta-Political است زيرا نيروهاي سياسي هرگز نمي توانند آنها را به شکل کامل باز نمايند. از اين رو جنبش هاي اجتماعي، ماهيتاً نمي توانند در فرايندهاي سياسي جذب شوند، چراکه برخوردهايي که آنها ايجاد مي کنند قيود نظام موجود را در هم مي شکند. در واقع، به اعتقاد ملوچي پيوندي سطحي ميان جنبش هاي اجتماعي و سياست نهادي وجود دارد، و جنبش ها به فراسوي نظام نهادي موجود، يعني فضاي عمومي جديدي مي نگرند. ملوچي، شکل گيري هويت Identity Formation و معناسازي را ويژگي مهمي براي جنبش هاي اجتماعي جديد مي داند؛ به طوريکه، برساختن هويت جمعي مهمترين وظيفه جنبش هاي اجتماعي جديد است. به اعتقاد وي، «هويت جمعي چيزي نيست جز تعريفي مشترک از ميدان فرصت ها و محدوديت ها که به يک کنش جمعي عرضه مي شود». در نظريات ملوچي، هويت جمعي سه بعد بنيادين دارد: 1) صورت بندي چارچوب هاي شناختي در مورد اهداف، ابزار و ميدان کنش؛ 2) فعال ساختن روابط ميان بازيگران که با هم کنش متقابل دارند؛ و 3) انجام سرمايه گذاري هاي عاطفي که افراد را قادر مي سازد خود را بشناسند. ملوچي سعي کرده است که برخي از ايده هاي سنت بسيج منابع (از قبيل ساخت فرصت هاي سياسي، فرايندهاي چارچوب بندي هويت، و دوره هاي اعتراض) را براي توضيح «چگونگي» جنبش هاي اجتماعي وارد نظريه اش کند. به بيان ديگر، وي بر اين نظر است که رويکرد بسيج منابع مکمل خوبي براي نظريه هايي جديدي است که به «چرايي» جنبش هاي اجتماعي مي پردازند. ملوچي معتقد است که برخلاف جنبش هاي کلاسيک، جنبش هاي جديد از يک کليت متحد تشکيل نمي شوند، بلکه مجموعه متکثري از بازيگران جمعي را در بر دارند. به عقيده ملوچي، جنبش هاي اجتماعي، از طريق «شبکه هاي شناور نامحسوس» Invisible Submerged Networks شکل مي گيرند که بوسيله آنها تجربيات زندگي منتقل مي شوند، تجربيات جديدي خلق مي گردند و هويت هاي جمعي در زندگي روزمره ساخته مي شوند. در نگرش او با توجه به اينکه موجوديت جنبش ها بصورت اقدامات غيردائمي و عضويت شناور و غير ثابت شکل گرفته و به اين طريق قدرتشان را کسب و حفظ مي نمايند، آنها نسبتاً به ندرت به عنوان يک پديده کاملاً مرئي و آشکار ظاهر مي گردند). وي بيان مي دارد كه: «جنبش ها، رويدادهاي اضطراري تصادفي در زندگي اجتماعي مستقر بر كنارههاي نهادهاي بزرگ نيستند، عناصر مازاد نظم اجتماعي هم نيستند؛ [بلكه] در جوامع پيچيده، جنبشها يك واقعيت هميشگي و ابدياند. آنها ممكن است كم و بيش آشكار باشند و ممكن است در قالب چرخه هاي بسيج سياسي ظهور كنند، اما موجوديت آنها و تاثير آنها بر روابط اجتماعي گذرا و پراكنده نيست». در واقع، از نظر ملوچي جنبش ها در ميان طيفي از فعاليت آشکار (بسيج و اعتراض عمومي) تا دورههاي نهفتگي Latent Period در نوسان هستند. در اين دوره هاي نهفتگي، جنبش متوقف نمي شود، بلکه فعاليت هاي مربوط به تفکر دروني و تحول فکري حاکم هستند. به بيان ديگر، وي معتقد است كه عملكرد جنبشهاي اجتماعي از يك الگوي دو وضعيتي تبعيت مي كند. ملوچي اين الگو را بدين صورت شرح مي دهد «جنبشهاي معاصر يك الگوي عملكرد دو وضعيتي را به نمايش ميگذارند: وضع عادي، شبكهاي از گروههاي كوچك پنهان در زندگي روزمره است كه خواهان مداخله شخصي در ابداع و آزمايش الگوهاي فرهنگي اند. اين شبكهها فقط در ارتباط با مسائل خاصي آشكار ميشوند. [...] الگوي دو قطبي به وضوح نشان مي دهد كه پنهان بودن و آشكار بودن، كارويژههاي متفاوتي دارند و اين كارويژهها با يكديگر ارتباط متقابل دارند. پنهان بودن، تجربه مستقيم الگوهاي نوين فرهنگي را امكان پذير مي سازد، و با تكوين معاني و توليد رمزهاي جديد، تغيير را تشويق و تسهيل ميكند. برونداد فرهنگي آن غالباً فشارهاي فرهنگي رايج را به چالش ميطلبد. پنهان بودن، نوعي آزمايشگاه زيرزميني براي ستيزهجويي و نوآوري است. [اما] وقتي گروههاي كوچك به عرصه جامعه ميآيند، هدف آنها رويارويي با اقتدار سياسي در برخي حوزههاي خاص است. بسيج، يك كارويژه نمادين چندلايه دارد. بسيج، عليه منطق [رايج] سياستگذاري عمومي به مخالفت بر مي خيزد. همزمان، جنبش همچون رسانه اي عمل مي كند كه پيوند بين يك معضل و منطق حاكم بر نظام را براي بقيه جامعه آشكار مي سازد. بسيج، اعلام مي كند كه الگوهاي فرهنگي بديل نيز وجود دارد، بويژه الگوهايي كه كنش جمعي جنبش اجتماعي ارانه مي كند و به اجرا در ميآورد. بسيج، هسته اصلي ابتكار فرهنگي، خواستههاي ستيزه جويانه، و ساير سطوح را كه در بر گيرنده كنش جمعي هستند، متحد ميكند. اين دو قطب با يكديگر پيوند متقابل دارند. پنهان بودن (دوره كمون جنبش) امكان اقدام را آشكار مي كند، زيرا منابع همبستگي و انسجام مورد نياز كنش را تامين ميكند و چارچوب فرهنگي لازم براي بسيج اجتماعي را فراهم ميآورد. كنش آشكار جنبش، شبكههاي مخفي را تقويت ميكند، بر استحكام آن مي افزايد، گروههاي فرعي ديگر مي آفريند، و هواداران جديدي را به عضويت خود در ميآورد [...]. بسيج، نهادينه شدن عناصر جنبي در جنبش و نهادينه شدن نخبگان جديد كه در اين حوزه شكل گرفته اند را تشويق ميكند» (ملوچي، 1387: 153-154). مانوئل کاستلز: کاستلز تحت تاثير آلن تورن به موضوع جنبش هاي اجتماعي مي پردازد. به اعتقاد وي، جنبش هاي اجتماعي کنش هاي جمعي هدفداري هستند که پيامدهاي آنها، چه در پيروزي و چه در شکست، ارزش ها و نهادهاي جامعه را دگرگون مي سازد. در واقع، کاستلز نيز جنبش هاي اجتماعي را کارگزاران تغيير اجتماعي (خوب يا بد) مي داند دو ويژگي عمده را در ارتباط با جنبش هاي اجتماعي برجسته مي سازند. اولين خصوصيت، توانايي معناسازي و برساختن هويت در درون جنبش هاي اجتماعي است. دومين خصوصيت، زمينه تاريخي و شبکه اجتماعي است که کنشگران جنبش در آن به سر مي برند. کاستلز بر اين نظر است که هويت، امري است که توسط کنشگران و بصورتي جمعي ساخته مي شود. وي سه صورت و منشاء برساختن هويت را از هم متمايز مي کند: 1) هويت مشروعيت بخش: اين نوع هويت توسط نهادهاي غالب جامعه ايجاد مي شود تا سلطه آنها را بر کنشگران اجتماعي گسترش دهد و عقلاني کند. 2) هويت مقاومت: اين هويت به دست کنشگراني ايجاد مي شود که در اوضاع و احوال يا شرايطي قرار دارند که از طرف منطق سلطه بي ارزش دانسته مي شود، يا داغ ننگ بر آن زده مي شود. 3) هويت برنامه دار: هنگامي که کنشگران اجتماعي با استفاده از هرگونه مواد و مصالح فرهنگي قابل دسترسي هويت جديدي مي سازند که موقعيت آنان را در جامعه از نو تعريف مي کند و به اين ترتيب در پي تغيير شکل کل ساخت اجتماعي هستند، اين نوع هويت تحقق مي يابد. کاستلز، مفهوم سازي نوع سوم هويت را از آلن تورن اقتباس کرده است و معتقد است که فرايند ساختن هويت برنامه دار به ايجاد سوژه (فاعل) مي انجامد. وي معتقد است، اگر جنبش هاي قديمي از بطن جامعه مدني (هويت مشروعيت بخش) بوجود مي آمدند؛ در جامعه شبکه اي، جنبش هاي اجتماعي بر پايه هويت مقاومت جماعت گرايانه شکل مي گيرند. به اعتقاد کاستلز، مصداق بارز هويت برنامه دار را مي توان در جنبش فمنيستي جستجو کرد.
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388ساعت 17:14 توسط قاسم اویسی
|
|
||
|
|
|
|
|
طبقه متوسط همچون بسياري ديگر از مفاهيم علوم اجتماعي داراي معناي دقيق و مورد اجماع نيست. گذشته از تنوع ديدگاههاي متفكران، اختلاف در ملاكها و ويژگيهاي اين طبقه از يك سو و نامشخص بودن قلمروي عيني و مصداقي آن از طرف ديگر و همچنين تاثير تحولات تاريخي بر آن سبب شده است كه هر كس از زاويه ديد خود تعريفي خاص از آن ارائه دهند. 1- كارل ماركس يكي از نخستين معتقدان به انديشه طبقاتي، طبقه متوسط را حوزه عمومي بين طبقه سرمايهدار و طبقه كارگر ميداند كه شامل كاركنان دفتري، كاسبها و گروههاي همسو ميباشد. او از جهت اقتصادي طبقات اجتماعي را به دو طبقه دار و ندار و يا دو طبقه بورژوا و طبقه پرولتاريا تقسيم بندي مي كند، از نظر مارکس، طبقه در ارتباط با ابزار تولید معنا می شود. یعنی بنابر جایگاهی که فرد در نظام تولید دارد و بنابر دار بودن یا دار نبودن ابزار تولید موقعیت طبقاتی اش رقم می خورد او طبقه بين اين دو را كه براي او اهميت چنداني ندارد طبقه متوسط مي داند و براي آن آن نقش ميانجي قائل است. 2- ماكس وبر مفهوم طبقه را در مقايسه با مفاهيم«شأن اجتماعي» و «حزب» تعريف ميكند و هر طبقه، از جمله طبقه متوسط را شامل مجموعه افرادي ميداند كه داراي وضعيت بازاري يا شانس اقتصادي يكساني هستند. ماکس وبر نسبت به ماركس معنای وسيع تري از طبقه را اختیار کرد و علاوه بر متغیر مارکسی مقوله مصرف را به میان آورد. همین طور بر استفاده از مفهوم قشر تاکید داشت. درون یک طبقه ممکن است خود اقشار متفاوتی وجود داشته باشند و یا قشر مشخصی (زنان، دانشجویان) ممکن است به طبقات مختلفی مرتبط باشند. 3- اميل لدرر جامعه شناس آلماني كه عموما از او به عنوان اولين متفكر طرح طبقه متوسط جديد ياد ميشود مفهوم طبقه متوسط را مرتبط با مهمترين ويژگي آن كه شيوه زندگي و حقوق اعضاي طبقه است بيان ميكند. 4- پيير لاروك طبقه متوسط را شامل گروههاي متعددي ميداند كه ويژگي مشترك آنها فقط اين است كه جزء هيچ يك از دو طبقه حاكم و طبقه كارگر نيستند. او ميگويد اين طبقات از طبقه حاكم به اين جهت متمايز ميشوند كه هيچيك از پستهاي حساس سياسي، اقتصادي و اداري را در دست ندارند. البته اعضاي اين طبقات مجريان سادهاي نيستند و اختيارات و مسئوليتهايي نيز دارند اما اقدام آنها كم و بيش آگاهانه و در چارچوب و جهتي است كه توسط مقامات بالاتر معين ميشود. 5- دكتر حسين بشيريه در كتاب جامعهشناسي سياسي به تفصيل ابعاد مفهومي و قلمروي مصداقي طبقات متوسط جديد را بيان ميكند و آن را شامل بوروكراتهاي تحصيل كرده، ارتش، گروههاي مذهبي و روشنفكران ميداند. بنابر اين مي توان گفت طبقه متوسط، یک طبقه اجتماعی است و شامل افراد بسیاری در مشاغل مختلف میشود که از نظر ارزشهای فرهنگی بیشتر مشابه طبقه بالا و از نظر درآمد بیشتر مشابه طبقه کارگر هستند. البته طبقه متوسط داري تقسيم بندي هايي نيز هست. طبقه متوسط قدیم شامل صاحبان سرمایههای کوچک، مالکان فروشگاههای محلی و کشاورزان کوچک میشود. شمار افراد این دسته در طول قرن گذشته به طور پیوسته کاهش یافتهاست، اما هنوز نسبتی از کل جمعیت شاغل را تشکیل میدهد. طبقه متوسط بالا اساساً از کسانی که دارای مشاغل مدیریت حرفهای هستند تشکیل گردیدهاست. این دسته شامل شمار بسیاری از افراد و خانوادههاست. بیشتر آنها شکلی از آموزش عالی را تجربه کردهاند و نسبت افرادی که دارای نظرات آزادمنشانه درباره موضوعات اجتماعی و سیاسی هستند؛ در بین آنها، به ویژه در میان گروههای حرفهای و تخصصی بالاست. طبقه متوسط پایین گروهی است که شامل افرادی چون کارکنان دفتری، نمایندگان فروش، معلمان و پرستاران میشود.اعضای طبقه متوسط پایین، معمولاً نگرشهای اجتماعی و سیاسی متفاوتی با کارگران دارند. پس با توجه به تعاريف نامبرده 1- واژه طبقه را نمي توان بين دو طبقه دارو ندار قرار داد بلكه اين طبقه مي تواند در بين آن دو شناور باشد.2- اصطلاح طبقه متوسط در مفهوم ساده آن بيانگر رده بندي افرادي با منابع درآمد و مقدار عايدات مشابه و ميزان نفوذ همسان و شيوه زندگي همانند نيست. 3- در بيان مفهوم طبقه متوسط بين رويكردها و رهيافتهاي مفهومي بايد تمايز قايل شد. در حاليكه طيف چپ ماركسيستي بر محوريت اقتصاد در مفهوم آن اصرار دارد برخي محققان، طبقه متوسط را با رويكرد فرهنگي و در رابطه با مناسبات مسايل فرهنگي ارزيابي ميكنند و عدهاي ديگر با نگاهي جامعتر از اقتصاد و فرهنگ بدان نگريستهاند. حال سوال اينست كه طبقه متوسط در ايران داري چه وضعيتي بوده است؟ مركز ثقل همه تحولات، قيامها و نهضتهاي صدساله اخير در ايران، طبقه متوسط بوده است. نهضتهاي مشروطيت، ملي شدن نفت، قيام پانزدهم خرداد، انقلاب اسلامي و بسياري ديگر از جريانات سياسي همانند؛ فدائيان اسلام، هياتهاي موتلفه اسلامي، احزاب چپ و ملي- مذهبي همگي در حوزه طبقه متوسط قرار ميگيرند. علاوه بر نگاه تاريخي، طبقه متوسط نقش سازنده، آگاهي بخش، متعادل كننده، انتقالي و كار ويژههاي جامعه مدني را در جامعه ايفا كرده است كه ما از نقش اول به «نگاه سختافزاري» و از نقش دوم به «نگاه نرمافزاري» تعبير نموديم. همچنين براساس شاخصههاي پايبندي به سنتهاي مذهبي، قومي، صنفي، شغلي و همچنين برخورداري از تحصيلات عاليه، گرايش به تجدد و غرب و گرايش به فن سالاري و گسست از ارزشها و هنجارهاي سنتي، طبقه متوسط را به دو مقطع«طبقه متوسط سنتي» و «طبقه متوسط جديد» تقسيم كرديم. اما آنچه در سرانجام سخن بايسته تامل ميباشد اين است كه شكلگيري طبقه متوسط مانند ساير پديدههاي اجتماعي در پروسه تدريجي و تاريخي به انجام ميرسد و تحول در ارزشها و هنجارهاي اجتماعي به تدريج پديد ميآيد. طولاني شدن تحولات سبب ميشود نقطه عطفهاي تحول را به طور دقيق بتوان شناسايي كرد و از جهت كمي نيز، گستره كامل و يا جامعتري از مجموعه طبقه متوسط با تحولات همراه گردد. از اين رو هنگاميكه طبقه متوسط جديد شكل ميگيرد تقريبا هويت طبقه سنتي مضمحل شده و يا به حاشيه رانده ميشود. اما بايد گفت كه به هيچ عنوان وضعيت طبقه متوسط در ايران در يكصد ساله اخير از اين دو ويژگي بارز برخوردار نيست، زيرا تحول اساسي در درون آن منبعث از يك پروسه طبيعي نبوده است. مشروطيت كه نقطه آغاز تحول طبقه متوسط است جنبشي متاثر از افكار و انديشههاي مدرن بود كه بسترهاي آن در جامعه فراهم نيامده بود و تا سالها بعد و در حاليكه فرهنگ سياسي و شرايط اجتماعي كاملا سنتي بود، طبقه متوسط در وضعيتي از تجدد قرار گرفت كه با هويت سنتي آن ناهمگون مينمود. طبيعي نبودن اين طبقه سبب شده است تا رشد تدريجي هم نداشته باشد و به همين دليل است كه در اوج تجدد اين طبقه رگهها و ويژگيهاي طبقه سنتي هم مشاهده ميشود. زمانيكه همه متفكران طبقه متوسط در ايران را«مدرن» ميدانستند و تحصيلات عالي، غربگرايي، فن سالاري و گسست ظاهري از سنتها شاخصه آن محسوب ميشد، ناگهان شكلگيري انقلاب اسلامي با اهداف كاملا ديني به رهبري روحانيت و همكاري تنگاتنگ دو قشر روحاني و روشنفكر و همراهي همه طيفهاي سنتي و مدرن همچون بازار، سيستم اداري و اجرايي و بوروكراتيك در آن، تمام مرزبنديهاي طبقه متوسط سنتي و مدرن را مخدوش ميكرد. بدين ترتيب تلفيقي شكل ميگيرد كه ميتوان ادعا كرد، طبقه متوسط در حاليكه مدرن است و با ابزار و روشها و ظرفيتهاي عصر مدرن حركت ميكند پايبند به سنتها و هنجارهاي سنتي خود نيز هست. البته اين نوع تعامل و تلفيق تنها مختص به جريان انقلاب اسلامي نيست. نوع همكاري كه در جريان نهضت ملي كردن نفت به رهبري دكتر مصدق و آيت الله كاشاني وجود داشت، بيانگر آن است كه در جامعه ديني مانند ايران تعيين نقطههاي آغاز شكل گيري و پايان جريانهاي فوق امري بسيار دشوار است. بنابراين اصطلاحات«طبقه متوسط سنتي» و«طبقه متوسط جديد» براساس شاخصههاي غالب و با قدري تسامح همراه ميباشد، البته اين ويژگي نه تنها در ايران بلكه در برخي ديگر از كشورهاي جهان سوم نيز وجود دارد. تحول طبقه متوسط در ايران بعد از انقلاب اسلامي نيز داراي تحولاتي بوده است. 1- طبقه متوسط در ایران سال 1357، دوش به دوش طبقه ضعیف وارد عرصه شد تا شاید به آزادی های سیاسی و مدنی دست یابد اما جمهوری اسلامی رهبرانش را از میان بخش سنتی جامعه یعنی روحانیت و پیاده نظامش را از میان طبقه ضعیف برگزید و بی اعتنا به طبقه متوسط دست به سیاست ورزی زد.درگیری های داخلی و جنگ همزمان باعث شدند حاکمیت در بی اعتنایی به ارزش های طبقه متوسط یکشبه ره صد ساله برود.در واقع بزرگترین بازندگان انقلاب 57 همین طبقه متوسط مدرن بودند که نه تنها هیچ جایگاهی در ساختار قدرت نیافتند که با مصادره ها و دولتی شدن اقتصاد و پاک رانی ها پیامد انقلاب به شدت از لحاظ اقتصادی صدمه دیدند 2- پایان جنگ مصادف با توجه دوباره حاکمیت به طبقات متوسط شد. باید توجه داشت که می شود با اتکا به طبقه ضعیف جنگید یا با سنت و روحانیت سیاست ورزی کرد اما نمی شود بدون توان فن سالارانه طبقه متوسط مدرن اقتصاد را پیش برد. ویرانه باقی مانده از جنگ رهبران جمهوری اسلامی را واداشت در نگاه تحقیرآمیز خود به طبقه متوسط تجدید نظر کنند. دو دوره ریاست جمهوری هاشمی دوران بازسازی طبقه متوسط بود 3- در این شرایط طبقه متوسط توانست در پایان عصر هاشمی به اصلی ترین حامی جریان اصلاحات در دوران خاتمی بدل شود. جریان اصلاح طلبی بر پایه ایده های طبقه متوسط سامان دهی شده بود: آزادی های فرهنگی، سیاسی،اجتماعی و خصوصی سازی اقتصاد به نحوی که طبقه متوسط نقشی پر رنگ تر از پیش در ساخت قدرت مالی بیابد اما شکست بخشی از برنامه ها قهرطبقه متوسط را با جریان اصلاحات در پی داشت 4- در نتیجه آن قهر، محمود احمدی نژاد با فقط رای چهارده درصد واجدین شرایط در دور نخست و رای سی و پنج درصد واجدین شرایط در دور دوم به سال 84 بر کرسی ریاست جمهوری تکیه زد و دوران تلخ طبقه متوسط را آغاز کرد. و در یک کلام طبقه متوسط دریافت که ایده ها و خواست هایش تا چه حد توسط جریان فکری نزدیک به محمود احمدی نژاد تحقیر می شود. 5- طبقه متوسط با درک این تحقیر، در انتخابات سال 88 به عرصه آمد و به نظر من انتخابات را برد.اعلام نتیجه ای مغایر با حضور گسترده طبقه متوسط و تایید یک انتصاب به جای انتخاب، منجر به بروز خشم این طبقه شد. تمام راه پیمایی های و مخالفت های مدنی سرکوب شد از همین الگوی تبعیت می کنند.طبقه متوسط به خاطر سیاست های شانزده ساله هاشمی و خاتمی حالا جانی یافته بود که بر خلاف دهه نخست انقلاب علیه تحقیر خویش به پا خیزد. مطالعه بیشتر |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم تیر 1388ساعت 21:24 توسط قاسم اویسی
|
|
||
|
|
|
|
|
قشر بندی از stratum كه در اصل به معنای جای دادن اشیاء یا گروهها به عنوان موقعیت مافوق یا مادون در یك خط ممتد است، گرفته شده است قشر بندی اجتماعی عبارت است از هر گونه عدم تساوی مشخص كه میان گروههایی از انسانها برقرار باشد و ناشی از نتایج غیر ارادی فرایندها و روابط اجتماعی میباشد. قشربندی معرف نابرابری میان انسانهاست كه در نتیجه توزیع نابرابر پاداشها، منابع و امتیازها در جامعه به وجود میآید. "دیویس" قشربندی را اینگونه تعریف میكند: نظامی از سیستمها كه درجات متفاوتی از حیثیت را با خود یدك میكشند. استعداد، خویشاوندی، سمتها و ... از جمله عواملی هستند كه منجر به قشربندی میشوند. پایگاه اجتماعی عضوهای جامعه سبب میشود كه عضوهای جامعه در قشرهایی گرد هم آیند و قشربندی اجتماعی صورت گیرد.
تقسیم جامعه به سطوح مختلف بر اساس پایگاه اجتماعی است. منظور از پایگاه اجتماعی، ارزشی است كه جامعه برای یک نقش اجتماعی قائل است؛ مثل آبرو و وجاهت اجتماعی برای نقش استادی. مردم یك جامعه بر اساس تواناییهای جسمی، معنوی، قدرت اقتصادی و سیاسی و غیره از یك دیگر جدا شده و تبدیل به اقشاری میشوند كه در یك یا چند صفت مشترك هستند. افراد بر اساس قشربندیهای اجتماعی از پایگاههای اجتماعی متفاوتی برخوردار هستند.
جامعه شناسان براي توصيف نابرابري ها موجود در جامعه از وجود قشربندي اجتماعي سخن مي گويند. قشربندي به نابرابري هاي ساختارمند ميان گروه بندي هاي مختلف مردم مي گويند. بطور كلي چهار نظام اساسي قشربندي مي توان تشخيص داد 1-نظام بردگي اين نظام شكل افراطي از نابرابري است چرا افرادي در تملك ديگران قرار مي گيرند مانند امريكا اوليه 2-نظام كاستي در هند به عنوان مثال وارنا كه خود به چهارگروه تقسيم مي شوند كه پايين ترين آنها نجسها و بالاترين آنها داراي گوهر پاك هستند. 3-نظام رسته اي كه نظام فئودالي در اروپا است اقشاري كه داراي حقوق ممتازند كه قانون مشخص مي كند كه به انان برهما گويند 4- نظام طبقه اي كه داراي چهار ويژگي- توسط قانون مذهبي ايجاد نمي شود مرزهاي معيني ندارد- طبقات به تفاوت هاي اقتصادي بستگي دارد- يك چيز اكتسابي است- از طريق ارتباط غير شخصي ايجاد مي شود. خاستگاه تئوری قشربندی اجتماعی ایده قشربندی اجتماعی ریشه در كتاب مقدس (انجیل و تورات)، تفکر اجتماعی یونانیان و متون اصیل اجتماعی و مذهبی هندیها و چینیها دارد. این ایده در شكل نسبتاً ساده و ابتدایی ادامه یافت تا به نظریه ماركس رسید نظريه هاي قشربندي را مي توان تحت عنوان 1- نظريه ماركس كه طبقه را بر اساس رابطه مشترك آنان با وسائل توليد در نظر مي گيرد دانست او دو گروه صاحبان زمين ( اشراف، برده داران ) و كساني كه كار مي كنند( برده ها، دهقانان و سرفها) را جز طبقات پيش از صنعت مي داند و امروزه به دو طبقه صاحبان وسائل توليد يعني سرمايه داران يا بورژوا و ديگري كارگران و يا پرولتاريا تقسيم مي شوند. در این نظریه مطالعه قشربندی جامعه در راستای قدرت و حیثیت بوده است. مطالعه قشربندی از راه مشخص كردن گروههای اجتماعی نیز میسر بوده است، گروههایی كه اعضای آنها از فرصتهای مشترك زندگی، شیوههای مشترك زیست، نگرشها و ایدئولوژیهای مشترك درباره جامعه و خود و آگاهی به موقعیت طبقاتی و احساس از خصوصیت بنیانی نسبت به سایر گروهها، برخوردارند.2 نظریه ماركس بر اهمیت اساسی موقعیت فردی و گروهی در ساختار اقتصادی به عنوان یك ضابط قشربندی تاكید میكند. ماركس قشرها را بر اساس مالكیت ابزار تولید به دو قشر اصلی مالكان وسایل تولید و كارگران تقسیم كرده بود. محققین جدید جامعهشناسی قشربندی اجتماعی، نشان دادهاند كه نه تنها چهره جامعه به طور ساختاری تمایز پذیرتر از آنچه است كه ماركس نشان داد؛ بلكه رفتار واقعی انسانها نیز بدون درك توصیفات بیشتر تمایز آنها امكانپذیر نیست.۲- نظريه ماكس وبر كه علاوه بر شرائط اقتصادي شرائط ديگري از جمله مدارك، مهارت را به ان اضافه مي كند نكته مهمتر اينكه او دو ملاك پايگاه و حزب را نيز به طبقه اضافه مي كند. پايگاه به تفاوت هاي ميان گروه ها از نظر احترام و اعتبار كه ديگران براي ان قائلند اشاره دارد و حزب به گروهي از افراد كه به علت داشتن زمينه ها و اهداف و منافع مشترك با هم همكاري مي كنند مي گويند. اين دو رويكرد را جز مهمترين رويكردها در اين زمينه مي دانند.۳- نظريه اولين رايت او كنترل بر منابع اقتصادي را سه گانه مي داند الف- سرمايه پولي ب- وسايل فيزيكي ج- نيروي كار. او معتقد است در ميان دو طبقه سرمايه دار و بي سرمايه يك طبقه اي وجود دارد كه به ان (جايگاه هاي متناقض طبقاتي) مي گويد زيرا انها مي توانند بر جنبه هايي از توليد اثر گذارند و از جنبه هاي ديگر ان محروم شوند. 4- فرانك پاركين اقتصاد يكي از جنبه هاي قشربندي است بلكه زبان، مذهب و عوامل ديگري در حصر اجتماعي دخالت دارند او به دو نوع حصر يكي (طرد) و ديگري (غصب) اشاره دارد كه در طرد به جدا كردن ديگران از خودشان و ممانعت آنان از رسيدن به منافع و در غصب به كوشش در جهت بدست آوردن منافعي كه قبلا در دست ديگران بوده است اشاره دارد. او (حصر دوگانه) را نيز مطرح كرد يعني اتحاديه هاي كارگري بر عليه كارفرمايان دست مي زنند و در عين حال از عضويت اقليت هاي قومي جلوگيري مي كنند. ۵- متفكران كاركردگرای جامعه شناسی نیز نظام قشربندی را به این صورت تبیین میكنند:۱- قشربندی اجتماعی برای تمام نظامهای اجتماعی شناخته شدهاست. ۲- قشربندی اجتماعی تنها بر اساس تعارض و كشمكش، آنگونه كه ماركس میگوید، نیست؛ بلكه بر اساس وفاق اجتماعی نیز مطرح میشود3- در هیچ جامعهای ردهبندی بر پایه یك معیار صورت پذیر نیست. خویشاوندی، ثروت و قدرت، معیارهایی هستند كه بر اساس آنها قشربندی صورت میگیرد ۶-"دیویس (K.davis)" و "مور (we.moore)" نیز معتقدند كه نابرابری ضرورتی اجتناب ناپذیر در جوامع است. آنانی كه توان كار بیشتر و استعداد بالاتری دارند، باید از امتیازات بیشتری برخوردار باشند. ۷- "مرتون" نیز قشربندی را اینگونه تعریف میكند: قشر بندی اجتماعی عبارت است از تقسیم مردم یك جامعه به دو یا چند لایه كه هر لایه تا حدودی دارای مرتبه همانندی هستند و هر قشر با سطح معین از قدرت، ثروت و منزلت اجتماعی از دیگران متمایز میشود. قشربندی اجتماعی در حقیقت شیوهای برای رتبهبندی انسانها و الگوی پذیرفته شدهای است كه هر یك از اعضای جامعه پایگاهی را در ساختار جامعه پدید میآورند. بنابراین نابرابریهای سازمان یافته بین گروهها در جامعه به لحاظ دسترسی به پاداشهای مادی یا نمادین پدید میآید.مطالعه بیشتر . |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه پانزدهم تیر 1388ساعت 18:9 توسط قاسم اویسی
|
|
||
|
|
|
|
|
دولت و جايگاه آن گفته شده است دولت ها در جايي وجود دارند كه يك دستگاه سياسي بر قلمرو معيني حكومت مي كند و اقتدار آنها بوسيله زور و يا قانون اعمال مي شود. بنابر اين در جوامع شكارگر و گرد آورنده خوراك كه داراي قلمرو ثابتي نبودند تشكيل دولت واقعي معنا ندارد. با ايجاد قلمرو مشخص در جامعه است كه دولت در ابتدا به معناي سنتي آن و بنا بر ضرورت هاي طبيعي آن و اكنون به معناي مدرن آن و تحت تاثير دمكراسي شكل مي گيرد. - جايگاه و نقش دولت 1- غير ماركسيست ها- در جهت حفظ نظم ضروري است و از نظر سياسي بي طرف که جامعه از طریق ان نظم را حفظ می کند و تضادهای درونی را حل می کند 2- ماركسيست ها- نمایندگی منافع طبقه مسلط است انگلس و لنین به عقیده اینان دولت بیطرف نیست بلکه محصول مبارزات طبقاتی تاریخی است مشروعیت و اقتدار ان نادرست است تنها در ذهن طبقه حاکم و اگاهی کاذب کسانی وجود دارد که از ماهیت ان بی خبرند - خاستگاه دولت 1- دولت هاي مدرن داراي مرزهاي جغرافيايي معين بودند که در درون انها یک دستگاه سیاسی و اداری شناخته شده می تواند اقتدار خود را از طریق کاربرد زور تحمیل کند 2- دولت هاي سنتي بسيار پراكنده و مرزهاي نامعين در واقع بسیاری از جوامع ابتدایی جوامع بی دولت توصیف می شوند. - دولت ها چگونه بوجود امدند؟ - لوسي مير 1- سياست حداقل یعنی وجود یک وسیله به رسمیت شناخته شده حل اختلاف و نه بیشتر 2- حكومت حداقل برای مقاصد مختلف در این جوامع قلمرو معیني نشده بود با کمترین امکانات امرار و معاش می کردند. با مطالعه تاريخي در اين زمينه مي توان گفت توليد مازاد و توجه به مسائل غير از بقا به تخصصي (شدن اسپنسر)و تقسيم كار(دوركيم) و آن نیز به يكجانشيني و فعاليت سياسي و حفظ قلمرو (امنيت مرزي) و در نهايت به تشكيل دولت منجر شد. - نظریه های تشکیل دولت 1- نظريه تضاد- در نتيجه اعمال قدرت و زور شکل گرفت. اینکه تاریخ جوامع تاریخ مبازرزه بین قدرتمند و بی قدرت بوده هست و خواهد بود. 1-1- مردم شناسان- مبارزه خويشاوندي در جوامع يكجانشين 1-2- ماركسيت ها- تضاد طبقاتي و اجتماعي را منشا تشکیل دولت می دانند آنان مبارزه بین کسانی که دارای ابزار تولید و کسانی که فاقد انند را عامل اصلی می دانند. 1-3- داروينيسم اجتماعي- ان كه داراي قدرت است مي ماند و براي حفظ خود دولت را تشکیل می دهد.
2- نظريه قرار داد اجتماعي- ايجاد قانون - هابز و جان لاك اینکه به نفع همه است که در رسیدن به منافع خود از کانال قانون عبور کنند. 1-2- نظريه يگانه ساز 1-2-1- يگانگي ناشي از محدوديت جامعه- مازاد جمعيت و کنترل آن افراد را مجبور به تشكيل دولت مي كند. 1-2-2- يگانگي ناشي از مزايا- ايجاد منافع براي گروه های مختلف جامعه مثلا تجارت كه تاجران از ان سود مي برند. - پيدايش دولت مدرن 1- ظهور سرمایه داری - جان هال- رقابت سالم نهادهاي مختلف و عدم دخالت دولت را آغاز ظهور سرمایه داری می داند. فرنال برودل- اقتصاد بازار( مبادله كالا) و اقتصاد پولي( مبادله پول) به اضافه پاسداران تجدد و تغيير فكر او در اثر خود تمدن و سرمایه داری[1] معتقد است اقتصاد بازار و اقتصاد پولی بر اقتصاد سرمایه داری مقدم بوده است اقتصاد بازار یعنی مبادله گسترده و منظم گردش و توزیع کالاست اقتصاد پولی یعنی فعالیت نه بر مبنای مبادله پایاپای بلکه بر ثروت قابل تبدیل است. 2- فرا رسیدن انقلاب صنعتی - انقلاب صنعتي علاوه بر سرمايه به منابع بسياري ديگر نيز نيازمند است منابعي چون نيروي انساني، غذا، انرژي، مزد نقدي، حمل و نقل سيستم رفاهي و ايدئولوژي حمايتي است. تغيير اقتصاد معيشتي و تهاتري به پولي فروپاشي فئوداليسم و از ميان رفتن حصاركشي مزارع و روش جديد كشاورزي به انقلاب كشاورزي منجر شد مازاد نيروي كشاوزي به تخصص هاي ديگر منجر شد تعارض بين كليسا و مذهب از طريق جنبش هاي مذهبي ان ها همه به سود دولت تمام شد و كليسا كليساي دولتي و رسمي بود در نهايت همه چيز به اضافه ناسيوناليسم منجر به انقلاب صنعتي گرديد.
3- ظهور دولت ملی- بسياري از كشورهاي جديد فاقد فرهنگ زبان و تاريخ مشترك بودند و از نظر قوميت به جاي اينكه يگانه باشند تقسيم شده بودند بنابر اين حركتي را كه فرايند ملت سازي ناميد شده است را اغاز كردند از پايان قرن 18 به بعد ناسيوناليسم به منزله يك نيروي اجتماعي و سياسي اهميت پيدا كرد انترناسيوناليسم انقلاب فرانسه انقلابي که در صدد صدور انديشه هاي راديكال خود بر امد به سرعت به ناسيوناليسم تبديل شد دوره صد ساله 1815-1919 را مي توان دوره ناسيوناليسم اروپايي دانست فروپاشي امپراطوري قديمي كه به انقلاب بلشويكي در روسيه در اكتبر 1917 همچنين شكست المان و اتريش و مجارستان در جنگ جهاني اول 1918 ، پيمان ورساي 1919 نقشه اروپا از نو ترسيم شد بدين سان مفهوم اساسا اروپايي دولت ملي بصورت مدلي بر اي دولت مدرن درامد هر جا هويت نبود لازم بود ايجاد شود و اين كار در ايلات متحده با انچه سيمور مارتين، ليپست نخستين ملت جديد ناميد تبديل كردند از ویژگی دولت های مدرن امروزی این اینست که دولت ها اکنون در درون روابط اجتماعی – اقتصادی احاطه شده اند و تابع محدودیت های درونی و بیرونی هستندکه نه دارای قدرت مطلق و نه بی طرف است. اکنون دولت ها به همان اندازه که در چهارچوب قوانین و ضوابط جهانی در تصمیم گیری محدود و محصور شده اند و نمی توانند خارج از آن دست به هر اقدامی بزنند به همان اندازه هم ملاحظه می کنیم که دولت های بسیاری وجود دارند که در مقابل چنین جامعه جهانی ایستاده اند و زیان های وارده ناشی از چنین عملکردی را پذیرا هستند. مطالعه بیشتر
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه چهاردهم تیر 1388ساعت 23:12 توسط قاسم اویسی
|
|
||
|
|
|
|
|
رويكرد هاي هفتگانه آسيب هاي اجتماعي در پي ناتواني پاسخ هر نظريه به مسائل اجتماعي در جامعه امريكا به دنبال هم هفت رويكرد به طور تكاملي شكل گرفت. مسائل اجتماعي در جوامع ، مكان ها و زمان هاي مختلف معني متفاوتي دارند در جايي يك مسئله مسئله است كه در جاي ديگر نيست و يا حتي ارزش است. و عواملي كه موجب پديد آوردن مسئله اجتماعي مي شوند عبارتند از: وضعيتي كه با ارزش هاي موجود بخش مهمي از مردم مغايرت دارد، فقط مشكل زا نيست بلكه مردم خواستار حل آن نيز باشند. ۱- رويكرد آسيب شناسي: با تاكيد بر سير طبيعي و اينكه جامعه داراي كاركرد نرمال است، شخص كجرو را مريض مي دانند. تخلف از انتظارات اخلاقي جامعه، ناكامي در جامعه پذيري، افراد يا محيط اجتماعي، افزايش هزينه هاي حفظ نظم، اصلاح نژاد و اموزش اخلاقي هر يك به ترتيب تعريف،علت، شرائط، پيامد و راه حل هاي اين نظريه است. انتقادات به اين نظريه اينكه هيج جامعه اي نتوانسته است انتظارات افراد را رفع كند تا بتوان ان جامعه را بهنجار ناميد، در مفهوم اسيب تصور مي شود جامعه همواره منتظر حمله است، در نهايت اينكه در كنار تعريف بهنجار سلامت جامعه نيز بايد تعريف شود.(هربرت اسپنسر) ۲- رويكرد بي سازماني: در اين ديدگاه تاكيد بر مقررات اجتماعي و نه اشخاص است . در اين نگاه جامعه يك كل پويا و پيچيده كه داراي اجزاي مختلفي است تصور مي شود. عدم توفيق مقررات، تغييرات اجتماعي، به هر خوردن تعادل اجتماعي، پيش بيني كننده تغييرات در هر نظام و توليد فشار رواني براي جامعه و اجزاي خارج شده از نظام بايد به جامعه برگردند اين ها هر يك به ترتيب تعريف،علت، شرائط، پيامد و راه حل هاي اين نظريه است. (كولي) ۳- رويكرد تضاد ارزشي: مسائل اجتماعي را اجتناب ناپذير مي داند و معتقد است شكل گيري رويكرد تضاد ارزش ها بازتاب زمانه خويش است مانند ركور اقتصادي و غيره و اينكه هر كس به دنبال منافع خودش است. عدم سازگاري با ارزش هاي برخي افراد، تضاد منافع، رقابت و برخورد، فدا شدن ارزش ها و(توافق،معامله،زور) هر كدام به ترتيب، تعريف،علت، شرائط، پيامد و راه حل هاي اين نظريه است. نقد بر اين نظريه اينكه تمايل به سوگيري طبقاتي و دو قطبي كردن جامعه دارد.(ماركس و زيمل). ۴-رويكرد كج رفتاري: كجرفتاري را تخلف از ارزش ها و انتظارات تعريف مي كند. اينكه مسائل اجتماعي انعكاس تخلف از انتظارات بهنجارند،جامعه پذيري نامناسب،فرصت هاي محدود يادگيري، تحميل هزينه بر جامعه، جامعه پذيري مجدد يعني افزايش تماس ها به ترتيب، تعريف،علت، شرائط، پيامد و راه حل هاي اين نظريه است. (مرتن و ساترلند). ۵ رويكرد انگ زني: مسائل اجتماعي را آن چيزهايي مي داند كه مردم آنها را تعريف مي كنند بنابراين در اين رويكرد به تعريف اجتماعي كج رفتاري و به بنيان ذهني افراد كار دارد. واكنش اجتماعي نسبت به تخلف، توه مردم به كنترل اجتماعي، زماني كه شخص انگ مي خورد، تحول در روابط انساني و اينكه تعريف ها بايد تغيير كنند هر كدام به ترتيب، تعريف،علت، شرائط، پيامد و راه حل هاي اين نظريه است. انتقاد به اين نظريه كه پيش از اينكه به كجروان نگاه كند به واكنش ديگران توجه دارد.(ميد و شوتز) ۶ رويكرد انتقادي: آفرينده مسائل طبقه حاكم است مبارزات طبقاتي نقش اساسي دارد. تاريخ تمام جوامع تاريخ استثمار طبقاتي است و وضعيتي كه از استثمار طبقه كارگر ناشي مي شود. تضاد هاي اجتماعي و فرهنگي را موجب كج رفتاري مي داند و آن را ذاتي جامعه مي داند شكلي از سازمان اجتماعي كه نظام سرمايه داري ارائه مي دهد، گسترش تضاد و آگاهي طبقاتي، افزايش جرم با رشد سرمايه داري، فعاليت و اعتراض سياسي به ترتيب، تعريف،علت، شرائط، پيامد و راه حل هاي اين نظريه است.(ماركس و انگلس). ۷- رويكرد برساخت گرايي: در مقابل اثبات گرايي ذهن گرا و اختيارگرا ست و تعريف ذهني به عنوان شرط لازم و واكنش مردم و اقامه دعوي به عنوان شرط كافي لازم است. و اينكه آيا شرائط عيني براي مطالعه داراي اهميت است يا شرائط ذهني مهم است. اينكه مسائل اجتماعي از جهت فرهنگي پر دردسر، گسترده، قابل تغيير است، فعاليت افراد در تعريف يك مسئله اجتماعي، فرايند تعامل بين شاكيان، چيزهايي كه مي توان از طريق تحقيق تجربي به آن رسيد و سكوت را مي توان به ترتيب، تعريف،علت، شرائط، پيامد و راه حل هاي اين نظريه دانست.(جان كيتسوز). |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت 18:54 توسط قاسم اویسی
|
|
||
|
|
|
|
|
رويكردهاي مختلف نسبت به مسائل اجتماعي ۱- زيست شناختي: كه بطور كلي به ويژگي هاي شخصيي افراد اشاره دارد. مانند رفتار غريزي فريد، انتقال ژن، فيزيولوژي xy و xyy و پالايش رواني از طريق تماشا 2-ناكامي و پرخاشگري: تحميل شرائط بيرون و احساس اجحاف 3- جامعه شناختي: ياگيري اجتماعي و دخالت دادن متغير هاي چندگانه و كج رفتاري را واقعيتي عيني مي داند و بر هنجارهاي اجتماعي تاكيد دارد و هر نوع تخلف از آن را نابهنار مي داند. 4- تئوري كنترل اجتماعي: فقدان يا ضعف كنترل اجتماعي علت اصلي كج رفتاري است 1- نظريه پيوستگي اجتماعي هيرشي و اينكه او معتقد است انسانها به طور طبيعي كجرو هستند و كجروي محصول نارسايي كنترل اجتماعي و ضعف قيود است او چهار جز اصلي پيوند دهنده شخص با جامعه را داشتن تعلق خاطر، تلاش براي كسب شهرت، اشتغال، اعتقادات، مي داند.2- شرمنده سازي بريتويت علت همنواعي را همان كنترل اجتماعي مي داند اما شيوه اين كنترل را از طريق شرمنده كردن متخلف مي داند.3- بازدارندگي بر خلاف بريتويت كه بر كنترل غير رسمي تاكيد دارد اين تئوري بر كنترل رسمي اعتقاد دارد. 5- تئوري همنشيني افتراقي: يادگيري اجتماعي ساترلند كه معتقد است از طريق يادگيري و تعامل با ديگران صورت مي گيرد. تعداد تماس هاي انحرافي فرد بيشتر از تماس هاي غير انحرافي است. كج رفتاري يادگرفتني در حلقه درون گروهي رخ مي دهد در تعامل با ديگران است . در مقابل اين نگاه گليزر هويت پذيري افتراقي را مطرح كرد يعني جداي از يادگيري كه صرفا داراي ماهيت مكانيكي است و انسان را بي اراده تصور كرده است بايد هويت را هم بگيرند و در همين زمينه برگس تقويت افتراقي را طرح كرد يعني بستگي به تشويق و مجازات دارد يعني تشويق موجب ادامه رفتار خاص و تنبيه باعث توقف آن مي شود.. 6- نظريه منافع: گود اينكه افرادي كه منابع قدرت مختلف را در دست دارند كمتر به خشونت دست مي زنند شوهري كه از منابع محروم است بيشتر خشونت طلب است 7- نظريه خرده فرهنگ: هر خرده فرهنگي ذاراي عناصري است كه خشونت را تصويب و يا از بين مي برد مانند تاييد خشونت مرد از طرف زن 8- نظريه فشار: عواملي در جامعه وجود دارند كه كه افراد را مجبور به انحراف مي كنند مانند 1- فرصت هاي مشروع افتراقي مرتن كه معتقد به عدم دست رسي به اهداف مقبول است جوامع صنعتي جديد بر توفيقات مادي تاكيد دارد كه نياز به ابزار هاي معقول هم دارد اما بسياري نمي توانند و از ابزار مناسبي براي رسيدن به اين اهداف محرومند. – 2- ناكامي منزلتي كوهن به اين معني كه فرزندان طبقات فرو دست كه با طبقات متوسط به مدرسه مي روند در انجا با ارزش هاي طبقات متوسط آشنا شده و طالب منزلت اجتماعي مقبول مي شوند در رقابت به همكلاسان خود در مي مانند و ناكام و تحقير مي شوند. 3- فرصت هاي نامشروع افتراقي كلوارد والين كه جداي از فرصت هاي مشروع مورد نظر مرتن به فرصت هاي نامشروع افتراقي كه در ميان خود طبقات محروم هستند افرادي كه نسبت به ديگران فرصت كمتري دارند. 9- نظريه انگ زني: كساني كه قدرت را در دست دارند كجرفتاري را تعريف مي كنند و آن را به افراد كجرو از جامعه همنوا انگ مي زنند. و بر اساس آن مجازات تعيين مي كنند مثلا نيروهاي كنترل رسمي مثل پليس كاري را انحراف و با ان به مقابله برمي خيزند. اين نظريه مربوط به كنش متقابل نمادين است. كه كنش متقابل كج رفتاري را مانند هر نوع رفتار جمعي و نه فردي مي داند. و كنش نمادين كنش متقابل بين شخص و هم نوايان تحت فرمان معناهايي كه آنها به كنش ها و واكنش ها نسبت مي دهند. 10- پديدار شناختي: مانند رويكرد انگ زني است اما تفاوت اين است كه وارد ذهن افراد مي شود و بخش اندروني افراد در حيطه مفاهيم و يا احساسات قرار دارد. پديدار شناسان تجربيات ذهني و دروني فرد كجرفتار را عين واقعيت كج رفتاري مي دانند. كه اين رويكرد در مقابل اثبات گرايي است. 11- نظريه قانون در عمل: كه دو نوع قانون وجود دارد 1- قانون در عمل كه داراي چهره ظالمانه است زيرا اين قوانين به نفع قدرتمندان و به ضرر فقرا است و 2- قانون در كتاب كه داراي ابعاد ارماني است مانند عدالت (ويليام چمبلس). 12- نظريه واقعيت اجتماعي: تاثير ساختار قدرت و جامعه بر پيدايش تعاريف مختلف از رفتار انسان است. قانون را ابزاري در دست دولت مي داند و ويژگي هاي نظام سرمايه داراي را عامل اصلي جرم مي داند. 13- نظريه ماركسيستي: بر طبيعت اسثمارگرانه سرمايه داري به عنوان علت كجروي به جهت انباشت سرمايه به بيكاري طبقات محروم منجر مي شود. 14- نظريه فيمنستي: مي گويند چرا زنان و مردان را در كجرفتاري برابر مي دانند اين نظريه معتقد است زنان عمدتا قربانيان تجاوز و آزارهاي جنسي هستند. 15- نظريه قدرت: نابرابري در قدرت بر كجروي تاثير دارد قدرتمندان به جهت قدرتي كه دارند مي توانند به جرايم سود آور دست زنند بنابر اين قدرت خود مي تواند موجبات كجروي را فراهم سازد. 16- نظريه فرامدرنيستي: پست مدرن ها ارزش هاي اساسي مدرنيسم را مانند نوآوري، عقلانيت و عينيت را مورد انتقاد قرار مي دهند و خواستار توجه بيشتر آنان به ارزش هاي فرا مدرن مانند الهام ، احساس و ذهنيت شدند اين نظريه معتقد است تحليگران ديدگاه خود كجروان را ناديده گرفته و يا حذف مي كنند. |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت 18:53 توسط قاسم اویسی
|
|
||
|
|
|
|
|
چرا خشونت؟؟؟
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388ساعت 12:26 توسط قاسم اویسی
|
|
||
|
|
|
|
|
روش دلفی( The Delphi Technique) یا دلفای چگونه روشی است؟ تمرکز سیستماتیک و منظم تعدادی قابل توجه از کارشناسان بر روی یک موضوع خاص به منظور جمع آوری اطلاعات افزون تر در آن زمینه به منظور پیش بینی بهتر و جامع تر را روش دلفی گویند. از این روش می تون به برخی حقایق بصورت مستقیم با اتکا به بینش کارشناسان دست یافت. انجام این دارای مراحلی است که از تشکیل تیم اجرایی شروع و انتخاب کارشناسان، تهیه پرسشنامه، ازمون پرسشنامه و حصول اطمینان از صحت کلمات مورد استفاده، انتقال اولیه ن به اعضا، بررسی، اصلاح آن و ارسال مجدد به تعداد لازم ، تجزیه و تحلیل و در نهایت گزارش پایان می یابد. روش دلفای، يکی از مهمترين و در عين حال جديدترين ابزار پژوهش کيفی است. کاربرد آن در دههی چهل مورد توجه قرار گرفت و در باب موضوعهای کلان، به ويژه کيفی و ذهنی، بسيار کاربرد دارد. این روش بخصوص درمواردی مفید است که مطالعات چند رشته ای وسیع و خارج از محدوده کاری یک پژوهشگر باید به انجام برساند. این روش از این مزیت هم برخورداراست که می توانیم تعداد زیادی از کارشناسان مختلف را دریک پروژه پژوهشی شرکت (مارسینک) آن را روشی کیفی می داند که از طریق آن با یک رویکرد تیمی به تصمیم گیری می پردازند و با تعریف مسئله مورد مطالعه آغاز می شود و سپس با آماده سازی دو یا سه پرسشنامه ی اجرایی که به گروه متخصصان منتخب تحویل یا برایشان فرستاده می شود ادامه یافته و در نهایت با تحلیل پاسخ ها پایان می پذیرد. در این روش از طریق مصاحبه یا پرسشنامه به جمع آوری اطلاعات از طریق خبرگان مربوطه پرداخته می شود. چهار مرحله تشریح هدف تحقیق، اخذ نظر افراد خبره بدون فشار، مبادله اطلاعات توسط محقق و در نهایت وزن دهی صفر و یک به هر یک از شاخص های مورد توافق خبرگان انجام می گیرد. و در نهایت با اختصاص اوزان (10-0) به شاخص ها با استفاده از ابزار تحلیل عاملی مورد بررسی قرار می گیرد. |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388ساعت 18:24 توسط قاسم اویسی
|
|
||